تبليغاتX
آن شرلی

همش با خودم تمرين ميكنم ...تمرين اينكه بتونم بهت بگم حرفي كه اينجا توي گلو گير كرده و اصلا راه نفسم رو بند آورده ...حرفي كه نه خواب برام گذاشته نه خوراك ...هي هزار بار تا خود زنگ زدن تا خوده قرارگذاشتن مي آيم هزار بار از شب تا صب تمرين ميكنم كه اين رو ميگم و اينو و خودمو خلاص ميكنم ولي پاي عمل كه ميرسه گير ميكنم انگاري يخ بزنم از نوك انگشتاي دست تا نوك انگشتاي پا !

و بعد هي فرياده كه تو گلوم خفه ميشه هي اشكه كه توي چشم خانه يخ ميزنه و بلور ميشه و پايين نميآيد و فقط پرده اي ميشه جلوي ديدم و بعد انگاري تا شب بايد صبر كنم تا همه چيز دوباره زنده بشه دوباره جون بگيرم و برنامه بريزم برا اينكه فقط يه شماره بگيرم و حرفي رو كه توي گلوم مونده ....! اونم اینه که "دلتنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگم"

خوب ميدوني ديشب گلنار بهم ثابت كرده درظاهر تكامل يافته هستم اما توي عمل هنوز سنت گرام ...ديشب گلنار بهم ثابت كرد دارم شعار ميدم و اهل عمل نيستم ...يعني هيچوقت بهت نگفتم چقد دوست دارم !

ما به اين نتيجه رسيديم اغلب مواقع اين غروري كه داريم برميگرده به نداشتن اعتماد به نفس ...زمانهايي كه احساسمون رو خفه ميكنيم و خودمون رو دفن ميكنيم و هي شب به شب مثل ارواح سرگردان راه مي افتيم وپرسه ميزنيم توي خاطرات گم شده مون والكي ميگيم نمي خواييم غرورمون بشكنه و اين حرفا در اصل جرات بيان احساساتمون رو نداريم ...ترس از واپسزدگي و نخواستن رو پنهان ميكنيم پشت ماسكي از غرور ...!

حالا ديگه از تو فقط يه خاطره دارم اونم صورتت توي تاريكي شب آخره ...رومانتيكه نه ؟ هيچي ديگه يادم نمي آِد ازت ...نه اينكه يادم رفته باشه اينقده مرور كردم كه قاطيشون كردم وحالا يه تابلو كوبيسم از لحظه هامون ساختم و زدم روي ديوار و هي برميگردم بهش نگا ميكنم و نميفهمم كدوم مربوط به روزاي اوله و كدوم مربوطه به آخرين روزايي كه با هم بوديم .................!

به قول يارو گفتني ته يه فنجون خالي دمبال اسمت ميگشتم و من تمامي ورقهاي بازي رو و همه فنجونهاي خونه رو و همه فيلم هاي رو كه داشتيم و داشتم رو دمبالت گشتم ولي فقط يه خاطره ...يه نگا كه به نظرم اومد بي نهايت دوسم داره و حالا انگاري كه فريب بوده و صدايي كه ميگفت آن تو نزديكتريني به من و حالا رنگ ميگيره صدات كه نيرنگ بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیروز مامان هم حالت رو پرسید هیچ جوابی نداشت که بدم ! گفتم چن وقتی اوضاعمون قمر در عقربی است ....!

و هر سازی که می بینی بدآهنگ است ...بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم .....

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 12:32 بعد از ظهر توسط آن |

پیدات بشه لطفا ....اینو توی ۳۵درجه دیدم خیلی خوشم اومد گذاشتم اینجا انگاری همش حرفای دل منم بود  خوب بیا دیگه آخه اگه نیایی ممکنه همه اینایی که اینجاست بشه هاااا

ببین این وصف حال من بی توست

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط آن |

صبح آروم بودم و ساكت توي ماشين شري و چنتا آهنگ خارجكي گوشيدم ...بعدش رفتيم دعا به صرف حليم ...من حليم دوس نداشتم ولي اين يكي خداييش يه عطري داشت كه نتوستم ازش بگذرم و زدم به بدن و چسبيد !

همون جا بود كه مري بحث داغ عشق و 3x و اين حرفا رو راه انداخت آخه تازه فيلم ايزولد رو ديده جوگير شده بود و هي ميگفت توي ادبيات ما ميگه مرد مظهر نيازه و زن ناز !!! در حالي كه اگه زن عاشق باشه ديگه ناز و نوز حاليش نيست و من هي خواستم قانعش كنم كه زنها به خاطر نوع سيستم بدنشون خوب ديرتر تحريك ميشن ولي وقتي تحريك شدن ديگه كسي جلودارشون نيست ولي مري معتقد بود كه زنها وقتي عاشق ميشن نميشه كنترلشون كرد !! من ميگم زنها هم مي تونن بدون عشق با كسي بخوابن وقتي نياز داشته باشن وقتي اين آزادي رو داشته باشن كه مي تونن به غريزه خودشون اهميت بدن وقتي كه جامعه اونا رو كمتر از مرد ها ندونه و خلاصه همه اينا !

نمي دونم چرا وقتي اينا را ميگفتم ياده حرفاي تو افتادم جايي كه ميگفتي به صداي گربه ها كه زوزه ميكشن گوش كردي اينها همش ناله هاي جنسي توي شبها و گفتي بيچاره دختر پسراي ايروني كه حتي مثل گربه ها هم نيستن ! و گفتي حتمان دو نفري كه با هم مي خوابن نبايد عاشق باشن و خيلي وقتا آدم ميخوابه با كسي چون نياز بدنش رو تامين كنه و شايد الان كمي بيشتر از قبل بدونم ...نه اينكه قانع شده باشم ولي بهتر مي فهمم اين چيزها را !

