|
|
|
| چرا وقتی فکر میکنم همه چی درست شده درست همون لحظه می بینم رویا داره نابود میشه و جز کابوسی چیزی بجا نمی مونه ؟؟؟
چرا این همه کارمان سخت شده ....من نمی فهمم چرا این مرد این همه با من مخالفه ! خدایا صدای منو میشنوی امروز آیا دلم گرفته میبینی من دیگه پره پرم !! گاهی به خودم میگم ...عشق وادی بلا است بی برگشت و گاهی به من میگی کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور ! احساس ضعف دارم از نمی دونم چیه آزمایشاتی که امروز دادم یا حرفهایی که شنیدم چرا همه چی این همه بهم می پیچه ؟ بهم کمک کن بهت نیاز دارم
+
تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 11:23 قبل از ظهر نويسنده آن
|
دیشب رفتم و بالاخره دو تا کفش خریدم پاشنه بلند .
پسره خودش رو کشت. منبهش میگم آقا تنگه! میگه چن وقت بپوشی جا باز میکنه.... میگم آقا گشاد است ....... میگه برات درستش میکنم ...میگم نمی خوام آقا می خواهم اندازه باشه نه گشاد نه تنگ می فهمی ؟ یه خانومی اومده داخل مغازه بیچاره کفش سفید میخواد بخره و پسرک می خواهد به زور کفشی که رنگش شیری هست را بهش بیاندازد به جای سفید و هی می گوید اینجا نور زرد زیاد است و خانم اشاره میکند به کفش سفید من و میگه پس چرا کفش این خانوم سفیده ؟!!!! این جماعت کاسب خدایی زیاد دوروغ میگن بهش میگم خیلی گرونه یه برگه پرینت رو بهم نشون میده که ما دوتومن روی این سود می خوریم (کمه خدایی دو تومن ؟؟؟)!!! و بعدش ۴تومن زیر قیمتی که نشانمان داده می فروشدش به من و میگه به شادی بپوشی یعنی به خاطر اینکه من پسندیدم حاضره ضرر کنه جالبه نه؟؟ وقتی میگن دسته گل من همیشه یه دسته بیست و چند تایی رز می آید تو ذهنم ساده با یه روبان خوچگل ...نمی دونم چرا هیچکی به من یه دسته گل رز بیست و چن تایی نمیده؟ میگم بابا کلن مراسم ازدواج همش بازیه و اصلن بازی قشنگی نیس ولی همگانی که اطراف من هستن اصرار دارن خاطره میشود !!! من خاطره خوبی ندارم از این جور مراسمات ... گل خواستین به من دیدین یادتان باشد یه دسته بیست و چن تایی رز حالا میخواد نارنجی باشد یا قرمز یا نباتی فرقی زیاد ندارد اگر خواستید زیادترش کنید من خیلی دوستم می آید با گل ! فکر کنم یه روزی گل فروشی هم باز کنم
+
تاريخ یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 10:19 قبل از ظهر نويسنده آن
|
امروز ساعت ۲ صبح بعد از تلفن آخری کپه مرگمان را گذاشتیم ساعت ۴ پریدیم و به تو تلفن زدیم و بعدش دوباره تا خوده ۵:۴۵ بیدار بودیو خر غلت میزدیم و خوابمان نمی آمد و بعد پری تماس گرفت ساعت ۶ صب اولش شک داشتم ولی جواب دادم دیدم بیچاره ترمیناله و گفت می تونه بیاد خونه ما و من گفتم بیا و بعدش ساعت ۶:۱۵ رسید و خوابیدیم تا خوده ساعت ۸:۴۵ و بعدش دویدم تا خوده شرکت
امروز روز نه/نه/نه البته میلادی هااااا
+
تاريخ چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 12:38 بعد از ظهر نويسنده آن
|
|
|