<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آن شرلی</title>
<link>http://anne-sherli.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 09 Nov 2009 06:40:31 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>شب شب که نذاشتی برام</title>
<link>http://anne-sherli.blogfa.com/post-436.aspx</link>
<description>دیشب دچار توهم شدم یعنی منتظر بودم که تلفن زنگ بخوره و تیو تخت دراز کشیده بودم فکر نمیکردم خوابم ببره ولی انگار برده بود وقتی زنگ اولی خورد انگاری حس کردم یه موجود عجیب و گنده توی تخته اومدم در بروم که دیدم چراغ اتاق خاموشه اومدم چراغو روشن کنم دددنگ از رو تخت اوفتادم و پایم کشیده شد روی موکت ...الان هنوز جاش داره میسوزه ولی خدایی موجوده عجیبی بود شبیه مار بود ولی مثل خرس پشمالو بود ترسیده بودم ...نمی دونم چرا این شبها وقتی می خوام بخوابم همش افکار ترسناک میاد سراغم و حس میکنم ....اشباح توی اتاق دارن میان و میرن .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه این روزها تختم عجیب دلتنگی میکند برای بودن دو نفره ما !!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 06:40:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anne-sherli&amp;postid=436</comments>
<dc:creator>anne-sherli</dc:creator>
<guid>http://anne-sherli.blogfa.com/post-436.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوستی هایی که زود می آیند و میروند</title>
<link>http://anne-sherli.blogfa.com/post-434.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;بعضي از آدم ها لايق معاشرت هم نيستند يعني همين كه در دوره دوستي ببينيش و سلامي بگويي و حالت چطور است چه رسد كه دوست باشي و برايش درد دل كني يا برايت درددل كند ! و بعد به عقب كه نگا ميكني مي فهمي خيلي ها را شامل ميشود...آدم هايي كه تا دو روز پيش دوست مي ديدي به يكباره مي فهمي دوست نيستند و كمترند ! يا فقط بايد باهاشان سلام و عليك ميكردي!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;در كل آدم هايي كه دور برت هستند و مي شناسي بيشترشان لايق نيستند ولي تو مدت زمان زيادي اينو نمي دونسيتي و وثتي مي فهمي خيلي به برخي نواحيت فشار مياد و دلت ميخواد بزني خودت رو لت و پار كني!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بگذزيم دوست دارم تو رو هم بفرستم همون جايي كه بقيه رو حواله دادم.ديگه دوست ندارم بهت فك كنم يا تلفن بزنم يا حتي باهات تا خونه همراه بشوم ...بي خيال از اول هم اشتباهي با هم بوديم ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اینکه گاهی دیگری را متهم میکردی به حسادت امروز به فکرم وامیدارد که خودت از همه آن ها بدتری چرا که چشم نداری ببینی یکی بهتر از توست یا بهتر از تو لباس پوشیده یا اینکه زندگیش از تو بهتر است برای همین میگم برو دیگه همو نمی شناسیم نمی خوام دیگه به جز سلام چیزی بینمان باشد آن هم به خاطر رعایت ادب و همکاری که به زودی از هم می پاشد!!!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 10:52:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anne-sherli&amp;postid=434</comments>
<dc:creator>anne-sherli</dc:creator>
<guid>http://anne-sherli.blogfa.com/post-434.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://anne-sherli.blogfa.com/post-433.aspx</link>
<description>دیروز از اون تابلو کوچیک ها خریدم رفتم عفیف آباد و گیر آوردم از همون پسر دست فروشی که دفعه قبل خریده بودم ...بهم گفت امشب هوا ناجوره تابلوهای کوچیک رو باز نمیکنم منم خودمو لوس کردم و گفتم من این همه راه رو به خاطر اینا اومدم و پسره بهم گفت باشه بیا اینجا خودنت نگا کن هر کدوم رو خواستی انتخاب کن و بخر ....!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز یکی اومده بود شرکت رو ببینه یعنی شرکت رو که نه ساختمون شرکت را میخوان اینجا رو بفروشن ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حقوقمون رو هم ندادن نامردا !!! :(((&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم نگرانم ....!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 13:02:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anne-sherli&amp;postid=433</comments>