خلاصه ما بهش گفتيم كجاي اين اسطوره هاي ما مرد نيازمندانه دستش رو دراز كرده ؟؟ در حالي كه هميشه اين زنهاي اسطوره اي هستن كه نصفه شبي ميرن سراغ مرداي اسطوره اي و ترتيبشون رو ميدن ؟؟؟ :))))

بگذريم مري قانع نشد !

ظهر ميز ناهار ...! من عدس پلو آوردم ...اينقده خنديدم كه نفهميدم چي خوردم آخه نميدونم چي شد بحث به فال و رمل و اسطرلاب كشيد و شري ميگه به همش اعتقاد داره از چشم شور گرفته تا دعا و جادو و جمبل ؟؟؟

خلاصه ما يه سري هاشو رد كرديم يه سري هاشو با اكراه قبول كرديم ...و الان طي بحثهايي كه شد به اين نتيجه رسيديم كه آدم هايي كه مشهورن به چشم شور كسايي هستن كه مي تونن هاله هاي انرژي ديگرون رو ازشون بگيرن و اونا رو تخيليه انرژي كنن !!!

ناخواسته داشتم همه چيز رو برا خرس مهربون ميگفتم ...ترسيدم بقيه حرفام رو بگم قضاوت غلطي بكنه درموردم گو اينكه بچه خوبيه ! تو كه ميگفتي قضاوت نبايد كرد اين كارو كردي و حتي از خودم نپرسيدي چي شده آن ! امروز همش به خودم تلقينات مثبت كردم تا از اين حال در بيام !

ولي در كل شما چي درمورد بحثهاي ما چي ميگين؟

1.آيا حتمان بايد عاشق بود تا با كسي خوابيد ؟

2.زن نياز جنسي بالاتري داره يا مرد ؟( من ميدونم هر دو اين نياز رو دارن و مردا زودتر تحريك ميشن ...زنها ديرتر ارضا ميشن ولي تئوري رو نميگم اطلاعات واقعي مي خوام )!

3.آيا اينكه يكي با تعريف كردن از چيزي يا كسي باعث بشه بهش آسيب برسه اثر تلقينه يا گرفتن انرجي؟

4.موضوع نبود مجبور شدم برا نوشتن ...شر تحويل بدم مورد قبول نيست خوب نخونين !!! :))

 

در آخر ميدوني امروز جمله روباهه اومد توي ذهنم جايي كه ميگفت رنگ طلايي گندمزار موهاي تو رو يادآوري ميكنه حاله همين جور شده نميدونم چرا اين همه ماشين من گير دادم به اين پژوهاي نقره اي ؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط آن |

اگه مديون تو باشم اگه از تو باشه جونم ...!

ميدوني اينجا برخلاف پيش بيني ديروز ياهو داره بارون مي باره و امروز بازم كلاس زبان دارم ...!

ديشب خونه از زور سرما غيرقابل تحمل شده بود حتي براي مني كه عاشق سرمام !

يه وقتي يه كتابي داشتم به اسم ريشه ها توي اون درمورد زنهاي ح ش ر ي سياه پوست حرف ميزد و چون اون موقع بچه بودم معنيش رو نمي فهميدم ...البته ميدونستم برميگرده به مسايل ج ن س ي و 3x و همين چن وقته پيش فهميدم يعني همون HOT ...! هيچي هويجوري يادم اومدم نوشتم .

ديشب گلودرد داشتم ! شام هم نخوردم ! زود هم خوابيدم ! مسواك هم نزدم ! ولي مجبور شدم بروم جيش كنم !

دلم هنوز معجزه ميخواد با اينكه ديگه سيزدهم ژانويه نيست !

 

ميدوني حس ميكنم تو هم ديگه دوسم نداري ! چرا وقتي اينو ميگم رعنا ميگه كفر نگوو؟؟؟ كفر چيه ؟ مگه تو حق ندراي گاهي قهر كني دوستم نداشته باشي و ناز كني؟ چرا اينا فكر ميكنن تو حق نداري كاري كني كه مطابق ميلشون نيست ...منم منكر مهربوني و صبوري و عشقت نميشوم ولي حق ميدم گاهي ازم خسته بشه دلخون بشي و رهام كني ...با اينكه من مي ترسم از تنهايي از تاريكي از رها شدن ....!

اين چن وقته به شدت حس تنهايي و تاريكي اومده سراغم بازم ترسو شدم ! فكر كن ديشب همش حس ميكردم بازم اون اومده توي اتاق و كنارم ايستاده و جرات نميكردم چشمام رو باز كنم ! كابوس هام دوباره دارن برميگرده و اين علامت عدم حضور تو هست !!! راستي تو نمي ترسي از تاريكي و تنهايي و رها شدن ؟

خسته كه نه ولي به شدت دچار روزمرگي شدم و اينو خودم هم ميدونم ....هيچ كاري رو درس انجام نميدم و حتي امروز حوصله رفتن كلاس زبانم رو ندارم با اينكه اون همه شوق داشتم باسش!!!

الان خورشيد داره مياد بيرون !

*** فوق العاده*** اگه یکی از این ایرانسل های مسخره مزاحم بشه میشه پیگیری کرد ؟

چن وقتیه یکی با شماره ایرانسل مزاحم میشه و امروز یکی دیگه اضافه شد که تلفن ثابته ...! حالا حرفم نمیزنه فقط منتظر میشه من جواب بدم و این داره منو کلافه میکنم .!

