تبليغاتX
آن شرلی

خوب اين نيز بگذرد ...از صب تا حالا چن باري گفتم ...10 بار شده !!!

راستي امروز دوباره اون سرباز سر چارراه رو ديدم همون پسر كرمانشاهيه هموني كه اون شب بهش شكلات داديم ...من اينقد خوشم اومد از اين كار وقتي بهت گفتم بيا شكلاتمون رو بديم به اين پسره و تو گفتي خوب بده و من صداش كردم چراغ هنوز قرمز بود و وقتي بهش گفتم اين برا شما خنديد برا چي ؟ و تو گفتي بگيرين از خانوم ! و ازش پرسيدي بچه كجايي و چراغ سبز شده بود كه گفت كرمانشاه و من دستت رو محكمتر گرفتم و از خيابون رد شديم و برق شادي كه توي چشمهاي پسرك بود و همچنين چشمهاي من و خنديدي كه امشب همين جوري داري خير ميكني ها خوب به منم خيرت برسه دخترجان ! ومن محكمتر بغلت كردم ...

**من هميشه يه حس عجيبي نسبت به اين سربازها دارم نمي دونم چرا ! شايد چون حس ميكنم تنها هستن و هيچكي نيست مراقبشون باشه و دور هستن از خونه و اگه كسي چشم به راهشون باشه چقدر عذاب ميكشن جفتشون برا همين هميشه يه جورايي دلم ميخواد كمكشون كنم ...

و مديونين اگه فك كنين خواستم خودنمايي كنم.

صب كه از خواب بيدار ميشوم يادمه قرار گذاشتيم برويم بدويم (آخه من دارم شكم ميارم ...!) و بعد ميريم و يه ربعي مي دويم و برميگردم و يه لقمه صبحونه ميخورم و مي روم سر كار ...!

اخبار در رابطه با خودم :

1.گلوم درد ميكنه

2.سرم هم از شب پنشمبه تا حالا درد داره ...البته نوساني بوده هي كم و زياد شده !

3.اين دفعه توي دوره ماهانه به شدت سكوت اختيار كردم و همش دلم گريه خواسته بود ...!

4.كارم شده يه آهنگي كه تازه گلي برام خونده ...يعني آهنگ گلنار داريوش رفيعي ...!

۵.دیشب گریه کردم برا اینکه میخوایی بری نبود برا این بود که دیگه نمی بینمت دیگه نیستی ...!

اخبار در مورد شيراز:

1.خبري نيست آسمان كاملا صافه و هوا هم رو به گرميه و تقريبان مي تونم بگم من دارم بوي بهار و حس ميكنم !!!!!

2.ديروز سر چارراه فيلم ع ل ي س ن ت و ر ي رو داشتن مي فروختن و فهميدم كه بيچاره تهيه كننده فيلم ...!

3.گروني بيداد ميكنه ...

4.ما به شدت دلمون بارون ميخواد يه بارون خوچگل كه توش بريم پياده روي ...!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 12:24 بعد از ظهر توسط آن |

خنده داره من به يه بازي دعوت شدم خودم خبر نداشتم !!!!

خوب من خيلي كتابها رو نصفه گذاشتم جديدان ...مثل :

1.اين سه زن مسعود بهنود تا يه جاهايي رفتم و رها كردم نميدونم چرا شايد مشغله فكريم زياد بوده .

2.جاده گرسنه از بن اكري نميدونم داستانش منو نگرفت ...!

4. يك كلاه پر از آسمان تازه شروعش كردم ولي از بس ديشب خوابهاي ترسناك ديدم ترجيح ميدم نخونمش ديگه ؟!

5.ته بساط ...از آخر واول و وسط يه چيزايي خوندم ولي كامل نخوندم !

6.تاراس بولبا نميدونم چرا نخوندمش تا آخر شايد به خاطر اينكه تو وسطاي قصه هي اس.ام.اس دادي ...!

7.داستنهايي كه شاملو ترجمه كرده نصفش رو خوندم ولي نمي دونم چي شد كه يهووو رها كردم ...!

8.زن در تفكر نيچه ...حالم بهم خورد از تفكرش در مورد زنها برا همين ولش كردم

9.فعلا چيزي يادم نيست يادم بياد ميام اضافه ميكنم ...

10. آها يادم اومد سال بلواي عباس معروفي هم نصفه گذاشتم ....!

11.حس و حال كتابخوني ندارم انگاري حسم مرده باشه ..حس تلوزيون ديدن ندارم حس فيلم ديدن ندارم حس هيچي ندارم ...تنها حس خوبي كه داشتم هم از دست رفته حس خوابيدن ...انگاري آرامشم از دست رفته ديشب هزارتا خواب ترسناك ديدم طوري كه مجبور شدم پري رو از خواب بيدار كنم بياد پيشم بخوابه داشتم از ترس ميمردم !

