هيچ مگوييد چرا ؟
راستي اين روزها بي دليل بغضي نشسته بيخ گلويم و هر لحظه بزرگتر ميشود نمي تركد لامصب !!! فكر كنم ميخواد روي منو كم كنه شايد من بتركم و راحت بشه !
اين روزها كه ميگذرد جز خاطره اي اندكي تا قسمتي غمناك چيزي به جا نميگذارند و من منتظر فردايم !!!
کاش یادت برود در چهلم را ببندی امشب !
کاش یادت برود !!!
من عاشق این رنگم !
نگفتم چن وقتیه که شماره تلفنم دست مامانم بوده !!!ولی خوب امشب دوباره برگشته دستم و دیدم خیلی ها ازم سراغ گرفته اند !
نگفته بودم دیشب شرکت یه مهمونی افطار داشت و همه دخترای شرکت قر کرده بودن به جز من که با فرم شرکت رفتم خیلی ناراحت شدم اولش ولی بعدش به خودم گفتم برا کی قر کنم اینجا که همه آشنا هستن هر روز می بینن منو چه فرقی میکنه مگه یک کدوم از مردا به خاطر اومدن به اونجا لباس رسمی پوشیدن به خاطر ما !!!
نگفتم این روزها چقد حساس شدم نگفتم ؟
این روزها هر چیزی به گریه ام می اندازه !
بوي عطر و شكلات كه بپيچه به هم چي ميشه !!!
همين ديروز بود، نه دروغ چرا خيلي وقت پيش بود كه دو تا بسته شكلات و يه شيشه عطر و يه كتاب آوردي برام به رسم آشنايي ....اووووه چقدر زمان گذشته ولي هنوز خورشيد كامل نشده !!!
خوب يادم است تازه وبلاگ را آپ كرده بود وخسته و مرده خودم را كشيدم توي رختخواب،مي خواستم بروم به رويا ! سرم را كه جابه جا كردم روي بالش متوجه چشمك هاي گوشي شدم آخه سايلنت بود بعد از اون شبي كه يه مزاحمي ساعت سه و نيم صب زنگيده بود و من زا به راه شده بودم !
شماره ناشناس بود ولي جواب دادم ساعت نزديك 11:30 بود، و تو سلام كردي و من جواب دادم عليك ؟؟ و با تعجب پرسيدم شما ؟ و گفتي خانوم آن شرلي !!!! و من زير پتو جابه جا شدم و خودم را جمع كردم و يك هوووو صدايت كه آشنا ميزد و ناگهاني از تخت پريدم بيرون كه تويي ؟؟؟؟ كي برگشتي ؟كجايي و مهلت ندادم پاسخي بشنوم ! فكر ميكنم دوشنبه شب بود و قرار گذاشتم فردايش ببينمت شايد هم سه شنبه بود و تو گفتي كجا و من پرسيدم تو كجايي و آدرس خانه تان را دادي و قرار مان شد روبروي آلما (جا قحطي بود انگار؟)
ساعت پنج بود قرار و من رفتم و برايت گل خريدم نمي دونم چرا ؟ ماه رمضان بود مثل حالا ولي اون موقع پاييز بود و هوا خنك خنك ! گل كه خريدم برگشتم روبروي آلما و رفتم داخل و به شيريني ها سري زدم و بعد آمدم بيرون ديدمت كه منتظري و دست داديم و انگار هزار سال از آشنايي مان ميگذشت !
بوي شكلات و كتاب و عطر كه بپيچد هميشه اين خاطره زنده ميشود و تو كه گفتي چرا زحمت كشيديد ،خودتان گليد و من كه نه رنگ به رنگ ميشوم و خنده ام پر ميكند تمامي پياده رو را !
از احسان تا هتل چمران را پياده مي رويم و تو پيشنهاد كافي شاپ ميدهي و من كه ميدانم ماه رمضان تعطيل اند اينجور جاها تا قبل از اذان و تو هنوز انگار توي ابرها سير مي كني و بادت رفته اينجا ايران است !
با مسئول كافي شاپ حرف ميزنيم و مي گويد اجازه نداريم بشينيم حتي ! !! و ما توي لابي منتظر مي مانيم و من بي خيال دستهايم را بغل كرده ام .
اذان كه گفته ميشود سيلي از آدم ها را مي بيني كه صندلي ها را پر ميكنند انگاري همه مثل ما پشت درختهاي چمران منتظر بوده اند ....