به زودی موبایلم واگذار میشه و از شرش خلاص میشوم ...!

اگه حرف میزد کلافه نمیشدم اینکه حرف نمیزنه و اصلا مقصودش مشخص نیست لج منو در میاره !میگم حتما باید برم مخابرات برا پیگیری مزاحم ؟

آخه روزی ۱۰۰بار میس کال داشته باشی کلافه کننده است !

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 10:38 قبل از ظهر توسط آن |

ادامه ...

اون شبي كه برف ميومد ما خونه يكي از رفقا بوديم ....! خونه دانشجويي :دي

فكر كن وقتي ما چهار صب از پله ها داشتيم مي رفتيم بالا همسايه ها فكر كردن ما يكي رو آورديم خونه ...البته چيزي به بچه ها نگفتن و فقط سر سنگين شدن باهاشون ؟!

اگه بدوني چقد خنديديم وقتي به اين موضوع فكر كرديم ...فكر كن كه آدم ساعت سه و چهار صب يكي رو يواشكي بياره خونه !!!!

هيچي ديگه موضوع مهم قابل بحثي نيست.نمي دونم چرا از ديروز عصر همش حال گريه داشتم و همش تو حس بودم انگاري منتظر يه معجزه چيزي شبيه اون بودم ...! آخر شب كه داشتم آهنگهاي كوهن رو گوش ميكردم بي هوا گريه ام گرفت ...بعدش آروم شدم انگاري اين روزها همش آزار دارن و همش منو ميرنجونن خصوصا شمبه ها و يكشمبه ها .خوب ميدوني چرا

امروز سيزدهم ژانويه است ميدوني من يه چيزي بزرگتر از معجزه ازت انتظار دارم برا امروز . ميدونم بهم ميخندي ميدونم ميخواي كاري رو كنم كه به نفعه منه...پس چرا دارم كم ميارم چرا دارم عقب نشيني مي كنم ؟

ديشب ياده بچگي هام افتادم اون موقع ها كه تازه دوره راهنمايي شروع شده بود اون موقعي كه وقتي مامان توي جمع از نمراتم تعريف ميكرد من بهش غر ميزدم ...اون موقعي كه به خاطر دختر دايي من همش دچار كمبود اعتماد به نفس بودم ....! نميدونم چرا هميشه فكر ميكردم چون خوشگله همه بهش توجه ميكنن در حالي كه الان كه نگا ميكنم هيچ زيبايي خاصي نداره و نمي دونم چرا با اينكه من توي فاميل از خيلي ها از همه نظر بهتر بودم كمتر بهم توجه ميشد ...هميشه فكر ميكردم به خاطر اينه كه شاگرد درس خونيم ...! بعدها كه زن دايي از خواستگاراي رنگارنگ دخترش داد سخن ميداد من بازم مي رفتم توي فكر كه چرا اين همه خواهان داره؟ و فكر كن هي دچار ضعف ميشدم ...تا اينكه بعدها فهميدم دليل اون همه بي توجهي اين بود كه من يه جورايي شاخص بودم (الان ديگه نيستم ) ولي اون موقع توي اون همه بچه من بهتر بودم از خيلي لحاظ ها و اين باعث ميشد اون برا حسادت هاي مادرانه و اين نقطه مشترك نسبت به من بي توجهي كنن و كنجكاوي منو درمورد مسايل به حساب فضولي بذارن !!!

خيلي وقت بود كه ديگه به اين موضوع فكر نميكردم ولي هر باري كه توي جمع فاميل باشم ناخواسته اين حس مياد سراغم !

ميدوني اولين كسي كه باعث شد من نسبت به خودم حس بهتري داشته باشم بهرام بود اون با اينكه فاصله سني زيادي داشت منو مجذوب خودش كرده بود (البته اون يه دوست نتي ساده بود و حرفاي ما در حد سلام و عليك و روزمره پرسي هاي ساده بود)اون فقط دو بار منو ديد ولي هميشه از زيبايي من ميگفت و از اينكه در عجب بود چرا من ادعا ميكنم دوست پسري ندارم !! ميگفت يا داري مارو دور ميزني يا دور و بري هات خر تشريف دارن !!! و من همش ميگفتم تو داري منو خر ميكني مگه نه ؟؟ :))))

بعدها وقتي جلوي آيينه مي ايستادم با خودم مهربون تر شدم و وقتي با خيلي ها برخورد كردم و توي رفتارشون دقيق شدم فهميدم منم خيلي چيزا دارم كه جذابه و باعث ميشه دوست پيدا كنم !!!

 

 

 

من بی حوصله ام ...بی طاقتم یکی یه کاری کنه من حالم خوب بشه...............................!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 8:48 قبل از ظهر توسط آن |

اینجا برف بارید.....!

جمعه اینجا برف بارید.....!

جمعه صبح بررررف بارید ....!

آره دقیقان ساعت سه صبح بود که من و گلی تصمیم گرفتیم بخوابیم یعنی تازه چراغها رو خاموش کردیم و رفتیم زیر پتو !

چن دقیقه بعد در حالی که من بین خواب و بیداری کله ملق میزدم دیدم گلی کنار پنجره واساده و یواشکی میخنده و ترس برم داشت که گلم جنی شده ...اومدم بگم بسم...که پرید کنار من و گفت داره برف میاد آنیییییییییییییییییییییییییییی!

