تبليغاتX
آن شرلی

من بازم مجبورم بیام تهران.فردا شب ساعت ۸:۵۰ پرواز دارم گوش به زنگ باشین نگن این هواپیما افتاده......

حال آدم گرفته میشه .دو هفته است پنج شنبه هام تهرانم و نتوستم بروم کوه اونم توی این هوای عالی شیراز .دلم چمران گردی میخواد شب نشینی با حافظ و دلم یه شام صمیمانه با دوستام رو میخواد .

فردا شب احتمالا تهرانم چقدر بد آدم تنهایی توی شهر درندشتی مثل تهران!

***درندشت یعنی بی در و پیکر

 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط آن |

 

امشب خیلی دلم میخواست گزارش سفر یه روزه به مزرعه آقاجون رو بدم و دعوای تنها عاشق سینه چاکم که بابا و مامانش به زور دارن میفرستنش خواستگاری ولی یه اتفاقی افتاده که نمیدونم مغزم از کار افتاده و به قولی هنگ کردم .

وقتی از شرکت تاکسی گرفتم که برگردم فرودگاه .نقشه تهران رو روی پام گذاشته بودم و به بیرون نگاه میکردم آخه راننده که ازم پرسید کجا میرید گفتم فرودگاه و نگفتم مهرآباد و بعدش همش نگران بودم نکنه اشتباهی منو ببره فرودگاه که توی رباط کریمه!!!

و وقتی مطمئن شدم داریم به سمت مهرآباد میریم خیالم راحت شد و زل زدم به برج میلاد که هرجای تهرون وایسی این لندهور و می بینی !!آخه که چی هی برمیداری سازه های فلزی و سیمانی آنچنانی میسازین؟این آدمها گرفتار روزمرگی که با دیدن این برج ها حالشون بهتر نمیشه هی میان جلوی البرز دیوار میکشن برج میسازن و ....خلاصه اینکه راننده دلش طاقت نیاورد و بهم گفت خانوم میخوای از روی نقشه بفهمین ما کجا هستیم ؟؟خندیدم و گفتم نه داشتم به برج میلاد نگاه میکردم فکر کردم بهربرداری شده ولی مثل اینکه هنوز ازش سیم وداربست آویزون بود؟! راننده گفت نه خانوم سال دیگه شاید.

به راننده گفتم شنیدم جز بلندترین سازه های خاورمیانه یا نه آسیا است؟راننده با غرور گفت خانوم چهارمین سازه بلند جهانه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یه جوری با غرور گفت که انگار جز صاحبان برجه و من خوشم اومد از این همه حس میهن دوستی واقعان میگم .

بعد خواست منو بکشه به سیاسی بازی ولی من زیر بار این حرفا نمیرم به من چه که کی دست خره؟ بعد از این حرفا بهم میگه اهل کجایین؟(یعنی از لهجه من نفهمیده که من از شیراز و اون حوالی میام؟)میگم از شیراز .میگه حیف شیراز نیست .ولش کردین اومدین توی این دود و دم؟میگم برا ماموریت کاری اومدم نه بیشتر.بهم میگه شیراز هم الان خیلی بزرگ شده نه؟اونجا هم بزرگراه های این شکلی داره(\منظور بزرگراه همته)میگم واله من نمیدونم من فقط چنتا کنار گذر ازشون دیدم.میپرسه کجای شیراز منم کلاس میذارم (نگفتم بهش شیرازی نیستم)میگم طرفای عفیف آباد !!!! زود میگه خانوم هنوز غذاخوری صوفی اونجا هست با اون غذاهای محشرش .خنده ام میگیره که آره بابا هنوز سرجاشه و هنوزم کیفیت غذاهاش بالاست و شعبه جدید هم داره و.......

