گاهي اوقات آدم هواي بچگياش به سرش ميزنه ...يعني يه چيزي اونو ميكشه به بچگي ها !يه كارتون يا يه فيلم حتي يه آهنگ شاد كودكانه
,امروز وقتي كار ميكردم ياده قصه خروس زري افتادم و بعدش رفتم از توي كامي پيداش كردم و گوش دادمش ! اونجايي كه ميگفت "روباهه دمش درازه حيله چي و حقه بازه تا چش رو هم بذاري مي بيني كه سر نداري كله پا شدي تو زندون نه دل داري نه سنگ دون !!!" خيلي دوست داشتمش ...هر شبم كه ميرم خونه اينو با خودم ميخونم از آهنگ صداي خواننده هاش خوشم مياد و تازه آدم رو ميبره به اون دور دوراي كودكي ...يادمه اون موقع ها كه كلاه قرمزي رو ميذاشت يه قسمتي بود كه آقاي مجري مي خواست بره عروسي و توي كارت نوشته بودن از آوردن كودكان خودداري شود و بعد كلاه قرمزي ميگفت خوب اگه بچه ها نباشن كه نلقايي كه ميريزن روي سر عروس و دوماد رو جمع كنه كي سكه ها رو برداره و با غصه گفت عروسي بدون بچه ها مگه ميشه و آقاي مجريه هم با تاييد گفت راس ميگه خوب بچجه عروسي ماله بچه هاست و ديشب كه رفته بوديم عروسي دختر عموهه آوا كوچولو داشت از اين پولكها جمع ميكرد بهش تشر زدم كه نكن بچه برگشت گفت دوس دارم ...گفتم برات ميخرم !!! گفت ميخوام جمع كنم همينا رو و خواهرم گفت بابا ولش كن اين همه بچه اينم سر همه اونا و تازه فهميدم چقدر من غرغر ميكنم و چقدر مي خوام آوا بزرگونه رفتار كنه !!!
عروسي خوش گذشت تازه بوتم هم افتتاح كردم و باهاش عروسي رفتم ولي دامنم يه ذله بيشتر از پيش بيني من كوتاه شده بود !!! ولي خوب به من ربطي نداشت تخصيره خاله جان بودش نه من !
اين فاميل ما همون جوري كه قبلان هم گفتم عشق رقص دارن عشق خوندن و اينا و البته لباس خوشگل پوشيدن ولي عجيبه كه همه اين كارا ها رو ميكنن برا اينكه چشم زناي هم طراز خودشون رو در بيارن !!! و جالبترش اينه كه اگه مردي بياد تو روسري ميندازن سرشون و بعد هويجوري مي رقصن !!!!!! من عادت ندارم روسري بندازم سرم و دليلي هم نمي بينم برا اين كار مگه اينكه ببينم يه مردي پاشو از گليم خودش فراتر گذاشته خيلي داره خوش به حالش ميشه پا ميشوم ميروم يه گوشه دورتري مي شينم !!!! نمي دونم واله حتمان منو توي جهندم از يه تار_فكر نكنم چون همش بيرونه هميشه پس بايد با كل موهام دارم بزنن ؟!_مو آ ويزونم ميكنن و هي سرب داغ ميرزن تو حلقم و اينا تا درس عبرتي بشوم برا خودم !
خلاصه اينكه من هميشه يه فيلم كمدي دارم توي اين فاميلمون كه هر كسي خارج منظومه شمسي ببيندتش از خنده ميميره !!!
خوب ديگه خبر خاصي نيست و فقط من يه دسه گل به آب دادم كه ...اصرار نكن نميگم و فقط دعا ميكنم به خير و خوشي بگذره..!
آها داشت يادم ميرفت ...يادتونه گفتم مديراي شركت رفتن مسافرت خارجي ؟؟؟ يكي از خانوم مهندس هاي شركتم رفته بود و امروز سر ميز ناهار برامون شوكو آوورد و خلاصه من باز كردم و يه گاز زدم بهش يه مزه وحشتناكي افتاد توي دهنم بگم از زهر مام تلخ تر _زهر مار نخوردم ولي همه ميگن تلخه_بود و بهدش خانوم هاي با تجربه شركت گفت مزه شراب ميده و بهدش يه سري منكر شدن و منم جعبه رو گرفتم و تركيباتش رو خوندم و گفتم چرا بابا نوشته 13% الكل داره !!! و8% يه چيزه ديگه !!!
خلاصه من مجبور شدم يه ليوان آب بخورم تا مزه اش بره ولي يه دونه ديگه هم برداشتم :دي
خلاصه فكر ميكنم الانه داره اثر خودش ميذاره ...فكر كن دو سه قطه الكل زديم و الان هويجوري داريم ..شر ميگيم؟
خلاصه معلوم نيست چرا هي مي نويسم و چن ساعت بعدش ميام پاكش ميكنم ...؟
من چه مرگمه ؟ دقيقان چه مرگمه ؟خوب حالم خوب نبوده هيچوقت و اينكه اين سوالم خيلي تكراريه حرفي توش نيست ولي تو هيچوقت بهش جوابي ندادي ! پس من حق دارم هر ده هزار باري كه دلم ميخواد مطرحش كنم !!!
خيلي خشنگ ديشب اومدم با جزيره پس از مدتهاي مديد بچتم كارتم دينگ تموم شد ....حكايت روباه و شكار و جيش وايناست حكايت ما !!! تا كارت نت به دستمون رسيد و برگشتيم جي هنوز بودش و تا اومدم يه سلام و عليكي كنم فك كنم كارت اون تموم شد و...همين ديگه
ميگم ما كه اين سرياللهاي ماه رمضون رو دمبال نمي كرديم و فقط يه چنتا قسمت گذري از هر كدوم ديده بوديم ولي مي خواستيم خسمت آخره اين ميوه هه رو ببينيم كه اونم ساعت 11:30 شب ميخواستن پشخش كنن ...اين صدا سيما چه فكري ميكنه ؟؟؟ اصلا فكر ميكنه آيا ؟ آخه كارمند بدبختي كه فردا ساعت 8 بايد سركارش باشه چطوري ميتونه بشينه تا اون موقع ؟؟؟؟ من ميگم اينا بازاري فكر ميكنن و اصلا براشون مهم ني بقيه همه ميگن نه !!! خوب اون سالم كه ساعت كار بانكها رو تغيير دادن فقط و فقط به نفع بازاري جماعت بود وبس !
البته نه تنها صدا سيما بلكم همه اين فك و فاميل ما بازاري فكر ميكنن؟ آخه كي وسط هفته عروسي ميگيره كه فاميل ما وسط هفته عروسي ميگيرن !!! من لباس ندارم يعني دارم ولي نميشه پوشيدشون توي اين مجلس عروسي !!! ديشب به خاله جونم زنگيدم كه يه دامن كوتاه نيم كلوچ برام بدوزه ...ميگه پارچه چي باشه ميگم از همين الكي ها از اين چهار خونه ها سفيد و مشكي ها !!! كاش گفته بودم مشكي قرمز بگيره ...بذار الان زنگ ميزنم بهش....خوب زنگ زدم گفت ميره ميگرده اگه تونست گير بياره ميخره برام....خدا كنه آماده بشه تا فردا:دي
ديگه بذار ببينم چه خبر شده ....هيچي يعني چي جزيره نامرد چرا آنلايني من بهت حرف ميزنم به من محل نميذاري !!! يعني دي سي شده بودي ؟ نميدونم خلاصه اينكه داشتيم پيشنهاد ميكرديم با ما بيايي كوه شايدم از ترس عملي شدن وعده ما جواب ندادي ...؟؟؟؟ اي بابا توي كوه چمران كه نميشه آدم كشت كوهش كوچيكه و پر رفت و آمد و بعدشم اگه هلت بدم فقط يه ذره زخم و زيلي ميشي ...در كل تونستي بيا خوش ميگذره !