منم بدو بدو توی بالکن و زل زدم به آسمون یه برف ریزی داشت میومد و بعدش به پیشنهاد گلم لباس پوشیدیم رفتیم توی برفا ...حالا تو بگو سگم توی جاش خوابیده اون موقع صب ما داریم توی برفا مثل برف ندیده ها میدوییمممممممممممم

در پایان در حالی که از بس زور زدیم که صدای خنده هامون در نیاد و سرخ شدیم از سرما بدو بدو برگشتیم توی رختخواب ...! حالا این همسایه ها بدبخت چقد فحش دادن بهمون نصفه شبی خدا داند ...!

صب هم تا یازده خوابیدیم بعدش گلی رفته حموم من رفتم ناهار پختم و ناهار خوردیم و هی الکی حرف زدیم تا ....وقتی پریسا اومده خونه ما بحث روشن فرکری راه انداختم کشیدمش به آهستگی میلان کوندرا و مجبورشون کردم برا اینکه قبولش دارن با من بیان بریم توی برفا و بعدش رفتیم برف بازی و جیغ و ویغ و ایناااااااخلاصه اینم روز جمبه ما !

شبم که از زور سرما جرات نمیکردیم از بغل بخاری تکون بخوریم ...و پریسا برامون عدس پلو خوچمزه پزید و خوردیم در حد مرررررررررررررررگ !

خودمو کشتم تا ساعت یک گلی رضایت داده بخوابیم !

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 1:53 بعد از ظهر توسط آن |

ميدوني خنده داره من هم محافظه كارم و هم كله خر و نترس من هم دلم نمي خواد كسي بشناسدم توي اين دنياي مجاز يو هم دلم ميخواد همه نوشت هام رو بخونن !

چن وقت پيش كه ساينس برام دعوت نامه فيس ب و ك رو فرستاد و عضو شدم فكر نميكردم اين همه آشنا اينجا باشن ...! از بدو ورود كه نيمول رو ديدم و كلي ذوق كرديم كه بين اين همه غريبه يكي آشناست ! و از اون جايي كه من اصلا حوصله اوركات بازي و اينا رو نداشتم اينجا رو به حال خودش ول كردم و تنها ديوونگي كه كردم روز اول وبلاگ رو اونجا گذاشتم و چن وقت پيش به صورت اتفاقي فهميدم چنتا از بچه هاي شركت اونجا عضون و حالا نميدونم چن صد نفر دارن اين صفحه رو ميخونن !! به هر حال من كه چيز خاصي نگفتم اينجا گفتم ؟؟!!!!

خسته ام از خودسانسوري من اينجا رو ساختم برا حرفاي ناگفتني برا چيزايي كه مثل خوره روح منو ميخورد ...برا دردهايي كه سوهان روحم بودن و حالا همش مراقبم كه اين راز از پرده بيرون نياد !واين خودش شده قوز بالا قوز

تعطيل كردن اينجا رو دوست ندارم همين چهارتا دوست نصفه نيمه رو هم كه دارم از دست ميدم ...آخه آدم چن وقت كه ننويسه از ياد ميره به قول سياوش كه "برود از دل هر آنكه از ديده رود "

البته من آمار وبلاگ رو چك ميكنم هيچ كدوم ازآي پي هاي شركت نيست ! ولي دل چركين كه باشي نسبت به يه نوشته بهتره نذاريش ...بهتره سانسور كني و فقط رنج ننوشتن بكشي نه ترس از برهنگي افكارت در برابر آدمهايي كه درست نمي شناسنت!

شبها وقتي ميخوابم محكم بغلت ميكنم از پشت همون جوري كه گفتم خيلي حال ميكنم باهاش ...! و تكرار كردي حال ميكني ..انگاري جا خورده باشي و من هنوز هم ميخندم يادم مي آيد به حرف خودم و محكم خودم را ميچسبونم بهت آخه اتاقه من بخاري نداره مي دوني كه ! و من وقتي تو كنارمي هيچ چيز رو حس نميكنم به جز تو....!

يه آهنگي پيدا كردم از توي آهنگاي نگاري به اسم HERE IT IS از LEONARD COHEN خيلي خوچگله البته من كه همش رو نمي فهمم ولي اونجايي كه ميفهمم رو دوست دارم خصوصان موسيقي آرومش رو ....!

ميگم ديشب نشستم تنهايي فيلم امريكن پاي 6 رو ديدم چندان خنده دار نبود بيشترش حرفاي زست بود تا خنده دار ! ولي يه جايي به خودم گفتم مثلا اگه من بخوام روي اين فيلم درمورد آمريكايي نظر بدم بايد بگم امريكايي كاري نميكنن جز سرويس دادن به دوست دختراشون ! ياده حرفاي يكي از بچه ها افتادم درمورد سيصد كه گفته بودن آمريكايي كه سرش به تنش بيارزه روي اين فيلم درمورد ايرونيا قضاوت نميكنه و از اين حرفا ...! هيچي ...يادم نمي آيد دقيقان چي ميخواستم بگم و اصلا نمي خوام نتيجه گيري كنم چيه ؟

تنگ در آغوشم بگير ...! ...همين الان خرس مهربون بهم گفت يكي از اين داستانهايي كه مي نويسي رو بده من بخونم ...!!!!!! ميخندم ميگم داستان نيست ..ميگه خوب شر ...ميگم روزمره نگاريه !!!! ديگه واقعان بايستي از شركت نوشتن رو تعطيل كنم ! من غلط كنم بگم منو تنگ در آغوش بگسر ول كن بابا الانه است كه حراست شركت رو سرم خراب بشه ...حالا هر چي ميخواي توضيح بده به كي قسم كه منظورم تو بودي مگه باورشون ميشه !