سفارش مي دهيم كيك با چاي و چقدر مي چسبد و همين طور من حرف ميزنم وتو گاهي مي گويي چه جالب چرا؟؟؟ و من مي خندم به اين همه بهت !
روزها گذشته اند ولي امروز كه شيشه عطرت را خالي كردم روي خودم خاطره ها باز هم جريان پيدا كرده اند !!!
هنوز شماره تلفنت را نداشتم و فقط خودت گاهي تلفن ميكردي و حالي مي پرسيدي ! و من منتظر كه زنگ بخورد !
روز پنج شنبه بود كه تماس گرفتي شماره همراه ناشناسي جواب كه دادم تو بودي ولي باز هم تلفن نكردم تا اينكه صدايت در آمد كه چرا حالي نمي پرسي ازم ! و من خنديدم كه شماره اي ندادي هنوز و گفت شماره من هماني است كه زنگ زدم چن روزه پيش !!!
همين ديروز ديروز كه نه چند وقت پيشها بود كه با هم قرار گذاشتيم براي پياده روي در چمران صبح زود بود و تو دير كردي و همه بچه ها ديدنت و مجبور شدم بگويم پسر خاله اي هستي از ديار غربت!!!
و همون روز بود كه كتاب كوري را آوردم كه بخواني و چقدر خوشت آمد و بعدش قرار نمايشگاه كتاب بود كه با هم رفتيم و باز هم يكي ديگه ديدمان و من بي خيال همه اين حرفها !!
و اولين بار بود دستم را گرفتي و من دستم را آرام از دستت كشيدم و تو تا مدتها مي گفتي اين حرف را !
اولين بار بود كه دستت دور شانه هايم بود و من آرام خنديديم و گفتم ميشود لوس بازي در نياوريم لطفا ...!
و ما خوب مي دانستيم با آتش بازي ميكنيم ...و قرار بود بيايي خانه شوهر خواهر جان و حال رفيقت را بپرسي و من هم با كتابها رفتم خانه خواهر جان و منتظرت شدم و آمدي ...تنها نبودي با خواهر جانت بودي يادت هست ؟؟؟
آذر ماه بود اگر اشتباه نكنم !!! و شايد آبان !
حرف زديم و هي حرف زديم و شوهر خواهر جان چقدر دلخور شده بود كه من اين همه حرافي كردم و بعد تو رفتي و اس.ام.اس دادي چقدر سخت است آدم نقش بازي كند ؟!!!
خنده ام ميگيره از خودم و از كارام برداشتم يه كاره به پسره مردم زنگيدم كه بيا من ميخوام باهات عروسي كنم !!!!!!!!!!
بيچاره بچه مردم هول شده بود گفتش واي نه خانوم من قصد ازدواج ندارم يعني اصلا عرضه شو ندارم !!!!!
حالا مگه من ول ميكنم كه بابا من ميخوام علوسي كنم به تو چه تو فقط بايد بگي باشه !!!!
بچه مردم به گريه و زاري افتاده كه خانوم تو رو خدا به جوونيم رحم كن تو رو خدا من هزالتا آرزوي كوچيك بزرگ دارم كه به يكيش هم نرسيدم!!!
بازم من ميچسبم بهش كه اي بابا نمي خوام بكشمت كه تو برو دمبال آرزوهات منم كمكت ميكنم !!!
بچه مردم خودشو جمع ميكنه ميگه من اصلا شوهر خوبي نيستما !!! من از ....
من ميپرم تو حرفش و ميگم در عوضش من زن خيلي خيلي خوبي هستم تازه آشپزي با خودت چون دوس داري البته ها !
بچه مردم رنگ به رنگ ميشه ميگه خانوم ولي من گفتم تفنني دوس دارم !
من ميخندم كه زندگي همش تفننه !!!!
حالا بچه مردم راه فرار نداره چون بغلش كردم و محكم بوسيدمش و بچه مردم جيغ ميكشه تو رو خدا خانوم من كه هنوز جواب ندادم !!!!!!!!!!!
بچه مردم الان ديگه كم آورده اساسي ...برا همين به زور منو سوار تاكسي ميكنه كه بروم خونه مون !!!
كلافه ميشوم و دلم مي خواهد داد بزنم سر همه ....
از صب كه از خانه مي آيي بيرون راننده تاكسي ازت پول زياد ميگيرد بقالي زياد حساب ميكند و رييس سرت داد فقط نميكشد و هي راه به راه عين خانه شاگرد باهات رفتار ميكند و تو هي توي دلت داد ميزني !