۱۲.بعد از پست ...! خاطرات همفر جاسوس انگلیسی هم اضافه کنید :دی

خواب ديدم يكي مرده بود يه زني اومد آشنا بود ولي هر چي به مغزم فشار ميارم يادم نيست كي بود يه بچه كوچولو رو از پا ميكشيد و مي برد و بعدش وقتي با جنازه رو برو شد هي اين بچه رو كوبيد به زمين من صداي جيغش رو ميشنديم و از ترس گوشام رو گرفته بودم ولي حس ميكردم مغز اون بچه همه جا پاچيده و همه جا پر خون شده و هي بلندتر جيغ ميكشيد و بعدش كه از خواب پريدم حس ميكردم اون دختره كه توي فيلم جن گير بود بالاي سرم واساده و داره بهم ميخنده و داشتم قالب تهي ميكردم و حتي ...اس.ام.اس دادم كه دارم از ترس مي ميرم ولي از بس سيستم مخابراتي تركونده نرسيد و بعدش مجبور شدم پري بيچاره رو بيدار كنم ....!

خوب منم تلخون بانو و مارال و نگاهی نو و آرایه و نازخاتون و عاطفه رو دعوت میکنم ...!

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 5:5 بعد از ظهر توسط آن |

ترك من خرابه شبگرد مبتلا كن ....

ديشب با خواهر جانم داشتيم سر اين ولن تاين بحث ميكرديم ...خواهر جانم ميگفت به نظرم كار بيخوديه هر جا ميري فروشگاه و مغازه و سوپري و سبزي فروشي همه چيزشو قرمز كرده و نوشته ولن ...تاين !!! آخه كه چي بشه و بعدش اضافه كرد فكر نكنم اونور آبي ها براشون چندان اهميتي داشت هباشه ؟! بهش ميگم خوب اينم يه جور سرگرمي باسه مردم يه جورايي هم شده برا بعضي بازار كار و گرنه اگه بخواي ابراز عشق كني و دوست داشته باشي همه روزها مي توني ولي خوب اين يه جور بزرگنمايي همه اون ابراز عشقها و دوستي هاست ! خواهر جان بازم اصرار كه قشنگيش قشنگه حرفي توش نيست ولي وقتي ما نتوستيم هنوز با ماهيت اين قضيه كنار بياييم (دوستي دختر و پسر ها )هنوز خيلي ها نتوستن بپذيرن موضوع ولن تاين رو پس اين همه تو بوق كردن اين روز يه جورايي از ارزشش كم ميكنه ...بعدش هم هدايايي كه ميدن !! و من خنديدم و گفتم اين ديگه ابتكار ما ايروني هاست كه هر چي از هر جاي دنيا باشه رو مياريم توي كشورمون و با سليقه خودمون هر چي دلمون ميخواد بهش شاخ و برگ ميديم ! و ياده اون جمله رضا قاسمي افتادم كه گفته بود از قول يكي از شخصيتهاي داستان "شما ايروني ها ذاتان گنده گ..وزيد " و خواهر جان از خنده ميمره !

 

من اينقده منظره امروز بودم فكر ميكردم خيلي خاص باشه ولي اصلا هم خاص نبود مثل همه روزها شروع شد با اين تفاوت كه چون پنج شمبه تعطيلي من بود ديرتر اومدم سر كار و الانم دارم فكر ميكنم برا بچه ها گل بخرم كه خوشحال بشن _برا گلي و پري_ برا تمام بچه هايي كه شماره شون رو داشتم اس.ام دادم و روز عشق رو بهشون تبريك گفتم :))

كاش يه كارناوالي به پا ميشد برا اين روز خيلي جالب بود ها ...!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط آن |

نمي دونم چي بايد بنويسم ...ديشب وقتي وارد كوچه شدم بي هوا دلم گرفت نزديك بود گريه كنم ولي گريه نكردم حتي وقتي رفتم دوش گرفتم هم گريه نكردم ....!

شام پختم و منتظر بودم انگاري قرار بود معجزه اي بشه ولي نشده بود ! ولي نزديكهاي 9:30 معجزه اتفاق افتاد و بارون اومد ...امسال تمامي پيش بيني هاي ياهو غلط از آب دراومد ....يادم بهت بود قرار بود يه شب باروني با هم باشيم ولي ازت خبري نبود !

ديشب خوب خوابيدم تا دم دماي صب ولي نزديكاي صب چنتا خواب عجيب و غريب ديدم ...! امروز صب راحت از خواب بيدار شدم توي اين چن وقته استثنا بود .

هوا نيمه ابريه من دلم ميخواد بارون شديد ميخواد و يه رقص توي هواي آزاد....!

جديدان هر چي ميخوام بنويسم نوشتنم نمي آيد دست خودم نيست دلم هم نميخواد اينجا رو گردو خاك بگيره ولي حرف بدردبخوري هم ندارم بزنم !

 

* بليت هواپيما بازم گرون شده ...من نمي فهمم يعني چي؟!!! آدم ياده اون اسبه مي افته كه توي مزرعه حيوانات بود هي كار ميكرد هي كار ميكرد تا آخرش از پا افتاد و بعدش فرستادنش كشتارگاه اسبها !

اين چن روزه اينقده داد هوار كردم كه نگو ...حتي با مامان و بابا هم خوب نبودم البته خودم ميدونم چه مرگمه ! وقتي من نزديك ميشوم به اين چيز بعدش كلي دپرسم كلي عصبانيم ...كلي هوار هوار دارم !

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 12:16 بعد از ظهر توسط آن |

دلم همین جوری آشوبه انگاری باز دیوونه شده باشم از دیشب تا الان هی چنگ می اندازند و ریش میکنن تمام تنم را ....!