<dc:creator>anne-sherli</dc:creator>
<guid>http://anne-sherli.blogfa.com/post-433.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جمعه ها تاریکند و دکون ها بسته است</title>
<link>http://anne-sherli.blogfa.com/post-432.aspx</link>
<description>خانواده محترم همه هفته ها با اصرار از من میخوان که بیام خونه ...چون میگن دلت تو اون آپارتمان میگیره !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی وقتی میام اینجا فرقی نمیکنه فقط مجبورم میکنن که یه جند کیلویی هویج براشون رنده کنم:))))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش میگن دلت نگیره خوب منو ببرید بیرون بگردونید وگرنه خونه شما با اون آپارتمان دلگیر چه فرقی میکنه ؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه اینا همش دارن کار میکنن یعنی از صب دارن برا فست فودشون چیز میز آماده میکنن یا دارن برا خونه تمیز کاری میکنن و شب که میشه منو سوار میکنن میبرن خونه خودم ...ای بابا !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم میخواد از اون قاب های کوچولو دوباره بخرم از اونو که یه شب از دست فروشا خریدم دونه ای ۱۰۰۰تومن و کلی قشنگن رو دیوار ...ولی میگن نایاب شده ای بابا:(((&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه امروز من کلی با دکمه بازی کردم کلی باهاش رقصیدم ....(دکمه برادرزاده ۱۰ ماهه منه )ولی بازم حوصله ام سر رفته&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در کل امروز کلی یادت کردم اینکه اغلب جمعه ها دلم میگرفت و من غر میزدم و اغلبشون از زیرش در میرفتی که بیایی و منو ببری بیرون !!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم تنگ شده که بریم دوباره سر پل معالی آباد ...دلم لبو داغ خواسته و باقالی و شایدم شلغم !!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 15:05:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anne-sherli&amp;postid=432</comments>
<dc:creator>anne-sherli</dc:creator>
<guid>http://anne-sherli.blogfa.com/post-432.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://anne-sherli.blogfa.com/post-431.aspx</link>
<description>وقتی با این حال می بینمت انگاری دنیا رو سرم خراب میشه نمی دونم چیکار برات میشه کرد آخه؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم تو که این همه خوبی چرا دنیا با تو اینجوری بد تا می کنه !دلم میخواد یه کاری برات کنم از این حال در بیایی اینقده بهش فکر کردم که سرم درد گرفته و تبخال زدم !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا قوانین این کشور این همه تخ می ؟تو به عنوان مادر هیچ حقی نداری تویی که نه ماه تمام زجر کشیدی تویی که شبا بیدار موندی شیر دادی و تر و خشک کردی هیچی به حساب نمی آیی ولی اون مردک همه کاره بچه هاست ؟! و تو با این ترس که مبادا بچه ها رو از دست بدی باید تمام این روزهای لعنتی رو تحمل کنی و اون آشغال هر جوری دوست داره با اون ژست احمقانه روشن فکریش باهات رفتار کنه !!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر روز که میگذره بیشتر ازش بدم میاد...۱&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 19:50:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anne-sherli&amp;postid=431</comments>
<dc:creator>anne-sherli</dc:creator>
<guid>http://anne-sherli.blogfa.com/post-431.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://anne-sherli.blogfa.com/post-430.aspx</link>
<description>الان از بی بی سی شنیدم که رزا منتظمی فوت شده ...همیشه فهیم بهم میگفت زن اگه تو خونه اش هنر آشپزی رزا رو نداشته باشه کدبانو نمیشه که نمیشه !!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 19:25:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anne-sherli&amp;postid=430</comments>
<dc:creator>anne-sherli</dc:creator>
<guid>http://anne-sherli.blogfa.com/post-430.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ملیسا</title>
<link>http://anne-sherli.blogfa.com/post-429.aspx</link>