انگاري مردم بسته به نيازشان قربانيت ميكنند !
نمي دونم آدم تا كجا مي تونه بي تفاوت رفتار كنه ! تا كجا صبر داشته باشه و صداش در نياد!
اما انگاري آدم ها خيلي خيلي مي تونن طاقت بيارن !
به راننده تاكسي كه سوارت ميكند و بيشتر از آنچه بايد از تو كرايه ميگيرد و وقتي تو اعتراض ميكني به كارش مسافرهاي ديگه غر ميزنن ! انگاري تو گناهكاري ! نمي فهمم چرا مسافرها از تو حمايت نميكنن و از راننده حمايت ميكنن در حالي كه مسير بعدي كه خودشان پياده ميشوند هم اين برنامه خواهد بود و آنها هم به تنهايي اعتراض ميكنن؟
من نمي فهمم چرا مردم همه ناراضي اند ولي هيچكس اعتراض نميكند به اينكه چرا بغل دستي به جاي اينكه با هد فون موسيقي گوش كند با صداي بلند موزيك گوش مي كند و وقتي از تاكسي پياده ميشود همه غر ميزنند !!!!
من نمي فهمم چرا وقتي آدم توي حاله خوشيه همه جوره وعده وعيد ميده به خودش وديگران وبعدش كه به حال عادي برميگرده يادش ميره و بي خيال ميشه نسبت به تمامي قولهايش؟!
من نمي فهمم چرا اين روزها اين همه گذشته را يادآوري ميكنم با اينكه خوب ميدونم اين كار دشمني با خودمه و اين كار باعث ميشه من ضعيف بشوم و نتونم مقاومت كنم!
راستي آدم ها كي خوده خودشون! من ميگم آدم وقتي توي رختخوابشه خودش ميشه چون لباسش رو در مياره و حتي مجبوره اون نقاب هميشگي را هم بندازه و بعد بره توي رختخواب تا خواب راحتي داشته باشه و براي همينه كه من هميشه قبل از خواب در اتاقم رو مي بندم !
ميدوني جديدان افكار احمقانه اي توي ذهنمه !
**گزارش آخره هفته **
ما (يعني همگي خانواده هاي دايي ها و خاله ها ) شب را مزرعه پدر بزرگ گذرونديم و من از اول شب گفته ام همه تا صب بيدار بشينيم و حرف بزنيم و همه متفق القول گفته اند باشه !! ساعت 10 شب دختر خاله جان سمي (سردرد ميگيرد و ناگهان غيب ميشود ،قدري حالاتش شبيه آدم هاتي عاشق مي باشد)
ساعت 10:30 دختر دايي لي (خوابش مي آيد!!!!) حالا همه پشه بند هايشان را بسته اند و رفته اند كه بخوابند ما توي منقل كباب پزي آتش درست كرديم و صندلي گذاشتيم و من هي به پسر خاله هاي تخصم اصرار ميكنم كه بلند بشود يه حركتي بدهند به اين هيكل هاي گنده شان !!شوهر خاله جانم هم جمب نمي خورد از روبروي ما انگاري مي خواهيم به متجاوز كنيم در ملا عام !! و از آنجايي كه خانواده هاي ما آدم هاي عجيب و غريبي هستن حاضر نميشن دخترهاشن جلوي شوهر خاله برقصند الا من كه بي خيالم نسبت به اين مسايل !
خلاصه اينكه پسر دايي جان را راضي كرديم و او هم ميگويد يك همرقص مي خواهد و خودم بلند ميشوم در تاريكي كه كسي به كسي نيست ما هم كه موهايمان را كوتاه كرديم و خدا را شكر به پسرها شبيه تريم تا دخترها !
ساعت 12 ميشود كه برقها را خاموش ميكنند و مي گويند همه بروند بخوابن ما هم سمج نشسته ايم (دختر خاله مرمر هم ميرود اينجا )هنوز پسر خاله ها هستن و من و دختر دايي كوچيكه و دختر خاله مهر و ما سماجت ميكنيم در نشستن !