از دیشب تا حالا منتظرم انگاری یه خبری باشه ولی نیست ؟

از دیشب تا حالا دلم هی خواست هتو باشی و نیستی ! ! !

از دیشب تا حالا خرابم و آبادی ندیدم ؟

از دی....

دلم عریانی میخواد جسم و روح در برابرت ولی انگاری میسر نیست ....دلم بوسه میخواد انگاری که قحطی محبت بیاد و هی ناخواسته دلم بغل میخواد و ...

چن روز دیگه سالگرد عشقه ! انگاری عشق سالها پیش مرده بوده ولی من نمی دونستم اینکه براش بزرگداشت میگیریم که یادش زنده بمونه ...!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 5:53 بعد از ظهر توسط آن |

اومدم شركت بهم گفتن مامان دوستم بهار فوت شده ....مامان بهار رو يه بار ديده بودم ولي زياد ازش ميدونستم چون بهار هميشه ازش حرف ميزد و غذاهاي خوش مزه اي كه مي آورد ...اصلا من برا اين فسنجون پختم كه دست پخت مامان بهار رو خورده بودم همين چن وقت پيش داشتم سر به سر بهار ميذاشتم كه هنوز ميره خونه مامان جونش غذا برداره بره خونه خودشون بخوره يا نه ؟؟؟ و امروز بهم گفتن توي تصادف كشته شده ...از وقتي شنيدم ده بار تلفن كردم به مامان خودم و خونه نبوده و حالا كه از تشيع جنازه برگشتم دوباره تلفن كردم انگاري آدم وحشت برش ميداره كه نكنه مامان منم بره و ديگه نتونم صداش رو بشنوم نتونم نگاهش رو ببينم نتونم بغلش كنم نتونم دست پختهاي خوش مزه اش رو بچشم ...نتونم بوسه هاشو داشته باشم ....و همه اين نتونم ها باعث ميشه هول بشي و هي زنگ بزني و چكش كني كه هنوز هستش كه هنوز صداشو داري و نگاهش و لبخندش ...

نمي دونم چي بايد بگم ميدونم مرگ يه قانونه و همه ما بايد يه روزي به هر حال مشمولش بشويم ..ميدونم  نبايد مرده پرستي كرد ولي آخه خيلي سخته كسي رو كه دوست داري از دست بدي و نتوني دوباره باهاش باشي !

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 12:8 بعد از ظهر توسط آن |

لینک بچه هام کوووووووووووووو !!!

همش زیر سر این بلاگ رولینگه یعنی ؟

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط آن |

اين دختر عجيب انعطاف پذير و مهربان و صميمي است وقتي با تو حرف ميزنه دنيايي از اعتماد به نفس و انرژي مثبت به سمتت هجوم مياره...اينها تعريف نيست ها توي اين مدت 4ماهي كه باهاش آشنا شدم و رفتارش را با ديگران ديدم دارم درموردش يه نظر كلي ميدم ...دنيايي از شور و هيجان جواني مملو از احساسات زنانه كه گاهي سركوب ميشه و گاهي بيرون ميزنه با تمام وجودش و حسش ميكني ...

من فكر ميكنم اگه نگارين رو ببرن جزيره آدم خوارها قادر باشه باهاشون زندگي كنه يعني احتمالا ظرف مدت كوتاهي كه اونا مي خوان تصميم بگيرن بايد بخورنش يا نه تبديل به يه الهه ميشه و حكومت ميكنه البته به قلب آدمها نه جونشون !

نگارين وقتي وارد يه جمع ميشه از اول اولش صميمي و گرم برخورد ميكنه طوري كه محبوب ميشه توي همون بدو ورود .

شلوغ و اهل موسيقي راك و از هر چي راك كه بگي توي آرشيوش پيدا ميشه و وقتي ازش بخواي كه يكي از مجموعه هاش رو بده بهت برات يه كپي تهيه ميكنه ازش. فيلم دوست داره و اهل تاتر و سينماست .

گاهي اوقات كه دلش ميگيره شاملو ميخونه و يا آهنگ لاو استوري ميذاره و گريه ميكنه ولي توي همون حين هم اگه تو باهاش باشي بهت انرژي ميده و خودش معتقده چشمش باسه خودش شوره ....! عاشق زبان انگليسيه و دوس داره از ايران بره .

گرم و صميمي و آشناست در يك كلام و حالا كه داره برميگرده تهران ما همه غصه مون شده و من دلم ميخواد براش يه چيزي بگيرم ولي نمي دونم چي بايد بگيرم دلم ميخواد قبل از رفتنش يه هديه براش بخرم ...پس اگه مي تونين پيشنهاد بدين .!!

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 5:0 بعد از ظهر توسط آن |

نگارين يه من گفته قيافه ام خاصه !!!! برا همينه كه مردم (زن ...مرد ...كودك منظوره ) توي نگاه اول زل ميزنن به من و فكر نميكنن ممكنه من ناراحت بشوم ! آخه جوجه اردك زشتم برا همين از خونه شون فرار كرد برا همين بود كه دل غصه گرفت ...شايدم نبود !

قيافه خاص يعني چي ؟مگه همه دوتا چش ندارن ؟ مگه همه يه دهن و دماغ ندارن (حالا درسته كه همه دماغشون گنده نيست ؟؟؟) همه هويجورين ديگه يعني چي كه خاصم ؟!