<description>می دانی یه وقتی بهت گفته بودم می ترسم از تجربه این مورد نه برای اینکه حرف مردم پشیزی ارزش داشت برایم نه !! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط می ترسیدم دلم هی قنج برود برای بار بعدی و هی تو شدی شیطان رفتی توی جلدم که فقط یه بوس کوچولو ... و بعدش گفتی مگه دست بذارم رو شونه هات فرقی داره با اینکه ....بعدش هی گفتی و من هیچی نگفتم ولی بازم می ترسیدم هااااا نه اینکه ترسم ریخته باشه نه که از حرف مردم ترسی داشته باشم نه اصلا فقط می ترسیدم برای اون لذتی که می بردم و رنجی که می کشیدم وقتی نبودی خودم می دونستم من اگه این کارو بکنم هر بار برای بار بعد ثانیه شماری میکنم ولی بازم هیچی نگفتم ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا چن روز پیش این فیلمی که دو سال است خریده بودم و نگاه نکرده بودم رو گذاشتم و نشستم به دیدنش نمی دونم چرا باید با ملیسا همذات پنداری کنم شاید به خاطر داشتن چیزی که منم درکش کرده بودم البته نه به اون غلظت شاید چون من ایران به دنیا اومدم و این همه آزادی نداشتم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش منو مجبور نکردی به خاطر بوسیدنت کاری کنم !!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال دیروز که نه یه روز قبل از دیروز ما مهمانی بودیم و فک کن هیچکی نمی رقصید ما انگاری این نخود آش ها وسط بودیم !!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 13:14:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anne-sherli&amp;postid=429</comments>
<dc:creator>anne-sherli</dc:creator>
<guid>http://anne-sherli.blogfa.com/post-429.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://anne-sherli.blogfa.com/post-428.aspx</link>
<description>در رابطه با پست قبلی :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینکه من گفتم دلیلش این بود که کسی که خودش یه جورایی ضربه بهش وارد میشه چون عصبانیه نمی تونه تصمیم بگیره ...هرچند که ما ها تلاش کنیم که قانعش کنیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مخالفت با خشونت وقتی جواب میده که ما سعی کنیم به کسایی که ازش استفاده میکنند یاد بدیم این کار عواقب خطرناکی داره هر چند که اونا تقریبا گوششون به این چیزا بدهکار نیست !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تقریبا اینجور آدم ها توی جایی که من زندگی میکنم زیاده یعنی کسایی که خلاف کار بودن نشانه افتخار داره براشون و لذت میبرن از این کار من می خوام بگم بیایید با هم کاری کنیم که اونا این لذت را فراموش کنن و ببینند آخر راه چیه .هر انسانی به هر حال از خشونت بیزاره از مرگ می ترسه و برای زندگی دست و پا میزنه و این یه قانون کلیه و تنها کسانی دست به خشونت میزنند که سرشار از عصبانیت و خشم باشند و هیچ جوری نتونن خودشون رو قانع کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینکه من جریان برادرم رو گفتم خواستم بگم جامعه کاری برای این افراد نمیکنه یعنی سعی نمیکنه اونا رو تغییر نمیده حداکثر یه مدت توی زندون میمونن و بعدش میان بیرون و دوباره کارشون رو از سر میگیرین !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچ کجایی نیست که بخواد عواقب کار رو بهشون نشون بده برا همین گفتم ما داریم انرژیمون را بیشتر صرف می کنیم واسه نجات یک نفر در حالی که میشه این انرژی رو صرف کرد برای نجات جون ها خیلی ها که پتانسیل این کار ودارند و الان توی خیابون هستن ...در مورد انتقام گرفتن هم بگم که اینکه داداش کوچیکه میخواد که اونا زندانی بشن و یا بابت کاری که کردن جریمه نقدی بشن به خودش مربوطه هر چن که توی ایران روابط به جای ضوابط برقراره و اون پسره فعلان برا خودش آزاده و رفته خدمت مقدس سربازی .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;**خیلی از ماها فیلم مایل سبز رو دیدیم و همه ما دلمون برا تمامی محکومین به اعدام سوخته و حتی گریه کردیم ااون قسمتی که اون مرد فرانسوی که یه موش داشت اعدام شد ولی چن نفرمون بابت اون پسره که به اون دخترا تجاوز کرده بود وقتی کشته شد گریه کردیم ؟؟ حقیقت اینه که من گریه نکردم و با اینکه از خشونت متنفرم وقتی اون مرد دلم خنک شد هرچند که اون فقط یه فیلمه ولی خوده من اونو مستحق مرگ می دونستم !!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذریم من میگم کاری کنیم که نسل جووونه این مملکت قبل از ارتکاب جرم متوجه عواقبش باشن وقتی قدرت اینو نداریم که قانون رو تغییر بدیم سعی کنیم فکر اون پسر جوونی رو تغییر بدیم که فکر میکنه چاقو می تونه بهش کمک کنه ! بهش یادآوری کنیم چقد ممکنه یه ضربه زندگی اونو و دیگری رو تغییر بده !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 08:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anne-sherli&amp;postid=428</comments>