ديروز رفتم از اون رفيقه كتاب فروشم چنتا كتاب و اگه داشت فيلم بگيرم ...ديدم رفيقم نيست يعني بساطش بود خودش نبود و منم از اون ياروهه كه جاش بود پرسيدم و اونم سه چهارتا فيلم مربوط به عهد تيركمون سنگي بهم داد
, گفتم نمي خوام از اينا ....! كتاباشم همه تكراري بود و دست از پا درازتر برگشتم ...!ديشب از سر بيكاري رفتم كه يه بار ديگه بشينم يكي از سه تا فيلم هام رو ببينم ديدم نيستنشون ...باورم نميشد نيم ساعت تموم كامي رو زير و رو كردم ولي آب شد بودن رفته بودن يعني فولدره بود فيلم ها نبود منم حسابي از دسته داداش كوچيكه كفري مي خواست مهر چي فولدر پنهان داره رو بزنم لت وپار كنم ولي گفتم بذار بياد توضيح بده و اومد و قسم خورد روحشم خبر نداره ...حالا اگه دلم اوريجنال سين بخواد يا بيمار انگليسي ديگه ندارمش ...:((((((((((((((
چرا اين گوشي من لال موني گرفته نه زنگ ميخوره نه اس.ام.اس براش مياد ؟؟؟؟ يكي به من بزنگه و حاله منو بپرسه ...!
همه اينا رو نوشتم ولي اصلا چيزي كه ميخوام بگم نمي آيد ...بذار يه امتحاني كنيم ...1.2.3 امتحان ميكنيم !!! ...............اين قسمت سانسور شد...! با اينكه هر چي من ميگم 99%تغيير پيدا ميكنه ...!
همين چن روزه پيش بود كه به جزيره گفتم....(تلفنم زنگ خورد هه هه هه رويايي بود
,ديدين گفتم هر چي ميگم وارونه ميشه ....) خدا رو شكر من تا حالا مورد اهانت لفظي و غيره و ذلك مردا نشدم و از اون روز تا حالا بگم چنتا بلا سرم اومده ...! يكيش همين جلوي شركت ..فكر كن كه مدير سابق اداري هم داره جلوتر تر از من ميره و چنتا از اين پسراي گلدوني شكل يا به قول خودم گل كلمي دارن از روبروم ميان و بعد يكيشون كه گنده تر از همه است بهم ميگه هه هه اين چرا اينقده لاغره !!! اگه اون مديره نبود بهش ميگفتم ...!تازه همون روزي هم كه اينو به جزيره گفتم يه سرويس از اين بچه كوچولوها يه همچين حرفي رو بهم زدن ...وديروز وقتي سوار شدم كه بيام خونه يه پست فطرت عوضي از اين گرگ صفتا پشت سرم نشسته بود يه لحظه حس كردم قراره يه اتفاقي بيافته عينهووو آدم هاي برق گرفته از جام پريدم و بعدشم به خاطر اينكه تمام طول مسير دچار عذاب نشم جام رو تغيير دادم ...ميدوني بعضي ها مريض ان يعني مريض كه ميگم يه جورايي مردم آزاري يا بيتره بگيم زن آازري دارن !!! اينكه يه بار يه خانومه به يه آقايي دعواش شد و گفت كه اون آقا دستشو از زير صندلي آورده و اونو اذيت كرده و من هميشه از اين قضيه مي ترسم برا همين هميشه سعي ميكنم يه جايي دور از مردا بشينم ...برا همين از مردا خوشم نمي آيد ..خصوصا اونايي كه چشاي رنگي دارن ...!
این پست معلوم نیست تا چن لحظه دیگه باشه اینجا واله !!!
بعدتن ارساله:دی
فکرشم نمی تونی بکنی الانه من به چی دست پیدا کردم...من خیلی حالم بد بود یعنی از اون روزایی که نه حوصله خونه رو دارم نه کار و نه هیچی دیگه و این وبلاگستانم خوابش برده از اون روزا ...ولی هویجوری که داشتم مای داکیومنتم رو زیرورو میکردم و هر چی فایل قدیمی بود می پوکندم !! رسیدم به یه فایل قدیمی از آها تلخون بانو و فکرشم نمی تونی بکنی که مربوط به دورانی میشد که هنوز قالبش آرشیو دار بود و نه مثل حالاش و بعدش منم نشستم به خوندن آرشیو این بانوووو و بعدش یه تست خودشناسی بود و از اونجایی که من کاملا در برابر این جور تست ها ضعیفم بلافاصله حلش کردم ....واینم نتیجه اون تست "
عارف
(
تاثیر پذیر، برون گرا، آرمان گرا، احساسی)|
تو یک تیپ "عارف" هستی، مهربان، خردمند و بخشنده. مثل بودای فرزانه، تو می توانی سخنران تاثیر گذاری باشی و می توانی استعدادهای خلاقانه ات را در راه پیشبرد اهدافی که قلبت برایت تعیین کرده است - و نه عقلت – بکار ببری .ولی مراقب باش که دوستانت از این طبیعت آرام تو سوء استفاده نکنند. که این درست همان بلایی بود که بر سر مسیح آمد !پیش از هرچیز دیگری، تو دوست داری که هماهنگ با جریان زندگی پیش بروی. ضمناً احتمالاً چیز دود کردنیی در این دنیا نمونده که تو دود نکرده باشی!! خیلی باحاله !!آهان! راستی پرحرفی رو هم خیلی دوست داری!! این هم باحاله !"خدایی تست خیلی کارش درسته !!! بذارین آدرسش رو بذارم براتون همینه .. آره شما هم بتستیدخودتان را باشد که خودتان را بشناسید....میبینی تلخون بانو چهههههههههههخد شبیه بودیم ولی من برون گرام تو درون گرا |
گاهي خودم هم سر از حرفايي كه ميزنم در نميارم ..گاهي دلم ميخواد سكوت كنم ولي نميدونم چرا نمي تونم از سكوت بدم نمي آيد ولي وقتي با دوستام هستن زياد حرف ميزنم...دست خودم نيست گاهي دوس دارم ساكت باشم كه بقيه حرف بزنن ولي انگاري اونا هم ترجيح ميدن من حرف بزنم تا خودشون ...نميدونم شايدم بيچاره ها روشون نميشه بگن بس كن دختر جان سرمان رفت چقدر ميحرفي؟؟
خوب تخصير خودتونه اگه زياد حرف ميزنم بگين ...من چه ميدونم كه دوس ندارين حرفام رو بشنوين ...البته گاهي دوستان با خميازه كشيدن هاي مكرر يادآوري ميكنن خسته شدن ولي نميدونم ازشون كه ميپرسم خسته شدين ميگن نه !!! با هم كه تعارف نداريم داريم ؟
گاهي اوقات آدم ها منو كلافه ميكنن اونم وقتي برا خوردن به من اصرار ميكنن وقتي ميگم گشنه نيستم يا كلاس بذارم بگم ميل ندارم فكر ميكنن دارم تعارف ميكنم يا خجالتي بازي درميآرم و اين درحاليه كه من اينجوري نيستم و چيزي كه دوس داشته باشم رو ميخورم و اگه گشنه نباشم نمي تونم غذا بخورم حتي اگه مهمون باشم جايي ...چون اين معده من خيلي لوسه اگه يه لقمه بخوري كه مطابق ميلش نباشه تا چن روز با ما درگير ميشه ...!