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط آن |

ديشب سر كلاس زبان تا جايي كه جا داشت آبروي خودمو بردم و نشون دادم در حد اينترو هم زبان بلت نيستم چه برسه به سطح 2 !!! نمي دونم چرا ديشب ويرم گرفته بود كه همش دستم رو بلند كنم و جواب بدم !!! بگو خوب وقتي درس رو بلت نيستي مرگ مثل بچه آدم بشين يه گوشه مگه چوب گذاشتن پس گردنت كه هي را به راه دستت رو بلند ميكني ...خلاصه اينكه خودم هم از خودم نااميد شدم چه برسه به تيچرجان !!!

دو روز پيش يه كتاب درمورد آرامش درون خوندم ...منم جوگير شدم هي به خودم تلقين مثبت كردم ...انگاتري اين ناخودآگاه من خودشم ميدونه كاره من از اين حرفا گذشته خلاصه هيچي نشد همون روند قبلي داريم به زندگي ادامه ميديم با اين تفاوت كه قبل از تلقينات مثبت سر كلاس مثل بچه آدم ميشستم و فقط سوالاتي رو كه مي فهميدم دستم رو بلند ميكردم ولي بعد از اين تلقين ها برا سوالاتي كه بلت نبودم هم دست بلند كردم!!!!!!!!

 

ميدوني ديشب جلگه از زور سردي داشت مي تركيد البته تقريبان تموم لوله هاي آب تركيده بود ولي خود جلگه هم از زور سرما ترك برداشت من مطمئنم !

اين يعني چي ؟ برفش جاي ديگه اومده و سرماش جلگه رو گ...اييده ؟ دريغ از يه قطره بارون!؟؟؟!

ديشب برا چن دقيقه رفتم توي حياط از بس هوا سرد بود نتوستم بمونم بيرون و الانم انگاري سرماي ديشب اثر كرده و سرماخوردگي قديميم بيدار شده و الان يه قسمتهايي از بدنم دارن واكنش نشون ميدن وحشتناك يه جايي طرف جيشگاهم ....البته اين درد قديميه ولي الان شدت پيدا كرده طوري كه نزديك بود چن دقيقه پيش از درد گريه كنم !!!

در همين راستا ما برا همدردي با تمام كسايي كه توي اين شبها خونه گرم و نرم ندارن بخاري اتاقمون رو روشن نميكنيم و فقط با يه پتو مي خوابيم و تا صبح جرات نميكينم از تختمون بيرون بياييم !!!!

چن روز دلم بدجوري هوس داشتن يه عروسك كرده يه عروسك خرسي خوچگل ولي پول ندارم كه بلم عروسك بخرم ...امسال تفلدم هم هيچكي بهم عروسك نداد ...! دلم عروسك ميخواد يكي برا من عروسك بياره !

تا ولنتاينم خيلي مونده كه به بهونه ولنتاين يه عروسك به خودم كادو بدم ...! آخه هيچكي رو كه ندارم تو ولنتاين بياد سراغم ...به قول شري خودمون خودمون رو تحويل نگيريم كه از غصه دق مرگ ميشيم !!! ولي اگه شما دلتون سوخت مي تونين بهم يه عروسك خرسي بدين كه توي اين شبهاي سرد و سياه زمستون من همش به جونتون دعا كنم !

چرا آدم توي خواب يكي رو ميبينه ولي فكر ميكنه يكي ديگه است ...نفهميدين چي شد ؟ منظورم اينه كه مثلا هي توي ذهنتون ميگين اين غضنفره در حالي كه قيافه اون قيافه شاه محمد حسين خدابنده است !!!! :)))) در صورتي كه فهميدين به ما هم بگين !

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط آن |

به قول یارو گفتنی هر چی امکاناته باسه این تهروووونی هاست !!!!:)))))

خوب راس میگم برف که اونجا میاد تعطیلی هم که برا اونجاست تازه بچه هاشم کلاس میذارن که ما از تعطیلی بدمون میاد هی اخ و پیف میکنن !!!! اونوقت ما برا نیم ساعت مرخصی جون میدیم !

واله ! ناشکری که میگن همینه دیگه آخرش عذاب الهی نازل میشه ببین کیه من گفتم :))))))))))

 

آره ما اومدیم سر کار دیشب یه برررف زپرتی اومد در حد اینکه زمین یخ بزنه امروز و هی تو سر بخوری و تقی با باسن مبارک بخوری کف خیابون !!! و اینکه از چمران تا شرکت حدود ۸ تا تصادف ببینی از مدلهای مختلف و اینا همش به خاطر عدم برنامه ریزی درست شهرداری باشه که شب قبل توی خیابون نمک بریزن که زمین یخ نزنه ...ای روزگار ؟

خوب بگذریم خداااای من دلم برف بازی خواسته ....و میگم دولت کشور رو تعطیل کرده وبلاگستان چرا تعطیل شده نکنه وبلاگستان هم جز ادارات دولتی محسوب میشه ؟

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط آن |

خوب كه چي امروز شمبه است اگه بدوني چقد خودمو گول ماليدم تا از تخت بيام بيرون ! به خودم گفتم بلند شو گلم ساعت دو مرخصي ميگيرم ميام خونه اونوقت مي توني تخت بخوابي !!!! خنده داره ولي خوب اگه تو هم مثل من روز جمعه رفته بودي سر كار و تا ساعت دو بعد از ظهر مونده بودي كاربيخود كرده باشي و بعدش برگشته باشي خونه و مهمون اومده باشه و تو غذا پخته باشي و بعدش .....نه ديگه از اينجاش رومانتيكه بذار برات الان ميگم ...!