<dc:creator>anne-sherli</dc:creator>
<guid>http://anne-sherli.blogfa.com/post-428.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>علاج قبل از وقوع</title>
<link>http://anne-sherli.blogfa.com/post-427.aspx</link>
<description>می خواستم یه چیزی بنویسم در مورد این اعدام ها ولی شاید شجاعتش رو ندارم اینکه یهووو تمامی کسایی که این عمل رو دارن نقد میکنن منو هم به نقد بکشن.خصوصان که من هم قلم توانایی ندارم که ! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی جدی میگم از اون روز تا حالا که خبر رو برا اولین بار دیدم تا امروز که بیس بار دیگه خوندمش با جزییات هی فکر دارم میکنم هی فکر میکنم و دیروز که با داداش کوچیکه سر این مسئله صحبت کردم اون عصبانی شد و گفت برو بابا شما ها اگه می خوایین کار به اینجا نکشه قبل از وقوع دومبال راه چاره باشید هی میگید این کار غلطه و بعدش با عصبانیت گفت وقتی چاقو میره تو تنت و تو هی التماس میکنی نزن تو رو خدا نزن رو درک میکنی و من همین جوری باچشمای از حدقه دراومده نگاش میکردم و سرم بیشتر داد زد که من درک میکنم!!!!{ همین چن ماهه پیش وقتی بعد از مدت ها از خلوت چن ماه اش بیرون اومده بود و رفته بود بانک که یه کاری کنه وقتی اومده بود بیرون دو تا پسر بهش یه فوهشی رو میدن( دقیقان بهش گفتن بچه ک.و.ن.ی)!!! و اون برمیگرده میگه همو می شناسیم و یکی از پسرا یه سیلی بهش میزنه و داداشه هم یکی می خوابونه تو گوش اون و بعد رفیقش چاقو میکشه و این داداش کوچیکه فرار میکنه ولی یکی دیگه از همونا با چاقو میزنه زیر کتفش و بعد اون یکی خودشو می اندازه روش و ساق پاشو میزنه و بعد اونجوری که اطرافیان میگن هر دوتایی به قصد صورتش چاقو میزدن و داداشی به خاطر نوع ورزشی که میکرد مرتب با دستش دفاع میکرده و اونا هم مرتب بهش چاقو میزنند و اون روز وقتی داداش کوچیکه رو میرسونند بیمارستان تقریبان خونی براش نمونده بود...و این طور که میگفتند هر دو پسر مست بودند!}&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون عصبانی بود و برگشت به من گفت میدونی وقتی تو دادگاه اومده عین خیالش نبود و برگشت به قاضي گفت من مست بودم...!!!انگار نه انگار که همین چن وقت پیش منو عین گوسفند تو خیابون سلاخی کردن و انگار نه انگار که من نمی تونم دیگه لباس آستین کوتاه بپوشم چون هر کی منو ببینه فک میکنه من آدم خلاف کاریم !(من خندیدم و بهش گفتم دیگه در عوضش بهت نمیگن بچه ... )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذریم من این چن وقته کلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که ما همه تلاش میکنیم و خوبه که به دمبال این هستیم که این بچه ها رو نجات بدیم اما چرا هیچ کاری برای تمامی بچه هایی که این پتانسیل رو دارند نمیکنیم منظورم همه اونایی که یه چاقو تو جیباشون هست همه اونایی که هر روز ممکنه نا خواسته و غیر عمد و تنها از روی عصبانیت کسی رو تهدید کنند ؟؟ منظورم اینه که چرا ما تلاش نمیکنیم برای بچه هایی که ته ذهنشون یه چاقو هست !!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم شاید باید یه فیلمی ساخته بشه از همین بچه هایی که توی زندان هستن شاید باید همین بچه ها بیان و برای دوستاشون و همکلاسی هاشون و هم محلیاشون حرف بزنند و بگند چه احساسی دارند الان ...و چه حسی داشتند اون موقع شاید باید بی پرده بگن چرا چاقو داشتند !!! نمی دونم چطوری چیزی که توی ذهنمه بگم ...! منظورم اینه که کاش میشد به جای دادن یه ماهی به دیگران ماهی گیري یادشون میدادیم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; کاش واکسینه میکردیم قبل از اینکه بیماری شیوع پیدا کنه !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هرچند منم در جاي خودم در حد تئوري مخالف اعدام هستم ولي اون روز وقتي داداشي رو تخت بود من پر بودم از نفرت و دلم ميخواست گيرشون بيارم و ....متاسفم عين حسي بود كه من داشتم و هنوزم گاهي وقتها وقتي داداشي توي خواب وقتي دست به دست ميشه و ناله ميكنه همون نفرت مياد با همون شدت و با خودم ميگم كاش ميشد يه كاري كنيم كه اين طوري نباشه يعني زندگي واقعان زيبا بشه و همه احساس كنند در دنياي آرومي هستن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 12:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anne-sherli&amp;postid=427</comments>