بالاخره پسر دايي و پسر خاله محترم از مسخره كردن ما خسته ميشون و ميروند كه بخوابن برا همين هر كسي خواهر و برادر كوچكش را با قلدري مي برد كه بخواباند ...حالا به جز من و لولو دختر نيست پسرها هم كم شده اند و پيشنهاد مي دهند آتش را ببريم آن طرف تر و من موافقم (از همه بزرگترم ها )و لولو هم احضار ميشود و من همراه ميوشم با پسرها و خيره ميشوم به ذغالها كه گر گرفته اند ترق ترق صدا ميكنند و هوا سردتر شده و ساعت 3 ميشود و من بي آنكه خوابم بياد ميروم كه بخوابم و پسرها هم نيم ساعتي بعد از من مي آيند و اين است اتحاد ملي در فاميل ما!!!!!
خلاصه اين از شب ماني ما در مزرعه ! صب هنوز ساعت 7 نشده من بيدارم انگاري روز تعطيل هم بايستي سر ساعت پاشوم و نيم نگاهي مي اندازم بيرون همه جا ساكت است پس همه خوابن و دوباره غلت ميزنم توي كيسه خوابم و زيپش را باز ميكنم تا هوا بيايد تو و خنك بشوم.
ساعت 9 همه بيدارن و صبحانه آماده ميشود و ما روي استخر زير آلا چيق منتظر صبحانه ايم!
چقدر ميچسبد تخم مرغ و پنير در هواي آزاد وقتي باد مي آيد و موج مي اندازد روي آب استخر و خنكي آب را مي آورد تا لب سفره ...
پخت وپز كه با ما نيست و شست و شو برا همين ما مي رويم عكس بگيريم از خودمان از بس خود شيفته هستيم !
ساعتها ميگذرد و ما به جز عكس گرفتن و بالا و پايين رفتن توي مزرعه كاري نداريم تا ظهر بشود و ساعت از 12 بگذرد حالا لباس عوض ميكنيم تا همگي برويم آب تني !!
آب خيلي بالاست و من كه شنا بلت نيستم مثل آدم همش مي روم زير آب !
يكبارش بر اثر بي احتياطي خودم و البته جيغ جيغ همگان نزديك بود خفه بشوم كه داداش كوچيكه مثل يه غريق نجات حرفه اي مي پرد و مرا نجات ميدهد!
و بعدش دعوا ميكند كه چرا مراقب نيستي و همه ميخندند به من !!!!انگاري غرق شدن خنده دار است!
خلاصه اينكه خوش ميگذرد و ناهار كه استامبولي پلو پخته اند با سالاد شيرازي سرو ميشود و ما مي خوريم به اندازه دو سه روز غذا !
بعد از ظهر هم ميرويم پياده روي و دوباره آب تني ولي اين بار آب استخر كم شده و من راحت مي تونم پاهام را روي زمين بذارم !
بعد از ظهر پسرها گلاديتور ميشوند و توي آب به جان هم مي افتند و تو نمي داني چقدر اينها كارشان خنده دار است و من كه خنده ام ميگيرد و جيغ هاي ديووانه كنند هاي كه مي كشم !!!!
من از سرما دارم ميلرزم آخر باد مي آيد و من هنوز خيسم و گرسنه ام ميشود !
شام آش رشته مي پزند مادر جان و خاله ها و كلان خوش ميگذرد !
اين آخرين باري است كه همه با هم مي آييم چون از هفته ديگه كه ماه رمضان شروع بشود كسي نمي آيد مزرعه و بعدشم كه استخر تعطيل ميشود چون هوا سر ميشود و كسي رغبت نمي كند بي استخر بيايد !!!
برا همين ديوووانه بازي هاي اين بار بيشتر بود و من حسابي خوش گذراندم و حالا خسته خسته ام و جون نداشتم صبحي از خونه تا شركت بيام !
**حرفهای بیخودی من!**
اگر اين روزها اينقدر بي رنگ شده ام دليلش اين اسيد پاشي هاي زمانه هست و بس ...فكر نكني ذره اي از حرفهايم كم شده است نشده است .
دلم سفر ميخواهد بي برگشت .دلم مسير ميخواهد با يك بلد راه كه بيراهه نبرد مرا ...خسته نگو بگو زخمي ، آره زخم خورده شده ام از زمانه اي كه شمشير ميكشد و هر كس را كه سوالاتش را سر بالا جواب بدهد مي سپارد به تيغه اي تيز و هر چه خودت را به آن راه ميزني كه يادت برود زخم هاي قديميت مي بيني گاه گاهي نمك پاش ميكند زخم هايت را تا يادت باشد آخره سر به هوا بودن چي ميشه !