خلاصه اينكه ما چن شب پيش با دوستان رفته بوديم پيتزا دانيال كه پيتزا بگيريم ! من كنار اين گرمكن ايستاده بودم هر كي رد شد يه جوري منو نگا كرد كه آخرش رفتم توي آيينه نگا كردم مقنعه ام چپر و چلاق نشده باشه يا مثلا مانتوم گير نكرده باشه توي شلوارم ...زيپ شلوارم هم نمي تونه باز باشه، بازم باشه كه مانتوم افتاده روي شولوارم !!!! خلاصه فكر كرديم يه چيزي از يه جايي زده بيرون كه نبود ... در آخر كار كه غذامون رو گرفته بوديم و اومديم بيام بيرون يه يارويي بود با دو تا خانوم سانتي مانتال اينقده به ما زل زد كه رفت توي ميز شيشه اي ؟!!!!! ما هم خنده مون گرفت !

خلاصه نفهميديم چرا ملت اينجوري زل ميزنن به ما ...! آقا ،خانم زل نزن من خوشم نمي آِيد چرا چپ چپ نگا ميكني ...؟ لاغرم ؟ درازم ؟ چشام چپه !!! دماغم بزرگه مربوطه به خودم من خوشم نمي آيد زل بزني به من !

 

كاشكي منم يه كتاب قصه خوب بودم ! خوب من دلم ميخواد زودتر برسم به آخر كارم به همون جايي كه يه سنگه و يه دنيا تاريكي....

چن پيش خواب ميديم و تمام لحظه هاي خواب مي دونستم دارم خواب مي بينم و از لحظه لحظه اش استفاده كردم ...

چن پيش مهموني بوديم توي جمع حس كردم چقده عقبم من !!! ولي بعدش به خودم گفتم به تخ..مم كه عقبم (نيايي بگي ندارم ها تو از كجا ميدوني ؟) حوصله ندارم روزنامه بخونم و غصه دنيا رو بخورم كه داره به كجا ميرسه حوصله ندارم اخبار ببينم و ببينم معصويمت آدم ها به گند كشيده شده ...اصلا حوصله هيچي رو ندارم مي خام توي تاريك يو خاموشي خودم دست و پا بزنم و هي يه سري خاطره دست اول رو برا خودم مرور كنم ...!

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط آن |

مي خواهم ف ا ح ش ه باشم يا راهبه ...انگاري يه جورايي دلم خواست درموردش بيشتر بگم .به قول گلي من وسواس فكري دارم و وقتي ويرم بگيرم حرف بزنم ديگه هيچكي جلودارم نيست قرار شده وقت بذاريم برا حرف زدن كه از دستم در نره وراجي هام !

اينكه به خاطر پول اين اتفاق ميافته حرفي توش نيست و البته كسايي كه از اين كار لذت مي برن و يه مرد نمي تونه اونا رو ارضا كنه و دوست دارن مرداي زيادي رو تجربه كنن (كه اين گروه ترجيح ميدن مردايي توپي رو تور كنن تا حس قدرت خودشون رو ارضا كنن نظريه فرويد من كاره اي نيستم )كه به نظرم اينا هيچوقت چندان به چشم نمي آين ( يه ضرب المثل مامانم داره حالا يادم نيست ولي معنيش اين ميشه كه هر دو بي سر و صداست و كسي درموردش حرفي نميزنه و اولش اينجوري ميگه كه كردن چيزه زن شاه و ...بقيه اش يادم نيست ؟!!!)

ولي منظورم از اون فرشته هاي بي پر و بال دقيقا كسايي كه به خاطر پول به اين راه كشيده ميشن ...كسايي كه به خاطر شكم بچه هاشون حاضرن كنار آدمهايي بخوابن كه در حالت عادي نگاهشون هم نميكنن (به جامعه خودت نگا كن زنهايي كه هيچي از من وتو كم ندارن و فقط دنيا كمر به شكستنشون بسته )...! كسايي كه به خاطر عشقشون روي همه زندگيشون خط ميكشن و باهاش فرار ميكنن و اون عشق رهاشون ميكنه توي نميه راه و ميشه نارفيق و اون كه رونده شده از خونه و مونده توي راه ميافته به اين راه و براي التيام زخماش هي زخم ميزنه به قلبش هي روز به روز قلبش بيشتر لجن مالي ميكنه و هي ميشكنه و هي ذوب ميشه و هي شعله ميكشه و هي ثانيه ها رو دو تا يكي ميكنه تا به آخر برسه و ....(داستان رستاخيز تولستوي)

كسايي كه نه گفتن توي مرامشون نيست ...! دوستي دارم كه بهش افتخار ميكنم و بهم گفت اگه ببينه مردي به خاطر اون داره زجر ميكشه با وجود اينكه كه خودش ممكنه لذتي نبره حاضره براش كاري كنه كه حداقل دردش كمتر بشه و اين خودش جاي تقدير داره برا زني مثل اون !

