زمان ميگذرد گاهي مثل برق و گاهي مثل لاك پشتي در شوره زاري خشك !
امروز كه بگذرد دو ساله ميشوم يعني آن شرلي دو ساله ميشود ....گذري داشت اين زمان خصوصان اين چن وقت اخير اينقدر بالا و پايين داشتم كه خدا ميداند و بس !
1.به اجبار اسباب كشي كردم خيلي سخت بود تنهايي ...خودم خواسته بودم ، هر چه پدر اصرار كرد كه بيايد كمكم ،گفتم نه تنها !
2.توي همين بگير و بند هاي اسباب كشي عروسي جهان بود و من چقدر كه دلم ميخواست بروم عروسيش از بس اين بشر آدم است از بس كه اين بشر دوست داشتني است .
مي دوني ديشب بود ولي نمي دونم چرا اونقدري كه بايد خوش نگذشت به من شايد چون تمام مدت من مانده بودم بي شريك رقص ! تنهايي هم خيلي حال نمي كنم برقصم !
تا حالا شده دلت بخواهد يكي رو بغل كني و ببوسي خالصانه و فقط از سر محبتي كه بهش داري بي آنكه چشم داشتي داشته باشي ولي بترسي از قضاوت آدم ها؟
من ديشب دلم ميخواست جهان را بغل كنم و بهش تبريك بگم مثل دو تا دوست خالصانه و فقط از سر دوستي و صميميت ولي ترسيدم از چشمهايي كه هميشه مي كاوند آدم را تا بيابند آن نقطه هاي سياه زندگيت را !
لباسم يه سارافون راه راه مشكي و قرمز بود كوتاه البته و خيلي از همكارا چهار چش شدن از ديدن ما ...آخه وقتي هميشه تو را پيچيده در مانتو و شلوار و مقنعه ببينند يه ذره باورت برايشان سخت ميشود ....
تمام مدت من ماندم بي همپاي رقص دلم سوخت چرا هيچكي با من نرقصيد ؟؟؟؟
تازه ديشب ياده علي افتادم كه آمريكا است_ كه يه بار سر كل انداختن در مورد كاراي فمني من قاطي كرد و اومد يه چيز نقض حرفام بگه برگشت و گفت "زنان فهميده اند كه چشم مردها تكامل يافته تر از مغزشونه برا همينه كه آرايش ميكنن" ومنم زدم زير خنده و گفتم خوب اينكه عليه خودتون بود !!!! و اونوقت تازه فهميد چي گفته ؟_ راست ميگفت علي مردها اصولا مغز ندارن آخه دخمر به خوچگلي من رو ول كردن به حال خودم كه خودم بروم پيشنهاد رقص بدهم !؟
بي خيال ديشب كه وقتي بر گشتم خانه خواهر جان گريه كردم الكي شايد از تنهايي بود شايدم دلگرفتگي شديد در مورد اتفاقهاي اخير ...رفتن گلنار و پريسا تخليه خونه و بي خانمان شدن ...خبر دار شدن شوهر خواهر جان از موضوع دوستي من با دوستش كه ديگه حالا قطع رابطه شده و غر غر هايي كه سر اين موضوع با خواهر جان داشته !!!
بهدش دلتنگي براي از دست رفتن تدريجي يه رويا :دي هه هه هه اينو داشتين نمي گيم اين روياي ترديجي چي بوده ها فقط بگم همش باسه خودم قصه ساخته بودم كه عاشقمه دوسم داره در حالي كه همش باده هوايي بيش نبود يعني فييييييييييييييييييييييييييس خالي شد اين رويا ....
ولی بازم جهان جونم عروسیت مبالک باشه به خیر و خوشی اینا در لونه خوشبختیت باشی ...و بوووووووووس و یه عالمه فیری هاگ که نشد بدم بهت.
گاهي وقتا فرياد كه ميشوي دنيا دستي ميشود بر دهانت قفلي ميشود بر حلقومت و تو هر چقدر هم تلاش كني نمي تواني دست را كنار بزني و يا قفل را باز كني !
گاهي وقتا كه غنچه لبخند ميشكفد بر لبانت دنيا ميشود داسي و مي برد و درو ميكند هر چه لبخند است !!