گاهي اوقات اين سيستم حاكم حال منو ميگيره و بسي مايه خجالتم ميشه از اينكه اهل اين جام !! خيلي خوب ما اصلا ته مسلموني از خوده عربام بيترتره مسلمونيمون ولي بين و بين الله اين نماز پخش كردنتون چيه بعد از اذون يا اصلا پخش كن ولي اينكه توي مكانهاي عمومي مثل فست فودها و رستوران ها يا لابي هتل چرا بايد اينجور برنامه ها پخش بشه؟؟ اونم روي صفحه تلوزيون 50 اينچيتون ؟؟؟ اي بابا نماز و دعا يه كار دروني بايد باشه نه بيروني ...چرا ميخواين زوري مارو خركش كنين تا بهشت ...تو خودتو برسون به اون دروازه طلايي نميخواد مارو هم ببري ما خودمون يه جوري با اون بالايي ها كنار ميايم !!!
ديشب رفته بوديم هتل چمران يعني رفتيم كافي شاپش اول كه يه آقاي بداخلاقي برگشت گفت ساعت 6:30 كارشون شروع ميشه و وقتي گفتم خوب ما تا اون موقع منتظر ميشيم با عصبانيت گفت نميشه !!! تو بگو ما جلوي اين رفيقمون حسابي سرخ شديم ....تو انگار كن آب شديم......نميدونم اينا كجا دوره ميبينن اصلا دوره ميبينن واسه برخورد با مشتري ؟
خلاصه اينكه ما رفتيم نشستيم توي فست فود سارا و حالا اين تلوزيونشون روشن صداش ميون زمين و آسمون داره نماز مغرب پخش ميكنه اونم لايوووووو...اي بميرين با اين ترويجتون....؟ آخه اگه من اعتقادي داشته باشم كه اينجوري شما اونا به چيز ميدهيد ميرود ...!
خلاصه من موندم توي اين هتل بين المللي كه قراره توريست بياد و بره ...به نظرت نبايد يه جورايي بين المللي باشه؟ نميگم كه بار راه بندازين ولي يه جوري هم باشه كه يارو از پولي كه داره ميده لذت ببره نه حالش بد بشه و بره و پشت سرش رو نگا نكنه ...با اينكه جزيره معتقده كسايي به ايران سفر ميكنن كه عاشق اينجا هستن !!!!
راستي ديدي اينايي كه از خارج برميگردن چقدر يه جورين :دي ...آدم همش فك ميكنه دارن تظاهر ميكنن ولي اصلا تظاهر نميكنن خوب عادت كردن به جايي كه بودن ...اگه كلمه كم ميارن توي صحبت برا اين نيست كه خودشون رو گم كردن برا اينه كه خيلي كم فارسي حرف زدن و خيلي از چيزايي كه كم استفاده ميشه يادشون رفته !!همين ..خواستم نيمولي دست از بوق و كرنال ل ل ل ل ...كردن ورداره .
راستي جدیدان دلمان شدید برای گربه سیاه محلمون میسوزه ..از وقتی این سریال زرد اغما پخش میشه ...بیچاره گربه سیاهه از فردا حسابی مورد لطف قرار میگیره ...میگم این یارو خیلی به نظرم پفیوز و الدنگ میومد همیشه ولی با این کار جدیدی که ساخته دیگه مطمئن شدم که اون دوتا که هست بیشعور و عوضی هم هست ...!
دلم یه کوه میخواد یه کوه اساسی یکی بیاد منو ببره کوه ...!
دلم میخواد بروم برنامه روز حافظ شناسی ببینم این حافظ شناسا چی میکن درمورد شمس الدین جان.
دلم میخواد یه سفر بروم با یکی که اهل دله اهل سفر توی شبه اهل شراب اهل کتاب ...اهل کتابم نبود نبود خیالی نیس ....اهل آوازه خونی توی دلتنگیها ...آهای یکی بیاد منو ببره سفر ...!
دلم ...هیچی رومانس خونمان بالا میزند در پاییز ...جای همه آقایون و خانوم اینجا خالی عجب هوایییییییییییییییییییییییییییییی داره چمران و به قول یکی گفتنی چه میکنه این هوا و آسمون و آب توی چممممممممممممممممممممممممممممران !!
تازشم... همه هم فكر ميكنن جز وظايف زن بودنه!!!!خوب كه چي فوقش هم اينو بپذيريم كه حواتكه اي از وجود آدم بوده ...خوب شماها هم كه قسمتي از هر زني هستين كه به دنيا آورده شما رو !!! نزن زيرش كه، اولي مهمه!!! كه اگه اينو بگي نشون ميدي تو با خودت درگيري .....و ديگه زياده حرفي نيست..
نميدونم چرا مردا نمي خوان بپذيرن ما كنارشون هستيم نه مقابلشون و نه پشت سرشون و فقط كنارشون ....
راستي چقدر خوب بود كه قضاوت نميكرديم نه ؟!!!
وقتي دختري رو با پسري تو خيابون ميديم نميگفتيم نگا اصلا بهم نميان ؟
وقتي داداش كوچيكه دوست دختر ميگيره بهش نگيم هي بچه مراقب باش دخترها اينجورن و اونجور و يادمان برود كه خودمان هم از جنس همان ديو هفت سري هستيم كه براش تجسم كرديم...
وقتي دوستمون را با مرد غريبه اي توي خيابون ميبينيم پوزخند نزنيم كه هه ديدي فلاني بود كه مي گفت من با اين كارا مخالفم...
وقتي يكي بهمون لبخند ميزنه خيالات بد از سرمون نگذره...
وقتي يه پسري نگامون كرد فك نكنيم عاشقمونه...
وقتي ...همين الان قضاوت نكنيم آن شرلي خل شده :دي
راستي مرسي بابت ديروز يه بوووووووووووووووووس گنده طلبت.....
كسي نيست بيا زندگي را بدزديم و آنگاه ميان دو ديار قسمت كنيم ....
نمیدونم چرا کرم آپ کردن یهووو افتاد به جونم ! با اینکه هزارتا تکلیف برا کلاس زبانم دارم و میدونم هیچی هم بلت نیستم ولی نتوستم در برابر این حس نوشتن کوفتی واسم ...نمیدونم دقیقان چی میخوام بگم یا از کجا ولی دلم میخواد فقط بنویسم ...
میدونی٬ شایدم نمیدونی؟؟.... آدم ها وقتی از یه مرحله ای رد میشن یادشون میره کی بودن چی کار میکردن کجا زندگی میکردن ....ولی این اصلا خوب نیست که یادمون بره توی کدوم محل بزرگ شدیم اصلا توی کدوم خاک٬ خر غلت زدیم تا حالا این شدیم !!!