چرا فكر ميكنين چون پول ميگيرن نمي تونن فرشته باشن ؟؟ منم بابت كاري كه ميكنم توي شركت پول ميگيرم و وقتم رو و اطلاعاتم و توان جسميم رو مي فروشم و در برابرش بهم پول ميدن و همه ماهايي كه كار ميكنيم دقيقان اين كار رو ميكنيم و و انتظار داريم حتي ازمون بابت ارايه كارمون تشكر بشه و وقتي ميريم خونه انتظار داريم همه دست به سينه ما باشن (حداقل خودم اينجوريم ) تا خستگيمون دربياد !!!

خوب مگه اونا غير اين ميكنن اونا هم وقتشون رو چيزي رو كه دارن ميدن و در عوض شما پول ميدين و اين آيا از ارزش كارش كم ميكنه ؟؟ كاري كه خيلي ها حاضر نيستن بكنن ؟

ميدوني اين كه گفتم حاضر با كسايي باشن كه ما حتي نگاهشون نميكنيم درسته به خاطر پوله شايد ولي همين كه حاضر ميشه بخوابه با اون خودش خيلي اگه به تو پول بدن يه چيزي خارج تصورت قبول ميكني با يه گوريل بخوابي؟؟ با يه فرانكنشتاين ؟ مي خوابي ...فقط بحثه پوله نيست اينكه از خودت ميگذري خيلي حرفه شايدم خيلي دارم احساساتي باهاش برخورد ميكنم (توصيه ميكنم سين سيتي رو ببينين اونجايي كه مرد خشن فيلم كه يه قاتل حرفه اي عاشق اون دختره ميشه !!! خوب همون مرده ميگه هيچ كس حاضر نبود با من باشه و اون اين كار و برام كرد و خودش به خطر ميندازه به خاطر اون و انتقامي كه ميگيره ...!!!!!!)

ولي يه روزي حس بدي اومد سراغم و به خودم گفتم نكنه تو منو يه ف ا ح ش ه ديدي ؟؟ و بعد از خودم خجالت كشيدم چرا بايد اين فكر ميومدم توي ذهنم شايد چون همه خواستن من نسبت به اين گروه همچين حسي داشته باشم و چرا بايد من به عنوان يه زن @ زني رو كوچيك كنم و پست بدونمش ؟ چون مردي كه من دوست دارم رو ممكنه از راه بدر ببره ؟ و اين در حالي كه مرد من خودش اختيار و شعور داره و اگه منو دوس تداشته باشه به فكرشم نميرسه تن زن ديگه اي رو بغل كنه ؟ غير اينه كه مردي مثل مرد هاي زندگي ما يه روزي به اون ابراز عشق كرده و اون مثل من و تو ساده و خام بوده و چشم بسته اومده توي اين راه و وقتي چشم باز كرده ديده تنهاس توي يه راه نيمه تاريك پر از اشباح سرگرداني شبيه عشقش ؟؟ كه هر شب يكيشون رو بغل ميكنه تا شايد بتونه همراه گم شده اش رو پيدا كنه ؟؟؟ چرا من بايد بهش القاب بدي بدم غير اينه كه از كودكي توي مغزم را پر كرده اند كه زني كه با مردايي زيادي مي خوابه ج... است ؟ چرا مردي كه با زنهاي زيادي ميخوابه مشكلي نداره ؟ چرا مردي كه علنا چندين زن ميگيره ج... نيست ؟ چون قوانين رو مردا نوشتن !!! چرا همين مردايي كه عليه هم جنساي من كلمه مي سازن و تز ميدن و طردشون ميكنن شبها به آغوش همينايي پناه ميارن كه به قول اونا ج... و خيابوني هستن ؟

بگذريم ...البته نه از اين كه هنوزم فرشته هايي هستن كه شبا خسته و كوفته كارشون رو شروع ميكنن و روزها مي خوابن و سعي ميكنن فراموش كنن لحظه هاي سختي رو داشتن !

** نمي دونم چه اصراريه هي حرف بزنم يه كمي بايد تمرين كنم لال موني بگيرم !!!

راستي فقط 50روزه ديگه مونده باورت ميشه ؟

راستي دو هفته ديگه هم مونده به اون يكي ؟

**خوب به تو چه می سپارد که می سپارد وقتی شنا بلت نیست غلط میکنه می ره توی دریا ...:دی

+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 12:1 بعد از ظهر توسط آن |

راستي يكي از رفقا چن وقت پيش از يكي ديگه نقل ميكرد كه دوست داشته ف اح ش ه باشه يا راهبه چون از بس قلبش مهربون بوده نمي توسته به كسي جواب رد بده و دل كسي رو بشكنه ...! و من به اين نتيجه رسيدم ف اح ش ه ها (البته نبايد بگي ف ا ح ش ه بلكه بايد گفت اين فرشته هاي بدون بال و پر)چقدر مقدس اند تو چي فكر ميكني ؟؟؟ آخه اونا نياز آدم هايي رو برآورده ميكنن كه گاهي ما رغبت نميكنيم به صورتشون نگا كنيم چه برسه كه راهشون بديم به خصوصي ترين حريم هامون !!!(توجه شود به فيلم سين سيتي )

جديدان عجيب دلم ميخواد به همه محبت كنم دلم ميخواد همه را بغل كنم و سرشون رو بذارم روي سينه و آروم نوازش كنم ...

اين روز ها عجيب همش دلم هواي بوسه ميكنه و هواي بارون ...