وقتي مي بينيم حتمان مي پرسي چه شدي دختر جان چرا آب رفته اي ؟؟؟ چرا اين همه گريه كرده اي چرا ؟؟؟؟
راستی فردا روز پدره ...دیروز رفتم خریت کردم فک کن یه دونه کمربند ویه کیف خریدم براش ۶۱ هزار تومن اونم با تخفیف ویجه !!!!
به هر حال فردا کلی روزه مهمیه برا بابا ها مگه نه؟
تا حالا دلت لك زده است چيز بنويسي و هي جلوي خودت را بگيري و بعد هي توي خيابان راه كه مي روي هر قدم كه برميداري انگاري دستانت بلغزند روي كيبرد و با هر قدم بگويي يادم باشد بنويسم در مورد آدم هايي كه در هرم داغ تابستاني همديگر رو سفت چسبيده اند ! بنويسي درباره پيرزن فقيري كه روي زمين داغ نشسته و بساطش را پهن كرده و منتظر دستهايي است كه بيايد و يك يغل نسيم خنك بياورد برايش !
هي به خودت ميگويي يادت باشد بنويسي كه اين غبار كه آمده است و شهر را احاطه كرده، دارد مرموز و بيصدا نفوذ ميكند به عمق جان اين شهر و هر روز بيشتر از روز پيش، پيش ميروه و مردم آرام و بيصدا از كنارش عبور ميكنن و بي آنكه به حسابش بياورند !
هي به خودت ميگويي دلت آب معدني خنك ميخواد و يادت مي آيد اين ماه زياده تر از حسابت خرج كرده اي و دلت بستني كه بخواهد ديگر به خودت نهيب ميزني اوهوي اين ماه زياده روي كردي به اندازه خودت!
بعد هي بيشتر كه راه ميروي مي بيني راه طولاني تر شده انگاري وقتي هوا گرم ميشه زمين هم دچار انبساط ميشه و مسيرها طولاني تر ميشه و به غلط كردن مي افتي كه چرا پياده ميروي !
وقتي ميرسي خواهرت مهربانانه بغلت مي كند و برايت شربت آب آلبالو درست ميكند و تو سر ميكشي و مزه مزه ميكني طعم آلبالوها را !
و بعد از گرما غش ميكني وسط هال و تكان نمي خوري و حتي حرفت هم نمي آيد و نه فقط خواهرت كه با همه اينگونه اي !
راه برگشت را كوتاه ميكني و يه دوش آب سرد و كار را يكسره ميكني و خنكي چمران و سرعت بالاي آقاي راننده و خيسي موها كار خودش را ميكند ....
اما اون گريه آخر سر را هم نمي فهمي و نمي داني چرا نمي تواني حرف بزني انگاري گرما زبان درازت را كوتاه كرده باشد همش حاشه ميروي و هي با خودت حرف ميزني اصلا غر ميزني و گاهي ناله ات مي آيد ولي باز هم حرف نميزني انگاري لال شده باشي !
اين گرما كلافه ات كرده باشد ولي دلت بخواهد بروي سراي مشير و خريد كني ....!
**آدم خیلی باید عاشق باشد که توی این گرما هم چسبیده به هم راه برود و اصلا بغل کند طرفش را !!!
با دوستی صحبت میکردم بهم گفت به عشق اعتقاد داری ؟ اون موقع عجله داشتم چون کاری بود که باید انجام میدادم برا همین یه چیزی سر هم کردم و بهش گفتم و تصمیم گرفتم برا خودم یه مطلب بنویسم و ببینم اصلا کجای این قصه ایستادم و از خودم و دیگران چه انتظاری دارم و اصلا معنی این کلمه در انتهایی ترین نقطه وجودم چیه؟؟؟؟
خوب من فک میکنم آدم ها طوری ساخته شدن که دوست دارن بهوشن توجه بشه یعنی از هر راهی برا این جلب توجه استفاده میکنن .جنگهای که در دنیا صورت میگیره میگن بر سر قدرته ولی من میگم این قدرت از کجا میاد که این همه سرش دعواست جز اینه که عده ای دوس دارن بیشتر دیده بشن بیشتر از این دنیا سهم بگیرن ؟؟ بیشترین تراژدی های که ساخته شده همه بر سر همین جلب توجه ها و قدرت ها و ....بوده !