میدونی اونروز خونه صمیمی ترین دوستم حس یه غریبه رو داشتم چونکه وقتی به خواهر دوستم گفتم :وای دختر چقدر کوچولو شدی (محض شوخی !!) دوستم برگشت گفت جلگه ای ها فقط این کارو بلتن بگن آب رفتی ...چاق شدی ...و هی هر چی حرف بود بار منو همشهری هام کرد ...انگاری که خودش اونجا نبوده ووقتی خندیم نکنه تو اونجایی نیستی مامانش بهم گفت من بچه هام رو اونجا به دنیا نیاوردم (دوستم از مادر کرمانشاهی و از پدر همشهری منه)به هر حال هیچی نباشه تمام کودکی و نوجونیش توی این شهر بوده ...چطور میشه که 20سال زندگی یهووو از یاد میره و چهار و ساله و نصفه ای زندگی توی پایتخت آدم رو دگرگون میکنه ؟
عجیا از انسان که این همه فراموش کاره ؟! تازه مگه خودش به محضی اینکه منو دیده بود نگفته بود اووووه آنی چه خبره ؟؟؟ (به خاطر ابروهام گفتم که این بار نازک تر از همیشه شد نگفتم ؟؟) بعدشم چرا این همه زود از یاد برده بود رفاقتمون رو به جای اینکه اون چن ساعت رو خوش باشیم خاطرات صد من یه غاز و محدودیت های منو بیل زد جوری که تمام شب حس میکردم یه وزنه 100 کیلویی آویزونمه ؟
میدونی٬خواهر دوستم میگفت خدا رو شکر که دوست پسر نداشتم توی جلگه !!خندیم بهش گفتم چرا ؟گفت یه خز جلگه ای!!! بچه های جلگه هر چی باشن حتی اگه تیپ آنچنانی نزنن اگه نامرد باشن اگه به خودشون نرسن اگه بزن و درو باشن ....هنوز شرافتشون بیشتر از اون آدم هایی که من توی بعدازظهر چهارشنبه گذشته توی تهرون دیدم ....غرورشون بیشتر از اون لاتهایی که لباس مارک پوشیده بودن و برا هر پیرزنی توی خیابون نگه میداشتن هست...من تعصبی نسبت به اینجا ندارم نه الان و نه هیچوقت دیگه هم ....چون من به اینجا و این خاک تعلق ندارم ٬ من و نه تنها من بلکه همه ماها چن روزی توی این نقطه های کوچیک هستیم و بعدش معلوم نیست سر از کجا دربیاریم؟
ولی ٬رفتنم از اینجا به هرجای دیگه دلیلی نمیشه که بچه محلام رو خز و نفهم ببینم هرچند که باشن ...نمیدونم شاید اگه آدم لباس مارک بپوشه و ادوکلن بزنه و متلک بگه و دست دارزی کنه به یه دختر فرق میکنه با کسی که لباسش مارک نیست واله!!!!!
ولی قبول دارم ......باید یادم باشه امروز چچی میگم شاید یه روزی مجبور به مرور شدم !!
این یکی از چیزایی که میخواستم بگم....
چرا من که همیشه ادعا داشتم دلتنگ نمیشوم باید برا تو دلتنگ بشوم اصلا چه معنی میده ؟؟؟؟
امروز داشتم به این موضوع فکر میکردم که چرا مردم خیال میکنن اگه دوتا آدم تفاهم زیادی داشته باشن با هم خوشبخت میشه در حالی که این قضیه شاید درستم نباشه ...یعنی دو نفری که ۹۸٪شبیه هم هستن یه جوری اگه فرض کنیم آهنربا هستن و اونوقت دو آهنربای هم نام همیشه یکدیگر را می رانند و این یعنی کسایی که ۹۸٪شبیه اند لزومان زوج خوشبختی نمیشن چون مرتب یکدیگر را میرانند!!!
شاید من و تو هم آهن ربای هم نام هستیم نه ؟؟؟
راستی نگفتم .....از تهران یه جفت دستکش چرم خریدم خیلی خوچگله ! الان خیلی مقاومت میکنم که راه به را نپوشمش !الانه حال جودی رو درک میکنم درمورد اون دستکشهای پنج انگشتی که مرتب می پوشید تا در برابر این وسوسه مقاومت کنه که سر کلاس نپوشه(بابا لنگ دراز)!!! برا پاییز همش بیقرار بودم که بتونم بوتهایی که فروردین خریدم رو امتحان کنم و حالا دستکشها هم اضافه شد.....!
میگم شماها انشاتون رو با چی شروع میکردین یعنی روده درازی هایی که من به عنوان انشا می بردم سرکلاس همیشه با این جمله شروع میشد اکنو که قلم در دست دارم و ....بعدش هی ک.. شر میبافتم به ناف آسمون و زمین !!
الانم همین اکنون که دست به کیبورد برده ام و ابرهای خیال در برابر چشمانم رژه میروند !!!
خوب خوب می بینم که اگه بمیرم کسی نیست بیاد به این سنگ بی مزار بگربه !!آخه شماها هم رفیقین که اگه آنی بره بمیره هم نیایین بگین دختره خرت بچند!؟ نه خودت بگو اگه شماها برین یعنی اگه مردین قول میدم خودم یه دل سیر به این مزار بگربم !!
آنی در تهروان !!
بالاخره طلسم شکست و ما تهروان را در این چن روز تعطیلی متبرک کردیم !!! خوب اولش که قرار بود جمع کثیری از مریدان من در فرودگاه جمع بشون که به دلایل دوری راه و کمبود بنزین و بیماری های عجیب و غریب هیچکی نیومد به جز رفیق شفیقمان رویا ! رویا اومد و منو برداشت برد خونه !! بگو من چخد خرم تا بگم !! من یه کاره ÷اشدم از شیراز اومدم تهروان و رفتم خونه کسی که اصلا نمی شناسم خودم هم دارم به عقل خودم شک میکنم یعنی توی آخرین لاحظه که هواپیما نشست پشیمون شدم خواستم برگردم ولی پشیمونی سودی نداره و من عین بچه آدم سرمو انداختم زیر و رفتم خونه رویایی ....بیچاره رویایی !!!
خلاصه اینکه فرداش تا لنگه ظهر خوابیدم بعدش به خاطر تهدیدهایی که در قالب اس.ام میومد پا شدیم شال و کلاه کردیم و رفتیم خونه سمی رفیق 120 سالمون !! اونجا هم که عین مرغ پرکنده بودم همش دلم میخواست بزنم بیرون از بس سمی منو سین و جیم کرد که این دوستات کین و دیدیشون قبلن و اینا داشتم کلافه میشدم و آخرش گفتم آره وبلاگ نویسیم همگی !! و اونم برگشت گفت جماعت بیکار!!! منم خندیدم گفتیم بعض عاشقی نیست؟
خلاصه اینکه که دوس دوران قدیم یه چیزش بده اینکه همه درد های بچگی تو رو دیده و می دونه ...سمی میدونه مامان من چه گیر بازاری در رابطه با دوست و رفیق آخه اون موقع که بچه بودیم و نفهم اجازه بیرون رفتن با دوستام رو نمیداد ....!حالا یاغی شدیم و هر جا دلمان میخواد میریم و سمی هم هی دست میذاشت روی این نخطه ضعف ما تا جایی که نزدیک بود گریه کنیم ...!بعدش این مامان سمی هم از بچگی با چشم دیدنه ما را نداره و ما نفهمیدیم چرا؟ برا همین بود که این چن روزی که تهروان بودم نرفتم خونه اونا یعنی همون نصف روزه به اندازه یه عمر سخت گذشت و تمام شب خواب می دیدم با بچه ها قرار گذاشتم ولی نمیدونم چطوری برگشتم جلگه و این در حالیه که شب با بچه ها قرار داشتم و عزا گرفته بودم چطوری بروم !!!