ديروز با پري ساعت چهار زديم از خونه بيرون روز جمعه هوا باروني و كاملا خلوت توي خيابون ارم ...اوووووووووف اگه بدوني چه حالي ميشه آدم توي اين خيابون ارم اونم وقتي هنوز درختا برگهاي زرد و نارنجي دارن و بارون مياد و بوي درختا ميپيچه توي هوا و نفس كه ميكشي هزار تا بوي خوب ميشينه توي عمق جونت و اونوقت دستات باز ميكني و بلند ميخندي و هيچكس نيست ....حتي اگه كسي هم باشه ما اهميت نمي ديم و من با اون كاپشن كه آستيناش اينقده بلنده كه انگشتام معلوم نيست و متلكهايي كه حواله ما ميشه ...! چرا مردا چش ندارن يه لحظه خوشي ما رو ببينن و لذت زير بارون راه رفتن رو هم از ما دريغ ميكنن با حرفايي كه ميزنن چرا رشته افكار قشنگ ما رو پاره ميكنه با بوقهايي كه ميزنن ؟ چرا نمي تونه يه لحظه بي خيال ما بشن و مثل ما عشق كنن با هواي باروني روز جمعه خيابون ارم و نفس بكشن عطر درختا رو كه دارن عشقبازي ميكنن با آسمون و بذارن لحظه اي ما هم نفس بكشيم با عطر خاك كه از هم آغوشي بارون مست شده و بذارن لذت ببريم از قدم زدنمون نه اينكه پا تند كنيم از ترس و نتونيم پا به پاي خاك و ابرا نفس بكشيم تموم خوشي زمستون رو كه تازه از راه رسيده و با پاييز قاطي شده ...!

خوب دو ساعت پياده روي توي خيابون و بعدش رفتن به خوابگاه دانشجويي و خوردن يه هات چاكلت و وقتي ميخواي برگردي دوستت اس.ام.اس بده كه كجايي ؟ شري قرار بود بياد خونه مون و حالا كه تماس گرفته من بيرونم بهش ميگم نزديكم بهش ميگه پس سر ارم باش تا بيام دمبالت و من از خوابگاه ميام بيرون و ساعت شيش شده و خيابون از قبل هم خلوت تره و من آروم راه ميافتم و گاهي بدون اينكه بخوام يه چيزي رو زمزمه ميكنم و يهووو ياد اون شبي افتادم كه با تو تموم مسير رو از هتل چمران تا خونه آواز خونديم و عين مستها خنديدم ...اينو تو گفتي و خنديم كه ما نخورده مستيم !!!! و نذاشتم ياد خاطره اي كه قراره فقط يه خاطره باشه چشمام رو خيس كنه .

خوب رسيديم سر ارم من نميدونم چرا اين مردا بدون بوق زدن از كنار ما نمي تونن رد بشن خدايي اينا برا پيرزن نود ساله هم بوق ميزنن و فكر كن كه من از ترس دارم ميمرم و شري زنگ زده كه سه چهار دقيقه ديرتر ميرسه و اين برا من عمري ميگذره ...توي همين فكرام كه دوتا پسر لات اونور خيابون شروع ميكنن به چرت و پرت گويي و يه سمندم ميره جلوتره واميسه پسره رو اگه مي ديدم جايي باورم نميشد از اين كارا بكنه از بس متشخص بود قيافه اش !!!

خلاصه از اون اشاره كه بيا از ما كه واساديم تا شري بياد بريم خونه و محل سگم نذاريم بهش و وقتي شري با پرايد اومد واساد گفتم اگه يه ذره ديرتر ميومدي ترجيحان با اون سمنده ميرفتم !! شري وقتي از كنارش رد ميشه سرعتش رو كم ميكنه و اون پسره از ترس سرش رو هم بلند نميكنه و ما دوتا از خنده غش ميكنيم و شري ميگه ديوونه خوب مي رفتي باهاش حداقل شماره شو مي گرفتي ميگم ببخشيد !!!!!

و شري ميگه بچه بدي نبود هااااا !

و بعدش شري رو مجبور ميكنم ببرتم سوپر سروش معالي آباد و يه عالمه خرت و پرت مي خريم و برميگرديم خونه . از وقتي نشسته خونه ما همش اس.ام بازي كرده تا وقتي خواسته بره و من 100تا فحش بهش دادم و اونم توي حال و هواي جوابگويي نبوده :)))

خلاصه آخر شبم نشستيم كه فيلم دزپرادو رو ببينيم كه اين دي وي دي پلير ما خرابه خاك تو گور شده و نشستيم فيلم استيفلر 5 رو ديديم اگه اشتباه نكنم و اينقده خنديديم كه دلمون درد گرفت و آخر شب با ماكاروني خودمون رو سير كرديم و خوابيديم !!!!

راستي نگفتم كه پنشمبه ما رفتيم بازديد تخت جمشيد و نقش رستم چه شكوهي داره اين نقش رستم اصلا آدم دل نميكنه ازش ...خصوصا وقتي داره بارون مياد و نگا ميكني به كوهي كه قد راست كرده و شكوه باستانيش اسيرت ميكنه و تو دل نميكني كه برگردي و ....!

جاي همگي خالي خصوصا نيمولي كه عاشقه اين قسمت جلگه است :*

اين بود آخر هفته من !

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 9:42 قبل از ظهر توسط آن |

امروز روز خوبی باید باشه ؟؟؟

داشتم فکر میکردم از تمام پیشگویی ها  بدم اومده ....امروز صب همش آرزو میکردم بتونم یکی دو ساعت بیشتر بخوابم آخه وقتی هوا ابریه و یه ذره بارون می آید من دلم میخواد زیر پتوم بمونم...