اين روزها دلم غنج ميرود براي شبگردي توي كوچه هاي شب و توي تاريكي و نمناكي و خلوتي بيغوله ها غرق شدن در تن كسي كه شبيه تو بود!!

اين روزها عجيب همه چيز دلم ميخواد و هيچ چيز نمي خواهد انگاري مرا...

ديشب اگه بودم حتمان بغلت ميكردم و گره ميزدم تمامي وجودم را به وجودت ...

ديشب اگه بودم حل ميشدم در تو بدون اينكه فكر كنم بعد چي ميشه ...

ديشب اگه بودم تا صب مهره هاي پشتت را مي شمردم و غرق ميشدم در نفسهاي عميقت !

اووووووووووف اگه بودم ....نبودم و نبودي ....

راستي چرا آدم ها نميدونن بايد برن يا بمونم چرا آدم ها نمي دونن چي ميخوان از آدمهاي ديگه چرا آدمها از نوازش هم چون آزار ترسان اند؟؟؟؟

 

از بچگي عاشق راه رفتن بودم و عاشق خيره شدن به كفشام وقتي قدم برميدارم ٬ برا همينه كه من مرض كفش خريدن دارم و وقتي راه ميروم فكر ميكنم همه بايد راه رفتن منو ببينن آخه خيال ميكنم كفشام و راه رفتنم خيلي قشنگه !!!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 2:43 بعد از ظهر توسط آن |

گفتي هر لحظه اي كه ترسيدي نامت رو بگم از ترسهاي پنهانم از كابوسهاي شبانه ام پناه ببرم به آغوش گرمت و ديگه نترسم و آروم آروم غرق بشوم توي روياي حضورت ...!

سلام

س ...سلام خوبي ؟

خوبم شما چطورين ؟؟

....

كاري داشتي تماس گرفتي ؟

ك ...كار ن...ه فقط مي خواستم ببينمت !

گفته بودي كتابات رو ميخواي اگه مي خواهي برات بيارمشون ...

كتابها رو كه نمي خوام ولي مي خوام تو رو ببينم ...(سردي حرفات باعث ميشد گيج بشوم يخ بزنم ولي قلبم انگاري قلب يه اسب مسابقه ميزد و داشت از توي حلقم ميزد بيرون اينا رو درك ميكني ....؟)

چرا مي خواهي منو ببينيييييييييي؟

دلم تنگ شده برات ؟ چون دوستت دارم !

..............(مكث ميكني انگاري نمي خواهي حرف بزني ؟) چرا دوستم داري؟

من نمي دونستم آدم ها برا دوس داشتن يكي دليل مي آرن ؟ نمي دونستم برا دل تنگي علت جويا ميشن !

ولي من گفتم چون دوستت دارم دلم تنگ شده و اينكه دوستت دارم نمي دونم چرا.... شايد تو كسي هستي كه خيلي چيزا داره برا دوس داشتن و ...

چي دارم كه تو دوست داري ؟(اينجا دلم ميخواست سرم رو بكوبم به ديوار !!!)

گفتم مگه تو ازم تعرف ميكردي من ميگفتم چيزي باسه تعريف وجود داره ؟

ميگي هر چي من گفتم براش دليلي هم داشتم و حالا اگه كار مهمي داري بگو !!!!!!!!!!!!!!!

ميگم ديدنت برا 5-6 دقيقه و گفتن حرفام !

ميگي باشه و حالا قلبم ايستاده انگاري سكوت كرده باشه ..

از خوشحالي بود يا از سردي رفتارت از شوكي كه بهم وارد شده بود يا هر چيزي توان ايستادن نبود ...."آي باز مستم ...اين مكالمه دو سه دقيقه اي من بوده با دشمن عزيزم :))))"

و مي آيي ....... آن تو خيلي منو بيشتر دوست داري !

ميگم يعني تو علاقه اي نداري به من نه؟(توي خودم فرو ميروم ) ميگم اگه تو منو نخواهي به احترام علاقه اي كه بهت دارم ميروم و سعي ميكنم فراموش كنم و خودم ميدونم دارم دروغ ميگم فراموشي توي مرام من نيست !

ميگي حرفم و نمي فهمي من گفتم" تو منو بيشتر دوس داري ..."!

(خنده داره ازم مي پرسي چرا دوستت دارم ..چرا مي خوام ببينمت ...حالا هم ميگي تو منو بيشتر دوس داري اون لحظه فكر كردم شايد جامون عوض شده انگاري تو دختري كه حجب و حيا داره ومن پسره هستم كه بي طاقته ؟؟؟؟)

ولي حداقل خوشحالم كه حرفم رو گفتم و بيشتر از هزار بار تو همون چن دقيقه گفتم دلم تنگ شده بود و ديگه به جز اين سكوت بود و سكوت ...

بازهم تو هيچي نگفتي و سرد رفتار كردي ...حتي ازت كه مي پرسم كي مي بينمت ميگي سه ماهه ديگه ! و من بايد استنباط كنم از اين جمله كه "كشش چو نبود از آن سو چه سود كوشيدن"

راستي اينا رو نوشتم كه از تمامي دوستاي گلم كه اين مدت چه با تلفن كردن چه فرستادن پيامك و يا كامنت گذاشتن به من روحيه دادن و انرژي مثبت فرستادن تشكر كرده باشم ....به هر حال شايد بايد گفت تقدير چنين خواست كه به اينجا برسم ....