خوب شد که صبح پپر زنگید و اومد دمبالم و منو نجات داد ! پپر هم رانندگیش خوبه هم دست پختش ...توصیه میکنم یه بار همه قرار بذاریم و مجبورش کنیم برامون ماکارونی بپزه من که خودم ادعایی دارم در پخت ماکارونی کم آوردم و خلاصه اینکه یه غذای خوچمزه داد خوردیم و یه عالمه حرف زدیم و بعدشم یه دل سیر خوابیدیم ! حیف شد چون من برا سمی کلوچه مسقطی نیاورده بودم کلوچه های پپر رو نتوستم با خودم بیارم خونه اونا و در نتیجه رو دستم موند...!
هی به مووونی هم راه به را پیامک میدادم که کدوم گوری هستی ؟ و میگفت رو به قبله دراز کشیده و دراه به سلامتی همهگی وبلاگستان را مهمون میکنه توی اون شبای احیا به حلوا خوری!! ولی متاسفانه در آخرین پیامک معلوم شد هیچیش نیست ولی به هر حال ندیدمش یعنی قسمتش نشد منو ببینه و زیارت کنه !
رویا خیلی زحمت کشید چون روزی که خونه پپر بودم اومد دمبالم و یه دوری زدیم توی خیابونهای تعطیل تهروان و چخد وقتی اینجوری خیابون دلگیر میشه ...!
شب احیا هم بلند شدم با رویا رفتم مسجد محله شون و فک کن من فقط اولش بیدار بودم بقیه اش خواب تشریف داشتم و چون آدمی با قد و قواره من نمیتونه پهن بشه رو زمین و بخوابه مجبور بودم از ترفندای مختلفی استفاده کنم یکیشم این که در سجده کپه مرگم رو بذارم و حالا فک کن من از بس توی سجده بودم و یا زانوهام رو بغل گرفتم و چرت زدم ملت فکر کردن من دیگه کیم !!چه خلوتی کردم با خدا !!! دیگه میخواست بیان همه برام دعا کنن که این گره باز بشه تا من خودکشان نکردم و خلاصه شبی بود !!!
البته این خواب رفتگی توی مسجد یه عادتی که من از بچگی داشتم اون وقتا مامانم رو مجبور میکردم با من بیاد مسجد برا شبهای احیا هنوز پام نرسیده بود اونجا انگاری قرص خواب بهم داده باشن !!! میمردم به معنای واقعی کلمه و هی مامانم بهم سقلمه میزد که دختر گور مرگت میخواستی خونه بخوابی و من بی اعتنا به حرفاش می خوابیدم و چه حالی هم داشت !!
موقع برگشتن هر چی به رویا گفتم کلوچه مسقطی های بچه هار و برداره قبول نکرد و منم با خودم آوردمش فرودگاه و یکی از جعبه ها رو دادم به راننده آژانسی که منو رسوند بهش گفتم اینو برا دوستام آورده بودم مثل اینکه قسمتشون نبوده!!! و راننده با لبخند ازم گرفت ...خدا کنه خوشش بیاد!
سهم پپر رو آوردم خونه و هی هر باری که میخورم ازش غصه میخورم !!!
آخ مووونی این چه موقع مریض شدن بود ؟
حالم امروز خوب نبود سر کار نرفتم و موندم خونه و صبحی یه عالمه با نانا جونم حرف زدم و کلی خندیدیم و قرار شده بازم بشینیم و بحرفیم
چخد دلتنگ میشوم از وقتی بهم گفته دیگه نمی نویسه...چرا بعضی وقتا با سوالها با حرفای نا بجا وارد حریم خصوصی دوستامون میشیم و آرامش اونا رو سلب میکنیم و نمیذاریم برا دلشون بنویسن و حرف بزنن؟
یادمه یه بار به جزیره گفتم گاهی اوقات دلم میخواد گریه کنم ولی جایی ندارم که بروم و بهم گفت اونم وقتی ایران بوده همین مشکل رو داشته اینکه کسی به حریم خصوصی اون احترام نمیذاشته ولی حالا فرق کرده ......!
ديشب بازهم داشتم هوايي ميشدم ولي هر جوري بود خلاص كردم خودمو از روياي بي انتهايي كه هميشه مايه عذاب و دردسرم بوده تا تونستم كاراي متفرقه انجام دادم ...ديشب كسي خونه هم نبود.داداش كوچيكه كه فك كنم با دوست دختر گرامشون قرار داشتن و رفته بودن شيراز و بيچاره داداش وسطي كه دس تنها مونده بود توي كاراش و مامان و باباي عزيز هم رفته بودن بيمارستان كه به برادر بزرگه سر بزنن ...نگفتم نه ؟برادر بزرگه ما كه كله خري در نوع خودش بي نظير، چن سال پيش به دلايل مختلف پيوند كليه شد و در طي اين چن سال خانواده به هر ضرب و زوري بوده مراقبش بوده كه مبادا پشه هم لگدش بزنه و خلاصه اينكه آقا سرماخوردن و الان توي بيمارستان بستري !!! تعجب نكن خوب بيماران كليوي خيلي بدنشون يعني كليه پيونديشون حساسه !الان مرتب بايد آنتي بيوتيك مصرف كنه و چون بايد تحت نظر پزشك باشه بستري شده، همون بيمارستاني كه خانمش هم اونجاست ولي اين مامان ما طاقت نمياره خونه باشه همش يه پاش بيمارستانه و دوباره يه پاي ديگه شم بيمارستانه !!! و من بيچاره رو تك و تنها گذاشتن رفتن سي خودشون ...جونم براتون بگه ما ديشب داشتيم برا رفع تخيلات ترسناك و البته افكار مليح كه از ناحيه جنابعالي باشه ،مراسم اجرا ميكرديم ...مراسم ديگه اي بابا همون مراسم هميشگي !!! خلاصه وسط هاي مراسم هي اين رفيق جان ناباب برا ما اس.ام ميزد و ما با دستهاي چسبناك هي مي خونديم و هي غش غش مي خنديدم ولي جواب نميشد بديم و در پايان كار يه اس.ام داديم كه برو خوش باش فكر كن ما رفته ايم سر كار ما مرده اينيم كه ملت حس كنن گذاشتنمون سر كار!!!