<dc:creator>anne-sherli</dc:creator>
<guid>http://anne-sherli.blogfa.com/post-427.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلتنگم</title>
<link>http://anne-sherli.blogfa.com/post-426.aspx</link>
<description>الانه که فکر میکنم هنوز هم سرم سنگینه عینهو کسی که خورده تا خرخره ...!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم چرا ولی سرم سنگینه شاید از بس خوابیدم از دیروز که تعطیلم همش خواب بودم در کل شاید چهار پنج ساعتی بیدار بودم ولی هنوزم خوابم میاد مثل کسی که پشه تسه تسه نیشش زده و اگر ولم کنند احتمالن از گرسنگی میمرم در خواب!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الانه یه فیلمی داره پخش میکنه به اسم د.ل.ن.و.ا.ز.ا.ن خیلی به نظرم تخ.می هست!!نمی دونم چرا همیشه این پسرای پولدار میرن عاشق دخترایی میشن که مشکل دارن ؟! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه هر کی هم به حرف باباهه گوش نده و بره با دختره مورد علاقه اش ازدواج کرده خبط کرده و آخرش به گه خوری می افته و میره دس بوس پدر و مادرشون !!! و این وسط همه گناهان از اول تا پایان با دختر قصه می باشد....حالم بهم خورد ...!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من نمی دونم تا چن سال دیگه اینا این خزعبلات را به خوردمان میدهند و ما هم گوش میدیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پدر و مادر به جای خودشون و حرفی هم نیست که احترام باید گذاشته بشن ولی قرار نیست اونا همه زندگی به ما بچسبن و خط بدهند در همه چی به ما!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی فکر میکنم چرا این همه دلگیرم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سنگینی سرم و دلم با هم همراه میشه و از پا درمیام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونی گاهی احساس میکنم تو اینقده دوری که هرچی فریاد میزنم صدام بهت نمیرسه جدی میگم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونم تو هم شاید همچین حسی .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزایی که میرم سر کار خیلی کاره خاصی انجام نمی دهم ولی اونجا دلم آروم میگیره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگم این شووور خوار ما یه جوریی با خوشحالی از ورشکستگی شرکت ما حرف زد که لجم گرفت هرچند اونجا ماله بابام نیست !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه به خواهر جان عزیزم هم پریده که چرا گفتی می خوام پاس پورت بگیرم من نمی دونم این غول بیابونی چطور می تونه ادعای روسن فرکی کنه آخه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفته من تا دو غوز آباد نمی تونم برم تو می خوایی پاس بگیری؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه بگو بی شووور می خواد بگیره به تو چه ...امروز به شدت علاقه زندگیم رو پیدا کردم ! میخوام وکیل بودم تا وکالت کنم برای زنان مملکت خراب شده ام((&lt;STRONG&gt;منظورم این بود :دلم میخواست وکیل بودم تا وکالت کنم برای زنان مملکت خراب شده ام&lt;/STRONG&gt; ))....این چه قانونی که میگه شووور باید اجازه بده زن بره خارج از کشور یعنی خاک تو سرتون با این قوانین تخ ماتیکی که دارید!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من می خوامت الان پس کجایی ؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم خیلی چیزا میخواد ولی از همه بیشتر تو رو می خواد که بغلم بگیری و ببویی موهامو و بگی آی آن چه عطری داره موهات و من مست کنم از همین یه جمله ات پس کجایی ؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 13:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anne-sherli&amp;postid=426</comments>
<dc:creator>anne-sherli</dc:creator>
<guid>http://anne-sherli.blogfa.com/post-426.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