در آخر من خوبم از وقتي كه اسمت رو بردم و دستام رو گرفتي و آروم آروم منو با نواي لالايي شبانه خودت به خواب دعوت كردي ...تو لايق ترين براي دوست داشتن ...خدایا دوستت دارم

**** انگاری نتوستم منظورم رو بگم از روی کامنت عاطی اینو فهمیدم. یک طرفه شده یا نه زیاد نمی دونم ولی می دونم به هر حال من خلاص شدم از شر اون کلمه هایی که توی دلم مونده بود نمی دونم اونم خلاص شد یا نه ؟!

به قول این پیامک های دسته جمعی :دوستی یه تصادفه و جدایی یه قانون ...!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 9:50 قبل از ظهر توسط آن |

يا وفا يا خبر وصل تو يا مرگ رقيب

بود آيا كه فلك زين دو سه كاري بكند ...

نمي دونم چي شده انگاري هواي باروني داره بي حالم ميكنه يه جورايي مثل مستي و خلسه .منتظرم زمان تموم بشه ...

بازم نمي دونم چي شده هر چي خاطره است زنده شده و رژه ميرن توي ذهنم و آروم چنگ مي اندازن و قلبم رو بيرون ميكشن...

بارون اومده ولي ....قول داده بودي يه روز باروني بريم كوه ..............؟

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط آن |

خوب ببخشيد ...چرا قهر كردي اين حرفا چي بود صبحي بهم گفتي ...من كي انكارت كردم ؛ گفتم مردي ولي انكارت نكردم كه !

خوب دلم از همه چي گرفته بود بايد يكي رو گير مي آوردم و درد دل هام رو خالي ميكردم سرش و تو تنها كسي بودي كه اون موقع گير آوردم.

ميدوني صبحي داشتم فكر ميكردم كاش خواب بودم و بيدار ميشدم و مي ديدم تازه آذر ماهه ! ميدونم حرفام و كارام بچگانه شده اما دست خودم نيست خيلي تلاش كردم عاقلانه برخورد كنم.

ديشب مي خواستم بشينم با گلنار حرف بزنم ولي اينقده خسته بودم از نظر روحي كه توان بيدار بودن نداشتم و خوابيدم و تا صب هزار بار از خواب بيدار شدم و فكر كردم ديرم شده و صب خواستم سر كار نيام با اون وضع اسف بار چشمام؛ ولي نميتونستم كارام مونده بود و بايد امروز اسناد رو تحويل ميدادم .

بعدش شري ديدتم بهم ميگه كاري كردي شيطون ؟ ميگم نه ! آرايشگاه كه هنوز وقت نكردم بروم و بعد يهوووو ميگه حالت چشمات خيلي خوب شده و بعد ميخنده و ميگه گريه كردي ديشب ؟ دروغ نمي تونم بگم و فقط مي بوسمش (شري دوست خوبيه و اهل دله)!!! آره خوب ديشب هم به خاطر تو و هم به خاطر اون هم به خاطر خودم و به خاطر خيلي چيزا چن باري آبغوره گرفتم...!

هي برا خودم دليل ميارم كه اي بابا اين كه مشكل بزرگي نيست درسته احساسيه ولي اينقده موضاعات احساسي ديگه اي هست كه 1000بار بزرگتر از اينه و من بي توجه ام بهش ...و بعد هي شمردم " دخترهايي كه برا درآوردن خرج مواد پدراشون مجبورن با يكي مثل باباشون ازدواج كنن ...پسر بچه هايي كه محروم ميشن از درس و كلاس و مدرسه و سر چهارراه ها گل مي فروشن و دعا ...زنهايي كه برا سير كردن شكم بچه هاي كوچيكشون زير تن هر نامردي ميرن و زجر بودن با اونا رو تحمل ميكنن و شكستن غرورشون را تاب ميارن و له شدن قلبشون رو ضجه ميزنن تو شب تنهايشون ! مردايي كه به خاطر بيكاري و اخراج از محل كار و گروني و هزار درد بي درمون شب دير ميرن خونه تا با بچه هاشون رودرو نشن ...باباهايي كه به خاطر نداشتن پول خريد عروسك برا فرشته هاي كوچولوشون شرمنده ميشن ...و هزارتا بدتر از اينا توي اين دنياي درندشت كه هر كدوم هزار بار از اتفاقي كه برا من افتاده بزرگتر و مصيبت بار تر .....

هي اينا رو با خودم گفتم و.....

گفتم مگه اون دختر بچه عراقي و فلسطيني و يا حتي اسراييلي كه لحظه اي آرامش نداره و همش بايد بترسه از بمب هايي كه ممكنه سرش ريخته بشه يا اون دختر بچه هاي آفريقايي كه به خاطر كمبود مواد غذايي تلف ميشن و هيچ وقت درد عشق رو نمي فهمن و اون بچه هاي كوچولويي كه با ايدز و هپاتيت به دنيا ميان و با اين درد بزرگ نشده ميمرن ...آره همه اينا را گفتم تا به اينجا برسم كه من ديروز زياده روي كردم شايد چون نسبت به همه اينا من خيلي وضعم بهتره حداقل اينقده آرامش و راحتي خيال بوده كه به فكر بيافتم و عاشق بشوم و كسي رو توي زندگي حتي براي مدت كوتاهي دوست داشته باشم و خيلي چيزاي قشنگ رو باهاش تجربه كنم و الان اگه رفته يا قراره بره بايد آروم باشم و بپذيرم چرا كه من حداقل تونستم اين احساس رو تجربه كنم و اين خودش خيلي با ارزشه....