ولي مگه اين توهمات ترسناك دست از سرمون برداشتن ..با تيوي هم كه حال نميكنيم و كارت نت را هم چندي است ترك كرديم و نمي خريم و در نتيجه ساعت نه خوابيديم وهي با خودمان كلنجار رفتيم كه مبادا به چيزاي ممنوعه فك كني ....فكر تو رو برا خودمون چن وقتي ممنوع كرديم و هر بار به يادتان مي افتيم به خودمان يادآوري ميكنيم اين همه مثل همه ميگذره دختر جان ويه چيزي مياد و جاش رو برا ل خ ت ي پر ميكنه و بعد فقط يه سياه چاله ميمونه اون ته مههاي دلت كه هي روز به روز سياه تر ميشه !!
راستي يادم نبود امشب رو باهات وعده ملاقات دارم ....خوب باشه حساب كن بي معرفتي ..دروغ چرا يادم رفته بود امشب، اگه تونستم ميام ...بهونه نيست وقتي حس و حالي نميدي به آدم وقتي ميام تحويلم نميگيري سرت رو مي اندازي پايين با اون پرونده هاي روي ميز خودت رو مشغول ميكني انتظار داري تا صب بشينم و هي حرف بزنم و هي حرف بزنم تا آخرش سرت رو بلند كني و نگام كني و انتظار داشته باشم بگي اووووووووووووووه آن كوتاه بيا سرمون رفت دختر مگه خواب نداري بلند شو برو بخواب و اشاره كني به اتاق خوابت كه گوشه سالنه !! ولي تو هيچي نگي و فقط نگام كني ويه نگاه پدرانه و شايدم عاقل اندر سفيه و شايدم عاشقانه و من آروم آروم گريه كنم و ميدونم هميشه اينجاهاي قصه دلم ميخواد دلت نرم بشه و بيايي و بغلم كني و ........!
اينو ميخواي ؟ حوصله ندارم اگه ميخواي بازي شبهاي پيش و ماهاي پيش رو تكرار كني عجيب بي حوصله ام ..از گشنگي نيست از سرماخوردگي كه چن ماهه گريبانمو گرفته نيست از درد چشمام نيست از از بي توجهي خودم و خودته ...بفهم خوب منم آدمم منم گاهي دلم ...دلم هم پوسيده و ديگه چيزي نداره كه بخواد بي خيال ...به هر حال تو كه اينجا رو نمي خوني ...راستي خبر داري از اينجا يا هنوز سرگرم اون پرونده ها هستي ...بتونم مي آم ولي قول نميدم تازه درسته كه مامان و بابا اين شبها خونه نيستن ولي قبل از سحر برميگردن و اين يعني بايد بهشون بگم كجا ميخوام بروم ....تو بهشون ميگي؟ يا من بگم قراره امسالمونو؟
ديشب به تو هم رفيق جان سابق اس.ام دادم ولي نرسيده يحتمل كه بي جواب گذاشتي و البته چندي پيش ايملم زديم ولي بازهم گذاشتيم به حساب مشغله كاري كه بي جواب مونده !راستي رفيق جان سابق كجايي چه ميكني ؟ نكنه بار غمت سنگين شده باشه و تير خلاص زده باشي به هر چي داشتي و نداشتي ؟
ديروز بازم توي راه بودم وقت افطار و چقدر دلم ميخواست توي خونه باشم و بشينم روبروي تيوي برا اون موسيقي قبل از اذون ولي بازم توي راه بودم و هي چشام پر اشك شد و هي خواستنت رو خواستم و هي دلم پر شد و صداي غمناك احسان خواجه اميري پيچيد توي گوشم و هي خواستم زار بزنم ولي .....نزدم يعني اون سياه چاله ها كه يه روزي رفيق جان برام گفت و قرار شدم بياد و مفصل توضيح بده و نيومد دارن توي من هي رشد ميكنن هي بزرگ ميشن مي ترسم از وقتي ديگه آن نباشم و فقط يه سياه چاله مونده باشه ازم!
ديروز رفتم اتاق آقاي مدير مثل بچه ها با همه قهر كرده چون همه مديراي شركت رفتن مسافرت خارجي اينو نبردن دلش پر بود و فك كنم دلش دردودل ميخواست و منم گذاشتم حرف بزنه با اينكه مي خواستم بروم ...فقط ميخواستم برگه موافقت با كلاس زبانم رو امضا كنه و يه ساعت موندم و هي حرف زد؟ راستي چرا مردم به آرزوي من ميخندن ؟ خوب دلم ميخواد زبان ياد بگيرم كه ....هيچي !
"سفر كردم كه از يادم بري ديدم نميشه
آخه عشق يهآدم با نديدن كم نميشه
غم دور از تو بودن يه بي بال و پرم كرد
نرفت از ياد من عشق سفر عاشقترم كرد"
ديروز الكي الكي اين اوم توي ذهنم و حالا اين يادم اومد كه "نگذار اين حقيقت از ياد برود ...برود از دل هر آنكه از ياد برود "!!!
راستي كدومش هست ؟؟؟ دومي صادقتره توي زندگي ماشيني امروز نه ؟؟ اگه يه دو روزي يكي از ما غيبمون بزنه و نباشه خبري ازمون .چن روز اول شايد كسي يا كساني نگرانمون باشن ولي بعدش چي ؟؟ حتي نزديكترين كسانت يه روزي مياد كه به سختي خنده هاي تو رو به ياد ميارن ؟؟ به سختي خطوط چهره تو رو طرح ميزن توي ذهنشون !!!
من خودم كه قيافه آدم ها و صداشون زود از يادم ميره ! فكرش شايد سخت باشه ولي اگه الان بهم بگن مثلا سمي چه قيافه اي داشته تا به آلبوم عكسا نگا نكنم يادم نمي آيد ! !
**ميدونم، گاهي يه دوستي پيدا ميكنيم... فقط چن روزه دوستيم ولي خاطره اون ممكنه تا ماه ها باهام باشه و هر چي زور بزنم از ذهنم پاكش كنم زور بيخودي زدم ! (اينو اقليما دختر حوا هم گفته بود
;) )پريروز بود يكي تل كرد بهم، هر چي گفتم الو جوابي از اون طرف خط نيومد شماره اي هم نيافتاد كه تماس بگيرم و تماس انگاري از يه مسير خيلي خيلي دور بود و نمي دونم چرا هر 5-6 باري كه تل زنگ خورد جواب دادم بر خلاف هميشه ! همش هم مودب بودم و هيچي نگفتم، نمي دونم چرا خيال كردم ممكنه ....هيچي بي خيال !
رويايي گفت شايد اون بوده باشه گفتم اون ديگه نيست ! تعجب ميكنه ميگه يعني چي ؟ ميگم رويايي توي روابط من يه چيزي تعريف شده هر رابطه اي يه پاياني داره ميگه نامرد يعني حتي رابطه ما ؟غصه ام ميشه ميگم حتي رابطه ما ؟چرا ؟؟؟نكنه عيب از منه نه از رفقا نكنه بي وفايي و نامردي ها هم از جانبه منه نه اونا هموني كه يه روز سه نقطه گفته بود اينكه من خودم هم نمي دونم چي ميخوام شايد اين بوده باشه ؟؟؟
ولي اين همه بي خبري بعد از اون همه وراجي هاي شبانه من يه كمي دردآور بود . ولي بيدار نميمونم زود ميخوابم شايد باورت نشه كه من ساعت نه عين يه دختر خوب ميروم توي تختم و بعدش تا ده بشمار من مردم و ديگه نيستم و تا سحر خواب ميبينم !خوابهايي جهنمي ! ادمهايي كه نديدم و نمي شناسم دوره ام كردن و گاهي وقتي از ترس چشم باز ميكنم دارم توي تب ميسوزم ولي از ترس چهره شيطاني كه تو ذهنمه يخ ميزنم و از تشنگي هلاك ميشوم و پاهام فلج ميشه و حتي گاهي نفس كشيدنم سخت ميشه و يه صداي خس خس وحشتناكي ميپيچه توي سينه ام ....علامت مرگ نكنه هميناس ؟!!