و اما عشق!!!
هرچی می نویسم نظر شخصی خودمه و کاری هم نداریم که درسه یا غلط فقط میخوام خودمو حلاجی کنم همین!!!
من توی ایرون به دنیا اومدم و توی همین خاک بزرگ شدم توی کشوری به دنیا اومدم که شهرزاد قصه گو بوده و شبهای زیادی قصه گفته تا صبح برا شهریار ایران! من توی خاکی نفس کشیدم که فردوسی و نظامی و سعدی و حافظ نفس کشیدن و با هر نفس جمله ای از عشق و حماسه رو برام آوردن !من توی خاکی راه رفتم که زنانی مثل شیرین رو تربیت کرده و مردانی رو چون رامین آوراه کوی ویس کرده .پس من فرق باید داشته باشم با همه دخترکانی که در جاهای دیگه این دنیا به دنیا میان .من وقتی به دنیا می آیمم برایم لالایی میخوانند که نیمی از آن حماسه فردوسی و نیمی دیگر بزم خیام و تراژدی لیلی و مجنون است ...پس من ناخواسته با عشق بزرگ میشوم و همیشه در پی مردانی هستم چون فرهاد که تنها به خاطر شیرین بانویی تا صبح بیستون را می خراشد و می تراشد تا روی شیرین حک شود بر صخره هایی کوه ! من همیشه در پی مردانی چون قیس خواهم بود که مجنون میشود و بوسه بر پای سگ کوی لیلی میزند و خاطره یار زنده میگرداند...من همیشه در پی رامین و ویس خواهم بود و حتی گاهی پا را فراتر میگذارم و شجاعانه می اندیشم که تهمینه شوم و خودم به دنبال مرد رویاهایم بروم و این من باشم که انتخابش میکنم نه او منو!! حق دارم اینجوری باشم چون من با این قصه ها بزرگ شدم و کم کم بزرگ میشوم و رشد میکنم و فیلم میبینم و قصه میخوانم و فیلم میبینم و عاشق میشوم هر بار با دیدن فیلمی یا قصه ای !!!عاشق مردان قصه ها وفیلم ها .
تعریفمون از عشق همیشه چیزایی که از فیلم ها یا کتابهای عاشقانه خوندیم و خودمون هم نمی دونیم چی هست این حس که این همه آدم رو دربهدر و دیووونه کرده و سعی میکنیم بفهمیم و هر باری که از کسی خوشمون میاد فک میکنیم این همونی که منتظرش بودیم.
یادمه چندین سال پیش وقتی بورس کتابهای فهیمه رحیمی بود منم یه نوجووون بودم خوب عاشق خوندن این کتابا تقربیان بیشترشون رو خوندم و هر بار عاشق شدم و همیشه فک میکردم وقتی آدم عاشق میشه واقعان همون حسهایی که این خانوم گفته بود به آدم دست میده یعنی کسی رو که دوس داری و دوستت داره وقتی ببینی قلبت تندتند میزنه و سرخ میشی و تنت گر میگیره و اینا!!!! اما بعدها که بزرگتر شدم و عاقلتر فهمیدم من به خاطر اون حس کمرویی کوچولویی که توی وجودمه هرباری که کسی رو ببینم این حسها میاد سراغم و فرقی نداره کی باشه و من توی اولین ملاقاتم با هر کسی به خصوص آقایون دست وپامو گم میکنم سرخ میشوم و داغ میکنم نه برا اینکه بنده خدا رو عاشق می باشم نه !!برا اینکه یه ذره دلهره دارم که کارا خراب نشه و خرابم میشه و حرفی توش نیس!!!
خلاصه اینکه میخوام بگم علایمی میشه گفت نداره ممکنه در نهایت آرامش از کسی خوشت بیاد و باهاش باشی و در نهایت حس کنی تنها کسی هست که حرفت رو میفهمه و باهاش نقاط مشترک داری ولی هیچ کدوم از اون علایم مسخره رو هم تجربه نکنی و شایدم همه علایم باشه و حس مشترک نباشه!!!