راستی دیشب وقتی داشتم میرفتم توی عالم هپروت و اغما و اینا گوشی موبایلم رو نگاه کردم یه میس کال از یه رفیق خیلی عزیز ...اینقده انرژی بخش بود که منو از دنیای مرده ها بیرون کشید و بعدش تلفن زدم و به قول خودش پشت خطش بودم و دوباره تماس گرفت و کلی حرفیدم و خندیدم و ....دوباره داشتم می رفتم از دست که رویا گلی زنگ زد و کلی حرف زدیم و خندیدیم ...و انگاری هنوز امیدی بود برای موندنم !!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 8:14 قبل از ظهر توسط آن |

هيچوقت از گفتن احساسم خجالت نكشيدم ...هيچوقت كوتاهي نكردم از اينكه به كسي بگويم دوستش دارم ....هيچوقت نشد دلم بياد كسي را برنجونم حتي اگه بدونم دوستم داره...نشد .

يه بار توي وبلاگ يكي از بچه ها يه چيزي خوندم فكر كردم يعني آدم به كجا ميرسه كه اينجوري با تو درگير ميشه و سرت هوار ميزنه" بازم من توي يه راهي افتادم و تو لجن كشيدي به سر تا پاي من ....!" ولي حالا درك ميكنم آدم كجا ممكنه اينجور حرفي به تو بزنه .فكر كنم همين جايي كه الان من ايستادم بتونم داد بزنم سرت و اگه نزديك تر بيايي درگير بشوم باهات ...ولي خوب هيچي ...راستي ديشب دفترچه خاطرات يكي دو سال پيشم رو آوردم سه چهار صفحه بيشتر ننوشته بودم اونم اولش عشقولانه بود و بعد آخرش به همين لجن مالي ختم شده بود با اين تفاوت كه اون يه عشق توي روياي من بود و اين يكي رويا ؟ نه نبود فكر نميكنم مي خواهي منكر بشويم هر چي بوده تا حالا ؟

بي خيال بابا من نيومده ام بگم چرا اين بود اون نبود چرا اين شد و اون نشد ...چون تنها چيزي كه منو آروم ميكنه و از ريختن اشك بي مورد جلوگيري ميكنه اينه كه اين كارو به خاطر من كردي و ديگه نميدونم چرا دستم كه ميرسه به كي برد زبونم لال ميشه و اون وروره جادويي كه از صب تا شب و از شب تا صب توي مغزم حرف ميزنه ساكت ميشه انگاري اونا هم نمي خوان بيشتر از اين غرورشون بشكنه !

"آن دريم آن" خنده داره هروقت با خودم حرف ميزنم اين جمله لعنتي تو توي ذهنم نقش ميبنه و اينكه داشتم خام ميشدم كه هنوز آدم هاي حسابي توي اين دنياي لعنتي پيدا ميشه و با كاري كه كردي فهميدم هيچ چيز و هيچ كس از اسطوره هاي من زنده نيست و همه مرده اند و منم به زودي مي ميرم .

ميدونم پوستم خيلي كلفته و هميشه تا جايي كه راه بده اصرار به موندن و داشتن رابطه ها مي كنم ولي ...من كه چن شب پيش از اين گفتم اگه دليلي براي ادامه نداري مي تونيم تمومش كنيم ..؟شايد خواستي تمام كننده باشي كه بعدها نگويند زني بود كه پايان داد رابطه تان را ؟

نمي دونم چرا وقتي تنها ميشوم نمي تونم گريه كنم ولي وقتي توي شركتم دلم گريه مي خواد از اون نوع بدش ...دلم نمي خواد بروم خونه ترجيح ميدم همش توي شركت باشم نه كه عاشق باشم نه وقتي ميروم خونه همش مي خوابم و خودم ميدونم خوابهاي من فراموشي ميارن و من نمي خوام هيچي رو فراموش كنم ...ميخوام يادم بمونه آدم هاي خوب خيلي وقت پيش مردن يادم بمونه گرگ بايد بود ...يادم بمونه مار بايد خورد تا افعي شد !! يادم بمونه شاعر نباشم يادم بمونه ديگه بخششي نداشته حتي اگه اون بخشش بتونه دل كوچيكي رو شاد كنه .

ليلا گفته بود از تجربه هام بگم شايد به درد بخوره ولي شايد مسخره به نظر بياد به نظر خودم تجربه من فقط به درد كسي ميخوره كه مثل من باشه يعني تقريبان آدم صفري باشه توي همه چي به جز رفاقت تا خوده مرگ ! نخند خوب راس ميگم تو گرگ بودي يا من بره اينو نميگم ولي خوب حرفه اي بودي و يه جنس ايروني تمام عياري و من اگر چه ايروني هستم درجه خلوصم قدري دست كاري شده و همين باعث ميشه گاهي كم بيارم در برابرتان ...!

ولي از اين به بعد ديگه نميگم احساسمو هر چي ميخواد باشه و ابراز دوستي نميكنم به كسي ...! ديشب تا ساعت دوازده به خودم وقت داده بودم و امروز اگه اون مطلب رو ازم گرفتي بذار به حساب معرفتم و نه هيچ چيزه ديگه ...فراموش كه گفتم نميكنم هيچ چيز رو هر چن وقت يه بار برميگردم و بهش نگا ميكنم تا يادم باشه چه كردم با غرورم ....يادم مي مونه خودم رو ديشب به دار كشيدم و ديگه ايني كه اينجاست روح پليدي كه شبها فقط بيدار بود وحالا روزها هم منو با خودش داره و ديگه هيچي ندارم برا گفتن جز اينكه راستي ديشب بعد از ساعت دوازده مرده بودم .....!