***كتاب صد سال تنهايي ماركز رو خوندم نمي دونم چي بگم ديشب خواب من و ذهنه من پر بود از آئورليانو وآمارانتا و رمديوس و اورسلا و آكورديا (نمي دونم اسم رو درس مي نويسم يا نه !!!) و تا صب دس از سرم برنداشت اين صد سال تنهايي هم غم انگيز و هم ترسناك و همه چي !! ولي از اول تا آخر كه خوندم همش ياد حرف اميرآبادي بودم كه درمورد قياس هدايت و ماركز يه چيزايي گفته بود ! ولي خدايي اميرآبادي كجا اين صادق خان هدايت تونسته بود مثل ماركز بنويسه ؟؟؟ ماركز آدمو هي دمباله خودش ميكشه حتي وقتي آخره قصه شو يهووو اولش ميگه آدم كفري نميشه و ميخوندش و آخره قصه هم درسته كه اسامي و حوادث توي كله ات عروسي ميگيرن ولي از خوندن قصه پشيمون نميشي و به غلط كردن نمي افتي كاري كه وقتي بوف كور تموم شد !!من پشت دسمو داغ كردم ديگه از هدايت چيزي بخونم توپ مرواري هم تا نصفه بيشتر خوندم و ولش كردم نشد ادامه بدم و كتاب موند رو دسم!!!!
توصيه نميكنم برين بخونين اينقدر كه گاهي آدم عقش ميگيره از آدم ها از زندگي از سياست از فراموشي خودش و از همه چي.......! كتاب چاپ قديم بود و كلي حال كرديم كه بي سانسور بود !
راستي يكي درموردش گفته بود اگه مرگ رمان فرا رسيده باشد برخيزيد و به آخرين رمان سلام دهيد به نظرم منم تا حدي حق داشته اين يارو ,حالا همه با هم پا شين و سلام بدين !!
**** از اينكه نانا رفته دلخورم از اينكه نيستش !!! اي بي معرفت نانا نبايد ميومدي يه نشوني از خودت ميذاشتي دختر خوب چرا كامنتها رو تاييد نميكني كه خيالمون راحت باشي هستي.......!
"وقتي كه دل تنگ ميشوم و همراه تنهايي ميروم داغ دلم تازه ميشه زمزمه هاي خوندنم وسوسه هاي ....."راستي گفته بودي خيانت توي مرامت نيست نه؟!
هي چرا اين همه من و مثل توپ پاس ميدي گاهي تو زمين توام و گاهي توي زمين خودم ! چرا اگه نمي خوايي منو پيغام دادي كه بيام چرا حالا كه اومدم طاقچه بالا ميذاري برام ؟راستي ....هيچي اس .ام.اس بده ...
******میگم بلاگ رولینگ مشکل دار شده یا یه آدم لوس بیمزه برداشته همه ملت و پینگ کرده !! ولی فک نکنم یکی این همه کرم داشته باشه و احتمالا بلاگ رولینگ ریخته بهم ؟؟؟
امسال رستوران لوتوس ستاره عفیف آباد دعوت بودیم .توصیه می کنم همه برین ببینینش چون خیلی خوچگله سر ستون ها همه اثری از تخت جمشید (شهر پارسه) را داره و یه لوتوس واقعی !
غذا هم بد نبود و پذیرایی هم خوب بود و حتی خواننده شون خیلی خوب پیانو میزد و کم مونده بود من بروم اون وسط یه قری بدم.
من با مامان و خواهر جان و خواهر زاده ام رفته بود و همه بچه های شرکت قر کرده بود و نامردا به من نگفته بودن می تونیم با روسری بریم و من عین این بدبختا با مقعنه رفته بودم و بقیه همه قر کرده بودن و فک کن یه نفر با مقنعه اون وسط چه شود....
خوب دیگه چی بگم ؟؟
راستی من امروز موقع دعا کردن هر روزی سر میز بودم و داشتم تند تند سالاد و اینا برا خودم بر میداشتم و یادم رفته که بهتون قول دعا داده بودم و جای همه را خالی کردم
دلم میخواست به تو ا س ا م ا س بدم ولی گفتم بی خیال بابا تو اینخده سرت شلوغه که یادت به ما نیست ؟
کاش من می تونستم فکر تو رو بخونم کاش میشد تله پاتی کنم با هات !!!!!
خلاصه توصیه میکنم اومدین شیراز اول برین شرزه رو امتحان کنین و بعد بیاین لوتوس البته لوتوس فضاشو من دوس داشتم ولی شرزه جز مشهورترین غذاخوری هاست و البته صوفی ستارخان هم غذاش خوبه
خلاصه مادرجان به بابایی توپید به من نیست خودت برو ثبت نام کن من روم نمیشه این موقع بروم و بابایی مرخصی گرفت و دستم رو گرفت رفتیم مدرسه شهید میرابی حیاطش درخت داشت ولی نه به اندازه مدرسه خودم توی روستا ....حیاط مدرسه روستا آسفالت نبود یا سیمان خاک بود و خاک و می توانستی هرجایش که خواستی گل بازی کنی یا شکار مورچه های سیاه !!
اما اینجا تنها یه باغچه داشت که اونم بچه ها اجازه نداشتن توی اون بازی کنن !!
رفتیم توی دفتر مدرسه بزرگتر از دفتر مدرسه خودم بود و دلباز و ناظمش را هنوز می بینم توی کوچه گاهی و مهربان بود و اینرا از چشمهایش میشد فهمید به پدر جان گفتن دیرآمدید آقا و بابایی گفت خواهش میکنم دختر خوبیه و درس خوون ! و کارنامه منو رو میز گذاشت و نمره هایی که همه به جز انظباط و دینی بیست بود و معدلی که خوب بود برای بچه شیطانی مثل آن شرلی خیلی خوب! و خانوم ناظم که ترکزاد بود نامش با خوشحالی آن شرلی را نامنویسی کرد و بابایی سرمست غرور از داشتن این دختر دستش را گرفت و به خانه آمد و بعد غذایش را برداشت و رفت شیراز سرکارش و این شد خاطره ابدی برای دختر کوچولویش .....! ولی امروز دلم هوای حیاط مدرسه را نکرد چرا که مدرسه از آنجا رفته است شاید و شاید چون آن شرلی دارد پیر میشود و فراموش کار !!!
مدرسه کودکیم را دوست داشتم هر دویشان چه آنی که توی روستا بود و چه این یکی که توی جلگه بود و هر دو برایم پر بود از خاطره های خوب و والبته یه دوتا خاطره بد که هیچگاه نمیگذارم یادم بیاید !!!
راستی تو چی تو هم مدرسه کودکیت را یادت هست ؟ ؟ ؟
دلم میخواست معلم بشوم وقتی کلاس اول بودم و بعدها دلم خواست دکتر زنان و زایمان بشوم ....