گاهی هم تمام تعریفمان از عشق میشود فیلم های هالیووود و چیزایی که اونا به ما نشون دادن .اون دعواها در اولین برخورد ها و اون بوسه هایی که مردای قصه در جاهایی از فیلم از قهرمان زن میگیرن و در نهایت ازدواج و پایان فیلم که اونا سالها به خوبی و خوشی با هم بودن و اینا!!!!!!!!!!!
این میشود تعریف ما از عشق !!
گاهی هم غرق میشویم در فلسفه و معنویت و فک میکنیم عشق یه چیز خاصه که اصلا نمیتونه درمورد انسانها باشه و فقط حس خالق و مخلوق به همه؟!!!
و این تعریف دیگه خیلی اغراقه و نمی تونم بپذیرم .
اما تعریفی که من امروز از عشق دارم .من میگم عشق یه تجربه است مثل تجربه های دیگه مثل وقتی که نوزادی به دنیا میاد و اولین تجربه اش اون ضربه محکم به پشتشه و بعد آغوش گرم مادرش و بعدش جز شیرین ترین تجربه هاش که برا همیشه بایگانی میکنه نگاه های پر مهریه که دیگران بهش دارن و لحظه هایی که شیر میخوره .نوزاد کوچولو فک میکنه شاقترین کار دنیا رو داره میکنه وقتی داره شیرمیخوره و گاهی خسته میشه ونق میزنه و خودشو لوووس میکنه که یعنی چی من این همه کار کنم شما فقط نگام کنین؟؟
به نظرم ما هم مثل اونیم هر باری که عاشق میشویم یعنی از کسی یا چیزی یا مکانی خوشمون میاد چون جدیدتریت تجربه ماست حس میکنیم سخت ترین اتقاق دنیا داره پیش میاد و ما چفد می تونیم تحمل داشته باشیم و اگه اون جوری که میخوایم پیش نره میمریم و از پا در می آییم ولی اون اتفاقات جوری که میخوایم پیش نمیره و ما هم نمی میریم و حتی پر انرژی تر از گذشته ادامه میدیم بازی رو و در جریان این بازی بارها بارها این تجربه ها تکرار میشه وهر بار به خودمون قول میدیم این آخرین اشتباهه ولی دوباره تکرار میشه .چون هستن همیشه آدمهایی که شبیه ما فک میکنن.
خوب حالا چی شد پس نظریه من به کجا کشید این همه حرافی برا این بود که بگم خوب هیچکی بدش نمی آد یکی مثل فرهاد واسه خاطر اون بره شب تا صبح کوه رو بکنه یا اینکه یه کسی مثل رت باتلر اینخده عاشق آدم باشه که سالها برا یه زندگی ساده ای که ازش فراری بوده همیشه صب کنه!!!![]()
یا کسی بیاد مثل رامین چنان دوستت داشته باشه که از فراقت روزی هزار بار بمیره خوب آدم چرا بدش بیاد یه عالمه حس مهم بودن بهش دست میده خوب .مردا هم بدشون نمی آد یکی دوسشون داشته باشه که دس به سینه واسه رو بروشون و براشون چایی و روزنامه و غذا و خارت و خورت بیاره !!![]()
نمی دونم شد چیزی که میخواستم یا نه ؟
ولی می خواستم بگم عشق رو منکر نمیشوم ولی بهش اعتقاد دو سه سال پیش رو ندارم چون تا حالا کسی برام فرهاد نبوده و شاید نیاد کسی که به خاطرمون کوه رو بکنه ولی گفتیم که بدونین خوشمان می آید از این پسرک فرهاد و هدف از اول تا به اینجا این بود خیلی کم دیده میشه در داستانی به نام خسرو وشیرین ولی همون قدری که هست نخش پررنگی داره و خوب بازی میکنه نخشش رو و وقتی میره وقتی پرده اون پایین میافته فک نمیکنم کسی باشه که چشماش برق اشک نداشته باشه؟!!
بعدشم امروز هیچکس رو ندارم بهم کادو بده حتی تبریک هم نگفتن هر چند ما به یکی از همکارا گفتیم برگشت گفت من زن نیستم !!!!!!!!!!!!!!!! و ما هم گفتیم ولی ما هستیم ها !!!!!!