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 4:32 بعد از ظهر توسط آن |

این نهایت نامردی باور کنین !!!

ببین یه اس.ام.اس برام اومد که گفته بود برا همه بفرستیم و اگه سه تا از دوستام بهم برش گردونن یعنی من دوسته خوبی بودم دریغ از یکی از این نامردایی که من واسشون فرستادم ....! آخه من کجا بروم با این همه توجهی بهم میشه !!!!

راستی امروز روز اول سال ۲۰۰۸ میلادی پس نق نمیزنم و اصلا هم گلایه نمی کنم و اصلا هم نمیگم تو دیگه منو دوس نداری و نمیگم اگه به همه وجودم هم گند میزدی بهتر بود تا اینجوری دوباره بزنی توی ذوقم و اینا

خوب خوب تمام برو بچه های اونوری که الان سال نو شده براشون عیدشون مبارک باشه خدا کنه سال خوب و قشنگی براش بشه و پر بشه از برآورده شدن آرزوهای بزرگشون این هم برا سال نو

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 8:53 قبل از ظهر توسط آن |

خوب چي گفتم آهـــــــــــــــــــــــــــــــــــا اينكه ايادي استكبار جهاني و ماورا طبيعه دست به دست هم داده بودن كه نذارن من بنويسم و البته قطعي نت شركت و در برخي روزها گشادي ما تحت و همه و همه كاري كردن كه ما يه چن وقتي سر در جيب مراقبت فرو برده بوديم و البته كسي هم كه چندان ابراز علاقه اي به بازگشت ما نكرده بود و وقتي ما برگشتيم و ديديم يك دانه كامنت مبني بر اينكه آن برگرد وجود نداره از دلغصه مرديم و الان دوباره زنده شديم ....خلاصه ما توي اين چن وقت فال اين لاو شديم و بعدش كله پا شديم و الان دچار شكستگي عشقي شديم و اساسي بهمون برخورد و كلي براي خودمان آبغوره تازه گرفتيم ....بماند همه اينها و تازه ما فهميديم كه اگه اين فرويد جونمرگ شده راست گفته باشه به احتمال زياد ما در مرحله دهاني مونديم و خودتون بريد رابطه را كشف كنيد و فهميديم اصلا ناز كردن بلت نيستيم و عين خر مي مانيم در اينجور موارد و حتي بلانسبت خر و خلاصه اينكه ما اين چن وقته حسابي دل غصه داشتيم و البته خيلي چيز ميز ياد گرفتيم.

از نمايشگاه كتاب 10تا كتاب روي دستم مونده و همش رو نصفه خوندم و انداختم يه گوشه اي ولي چنتا فيلم ديدم كه خوشمان آمد يكيش همه چيز در باره مادرم بود البته زياد چيزي نفهميدم و بايد يه بار ديگه ببينمش و البته فيلم بابل كه از نيمول گرفته بودم يه ذره شو ديدم در حضور يه آقايي كه يهووو رفت جاهاي باريك ما مجبور شديم به يه بهونه اي بزنيم در بريم !!!!

بعدش ديگه تريستان و ايزولد رو هم ديديم ! ديگه خاطرات يك گيشا رو هم ديدم و نمي دونم ديگه چنتا فيلم ديگه هم بود يادم نيست ...چن روز پيش با بچه هاي دانشگاه شيراز رفتم كنسرت موسيقي تلفيقي چه بچه هاي گلي ...! دلمان خواست با يكي دوتايشان رفيق بشويم ولي نشد !

راستي من ديشب بيدار بودم و فكر كردم به اينكه چقدر من مهم هستم و فهميديم تو چقدر كاراي مهمي داري و فهميديم ديگه هيچ وقت با يه تحصيل كرده خارج رفته ومنطقي دوس نشوم!!!!

در نهايت اينكه فهميديم من چقدر لوسم و چقدر خر به هر حال تجربه بدي نبود .فهميديم كه خري بيش نيستيم و البته يه خر رويايي كه هيچي از واقعيت نمي دونه و فكر ميكنه خيلي ميدونه !!!

ديگه با حافظ تو و اون قهره قهرم ...حالا تو كه نه ولي اون دوتا را اصلا دوس ندارم و الان شديدان ميل به كشتن دارم يكي ميتونه داوطلب بشه ! درس امروزمون فكر كن كه فال اين لاوه و من بايد بروم توضيح بدم و احتمالا وسطاش هي بايد آبغوره بگيرم....:)))))

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط آن |

خوب من بالاخره تونستم یه مطلب پست کنم هر چند که پیش درآمد بود :))

آخه هر کاری می کردم نمیشد چیزی بفرستم اینجا انگاری دست استکبار جهانی توی کار باشه چون فهمیدن من چه استعداد نهفته ای هستم توی نوشتن ....فکر نکرده باشین یهوووو که من در اینجا رو تخته کردم نه دست من نبود که نمیشد چیز نوشت من می نوشتم نمیشد گذاشت اینجا...!

حالا چطورین شما خوب هستین چه کار میکنین ؟

من ؟ خوبم ملالی نیست جز دوری شما !!!

بازم می آیم اگه راهم دادن بنویسم تا چن دقیقه دیگه :))

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 8:29 قبل از ظهر توسط آن |

امتحان می کنیم ۱...۲....۳ صدا رو دارین تصویر چی ؟؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 8:24 قبل از ظهر توسط آن |