و بعدترها خواستم خلبان بشوم یا کاپیتان کشتی حتی برای انتخاب رشته دانشگاهی در آزمون سراسری ۱۰ رشته اولم را بدون اینکه نگا کنم پر کرده بودم از رشته هایی که توی ایران مردانه است و چقد دلم سوخت وقتی دیدم نوشته اند به علت محدودیت جنسیت شما مجاز به انتخاب نیستید ٬آه ولی هیچوقت فکر نمیکردم که حسابدار بشوم آخه من تنها کاری که بلت نبودم حساب کتاب نگه داشتن بود شاید البته ولخرج نبودم ولی هیچوقتم دو دو تا نکردم برا زندگی برا رفاقت برا خرج کردن برا حتی نوشتن !!
امروز رو یه وقتی خیلی خیلی دوس داشتم ...آخه از چهار سالگی با خواهرم و برادرم میرفتم مدرسه روز اول مهر و آنها راهم نمیدادند و روستای ما که کودکستان نداشت و من نتوستم بروم و چن روز پیش که الفی کوچولو ازم پرسید آنی تو هم کودکستان رفتی و من خندیم که نه دخمله !! گفت چرا نرفنتی ؟؟ گفتم قربون چشات برم خوب نشد بروم دیگه و دلم یهوووووووو بی هوا خواست بروم کودکستان ...دلم خواست شعر بخونم و بدوم بازی کنم و حالا امروز روز اولی که الفی (خانوم خانوماست البته ها )رفته مهدکودک و دیشب به خاطر توصیه آنی زود رفته توی تختش یعنی از نه رفت و تا ساعت یازده حرافی کرده و هی پریده اینور وانور (اینا رو از خودم به ارث برده و دماغ گنده شو !!) خلاصه اینکه این دخمله رفته مهد خدا کنه خوشش بیاد و دلش رو نزنه و خدا کنه دوست پیدا کنه و از تنهایی دربیاد
آنی قربونت دخمله بازی کن و هر چی انرژی داری رو بریز بیرون و از مهر ماه و پاییز نهایت استفاده کن که یه روزی میاد مثل الانه آن که ممکنه یادت بره امروز اول مهر بوده !!!!
به همه بچه هایی که امروز روز اول مدرسه حسادت میکنم بی رودرواسی بگم دلم همون کیف کولی زرد و مشکی رو میخواد و اون مقنعه سفید که همیشه داشت می افتاد و موهای دم اسبی و جیغ و ویغ توی کوچه خلوت صبحگاهی دلم میخواد بازم یادم بره ناخونام رو کوتاه کنم و از ترس زیر میز قایم بشوم از دست مامور بهداشت کلاس ....دلم تغذیه زنگهای تفریح رو میخواد دلم صدای زنگ مدرسه رو میخواد که زنگ تفریح رو میزنه دلام بوی نیمکتهای کهنه کلاس رو میخواد دلم معلمهایی بچیگم رو میخواد که باز صداشون رو دربیارم و بلبل زبونی کنم دلم صف صبحگاهی میخواد که توش بند نباشم دلم شعر میخواد شعر های کلاس اول دبستان دلم آب و بابا و نان میخواهد دلم مادر و سارا و توت و اسب میخواد دلم همه اینا را میخواد به اضافه انار .... آی امشب یه جایی رفتم لوگوش انار بود نمی دونی منو تا کجا برد تا خوده حیاط کودکی همون جایی که پر بود از درخت انار و درخت انار من همیشه انارهایش ترش بود و سرخ واییییییییییییییییییییییییی .. پر بود از مرغهایی که من و خواهر جان اسم داشتیم برا هر کدام و مرغ من حنایی بود و مرغ من تخم هایش دو زرده بود و همسایه ای داشتیم که توی خونه خر داشتن و گاو و من همیشه خرشان رو مسخره میکردم به خاطر آن چیز سیاه که آویزانش بود و خره خودش سفید بود و منم نفهم بانوووووییی بودم در نوع خودش بی نظیر ...دلم برا دیوار کوتاه حیاط تنگ شده برای بالا رفتن ازش حتی به قیمت یه کتک دیگه دلم برا اون گندمزار روبروی خونه برا صدای ویزویز سوسکهایی که طلایی بودن و من میگرفتم و خوشگل بودن سوسکهایی که من شاهشان میکردم و ملکه سوسکهای سبز شاه بودن و سوسکهای طلایی ملکه !!!! دلم همه کودکیم را خواست و اینکه اون روستا دیگه روستای کودکی من نیست پر شده است از تکنولوجی پر شده است از دیشهای ماهواره و کامپیوتر و آسفالت و نانوایی و ماشین ....نمیدونم دیگه کسی نون میپزه توی صبح یا شیر گاوی دوشیده میشه هنوز یا نه دلم عجیب هوای شیر فروش محله رو کرد و خودم با آن شکم گنده ...با کاسه ای در دست !!!
دلم یه جایی میخواد بروم چن وقتی مثل همون روستایی که نگاه نو عزیز عکسش رو گذاشت یه جای دنج برای مدتی برای کودکیم زندگی شاهانه ای ترتیب بدهم !!! آره الان دلم خانه کوکب خانوم را خواست و چقدر وقتی می خواندمش برام آشنا بود !!!!
و امروز اول مهر بود ....
![]()
امروز مرخصی گرفتم خونه موندم اگه بدونین اهالی خونه ما چخد تعجب کردن !!!!
ژولیت بینوژ هم هست به خاطر بازی قشنگش توی بیماره انگلیسی و به نظره منم واقعان این دختر عالی بود و این فیلم هم شاهکاری بوده برا خودش !
خلاصه اینکه دیروز آخرین بلایی که سرم اومد وقتی بود که از مینی بوس جلگه خواستم پیاده بشوم و چون من برا اینکه حوصله ام سر نره همیشه یه کتاب توی کیفم میذارم اون روز کتاب آیین نامه رانندگی رو گذاشتم :دی خوب خواستم یه ذله بخونمش بدونم چی خلافه ! بعد وقتی پیاده میشدم یه آقایی که به اندازه غول بیابونی بود و کیفشم یه چمدوون باور کن !! ازم پرسید مگه آیین نامه عوض شده من اول نفهمیدم با منه وقتی دوباره پرسید گفتم بعله و به راه خودم ادامه دادم ولی اون ول کن نبود دوبراه پرسید از کی گفتم از پارسال !!باز میگه پایه یک یا دو و من خنده ام گرفت و خواستم بگم خرررررررررررره به من بیاد بتونم کامیون برونم من رنو هم بزور جمع کنم !!!
راستی تکیه کلام جدید من شده خررررررررررره !! به همه میگم حتی یه روز حواسم نبود به بوروس و خرس مهربونم گفتم چن روز پیش به بابای الفی گفتم و خیلی بهش برخورد .... تخصیر رفیق خودشه که اینو انداخت تو دهنه من یعنی هی من به اون گفتم اونم به من عادی شد رفت و البته این مووونی نامرد هی به من میگه خره !!!
کامنت خصوصی ملت آی لاو یو و اینا است کامنت خصوصی ما هم خررره !!!
خلاصه همینا رو داشته باشیم تا من بروم جایی و برگردم![]()