 

با سپاس فراوان رفيق ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط آن |

خدمت تمامی عزیزانی که نگران من هستن بگم که من خودم به کل به ف ا ک دادم رفت ...تا الانی که دارم اینو می نویسم یه ده باری تلفن کردم یه ۳-۴تا اس.ام. فرستادم و یه دو تا ایمیل فرستادم و حالا فکر کنم باید بروم سراغ کارای دیگه ای که توی اون پسته گفته بود یعنی یه هواپیما رو بدزدم و بزنم به خونه شما !

اینجوری نبین حالم رو خیلی خرابه وضعم اگه الان دارم اینو رو تایپ میکنم از درد دلمه وگرنه باید الان می رفتم سر به بیابون میذاشتم اصلا باید میرفتم از کوه چمران خودمو می انداختم پایین ...آره خوب خیلی حالم بده میخوای باور کن می خوای نکن ...تقصیره خودمه بگو دختره این همه طاقت آوردی خوب گل بگیر در اون دلت رو خره زبون نفهم تا اینجوری حالا نباشی که بی جواب مانده باشی و هی بی طاقت تر بشی و هی زنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ ...انگاری میخوایی گدایی کنی و هی ...من

دارم از دست میروم و هیچکس کاری نمی تونه بکنه آیا ؟

**

تا اطلاع ثانوي تو هم برايم مردي ...آره دقيقان منظورم تو هستي تويي كه فكر ميكني همه جا هستي و هيچ جا نبودي ! ميدوني اگه امروز گريه كردم دليلش اين بود كه باورم نميشد تو هم دروغگو باشي مي فهمي ؟ اگه امروز كلاس زبان نرفتم كه بروم يه گوشه اي خودمو گم و گور كنم برا اينه كه از تو نااميد شدم تو قول داده بودي قول داده بودي هميشه مراقبم باشي و امروز بهم ثابت كردي خيلي وقته مردي خيلي خيلي وقته كه از اينجا كوچ كردي !

نه متاسفم نه ناراحت ونه هيچ كوفت ديگه اي فقط حالت تهوع دارم از تو از دنيات از آدمكهايي كه ميسازي و مي فرستيشون روي صحنه بازيت از هر چيزي كه رنگ تو داره ...! نه ديگه خيال ندارم سر غيرت بيايي هر چي ميگم رو از ديشب تا الان دارم هي مزه مزه ميكنم و الان مي خوام بريزم بيرون ...اين استفراقه 22 روزه كه هي قورتش ميدم و هي بالا مي آيد و دوباره قورتش ميدم ...آهاي گوشت با من هست يا نه با توام ..حق نداشتي بازيم بدي حق نداشتي گولم بزني حق نداشتي ...! تو كه ادعاي مطلق بودن داري ادعاي تك بودن پس چرا منو يادت رفت چرا منو رها كردي رها شدن حقم نبود آره با توام كه در هر جايي يه اسمي داري هر كسي با يه نام صدات ميكرد و من هميشه تو رو رفيق ميديم و حالا ديگه رفاقت برام مرده پس تو هم ميمري متاسفم كه كاري كه ديگري با من كرد تلافيشو سر تو در ميارم و فقط از اين متاسفم و نه هيچ چيزه ديگه ...

ميدوني گفتي توي تاريكي نور بهت ميدم و من فريب خوردم و اومدم توي تاريكي و حالا هيچي برام نمونده خودم مي دونم و ديگه نمي تونم نور پيدا كنم و اگه پيدا كنم هم نمي تونم بروم از تاريكي چرا كه چشمام عادت كردن به تاريكي و نور رو پس ميزنن ....من توي تاريكي موندم و تو مسئولي مي فهمي يا هنوز سرت به كار بقيه است ؟؟؟

من به بقيه هم ميگم كه تو دروغگو هستي ميگم حمايتم نكردي ميگم ميگم ميگم ميگم ميگم ميگم ميگم ...................ميدوني آه نميدوني چقد دوستت دارم .خوب چيكار كنم آن ظرفيتش پر شده بايد سر يكي خالي كنه و تو تنها كسي هستي كه ساكت مي موني و آروم گوش ميكني و گاهي از همون تاريكي كه من توش هستم صدام ميكني و آروم بغلم ميكني و حتي مي بوسيم ...حالا نياز دارم خواهش ميكنم بيا بغلم كن آخه خداجون دارم مي ميرم و حقمه بدونم به چه جرمي ؟ تا امشب وقت داري بهم بگي و بعدش همون جوري كه گفتم تو هم برام ميمري ....از حالا هم ميدونم مرده اي برام و متاسفم كه رفيقي مثل تو رو از دست ميدم به خاطر چيزايي كه ارزششون كمتر از تو بود ...مي بوسمت و مراقب خودت باش .              

                                                                                     آن.کسی که دوست داشت

+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط آن |