نمیدونم چی شد ازم پرسید اسم استاندار شهرتون چیه ؟گفتم نمیدونم !!!!!!!!!!!!گفت خانوم خوب نیست این همه بی اطلاع باشین!! جلوی خودمو نگه داشتم بهش نگم اگه تلوزیون این همه از احمدی نژاد حرف نمیزد و منم گاهی برا آگهی ها جلوش نمی نشستم نمی دونستم رئییس جمهور مملکت کیه؟خواستم بگم بابا من رشته ام حسابداریه چی کار دارم بدونم استاندار شهرم کیه من باید به حسابهای شرکتم برسم که میرسم .من باید صبح به صبح بیام شرکت که میام وبه من چه ربطی داره که استاندارمون عرضه داره یا نه؟وقتی مردم اینجا علاقه ای ندارن برا اینکه شهرشون یه قدم جلو بره؟

خلااصه نزدیک بود بکشمش به بحث های ماورا طبیعه و از این چیزها که دیدم چه فایده مگه اون میدونه کاترین الان ته ته یه معدن منتظره که نجاتش بدن؟یا میدونه چقدر وحشتناکه بین آدمها ساده باشی و بزرگ نشده باشی مثل شازده کوچولو؟ یا میدونه وقتی کوری همه جا رو بگیره دیگه فرقی نمیکنه شهرمون کجاشت یا کی رئیس جمهوره؟

یا اصلا تا حالا دلش واسه مدوزا سوخته از اینکه همیشه مجبور نقش الهه بدی رو داشته باشه؟یا میدونه گناه های اصلی که دانته می نویسه چی هستن؟خواستم بهش بگم چند بار تا حالا رفتی جزیره ؟دیدم اون هنوز راه به آب زدن رو نمیدونه بی خیال شدم و فقط خندیدم و گفتم من اهل اینجا نیستم !

راستی چقدر گیج میزنیم بین خوبی و بد ؟گذشته و آینده؟سیاه و سپید و خاکستری؟چقدر باید مرز بندی کنیم؟چقدر گناه و صواب؟

پاورقی نوشته من.نیمولی من که همه چی رو نگفتم تو اگه صبر کنی 15 تا پستم از شهر شما می نویسم .راستی نیمولی و لیلا مگه من لهجه ام داد نمیزد شیرازیم؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط آن |

 

 

فکر کنم این تیتر روزنامه های ایرانه! اسم شهر ما نیومد, نیمود توی چشم مردم همین هم که اومد به اسم جنایت و قتل و این چیزا بود.وقتی سوار هواپیما شدم برای برگشت به شیراز این تیتر روزنامه ایران بود (اعترافات جدید قاتلان مرودشتی) یه ذره تکون خوردم ولی روزنامه رو برنداشتم چون من به خودم قول دادم حوادث نخونم برا همین یه کتاب رو گذاشتم جلوم تا شیراز ولی به محض اینکه رسیدم مامان بهم گفت چه اتفاقی افتاده که چند درصدی شایعه قاطیش بود وقتی هم از کنار رودخونه کر میگذشتم دیدم که نیروهای پلیس دارن جستجو میکنن و من سعی کردم به موضوع فکر نکنم ولی نمیشد آخه قاتلها آدم بزرگ نیستن یکیشون فقط 12 ساله است و یکی 18 ساله و دوتا دیگه همین سن و سال و مقتول هم یه کودکه .تمام مدت اعصابم خورد بود و تمرکز نداشتم .داداشی میگفت این قتل بیشترش از رو ترس بوده برا اینکه اینا به پسر کوچولوه تجاوز کردن و بعدش برا اینکه اون گفته به باباش میگه از ترس کشتنش ....

من با همجنس گرا ها کاری ندارم چون به هرحال اونا هم آدم هستن تو این دنیا به این گندگی ولی به شرطی که هم جنس گرا شریکی رو انتخاب میکنه به زور مجبورش نکنه و هر دو طرف خواهان این قضیه باشه ولی این اصلا انسانی نیست که ما انسانی رو به زور به کاری بکشونیم و بعد به خاطر اینکه گند قضیه در نیاد بکشمیش اونم یه بچه که فقط 8 یا 9 سالشه ..........

نمی دونم اگه تو این جامعه لعنتی آمار بگیرن صکص رو از چه سنی شروع میکنیم و چطوری این مردم چطوری پاسخ گو هستن ولی من می تونم قسم بخورم که بچه های ایرونی این کار و از زیر سن ورود به آمادگی شروع میکنن .می تونم بگم اغلب پسرای ما هم جنس گرا خواهند بود و ....شایدم اشتباه کنم ولی چرا باید این اتفاق بیافته؟چرا باید یه بچه کوچیک قربانی بشه و چرا باید چنتای دیگه بر اساس اعترافاتی که کردن به اعدام و زندان محکوم میشن و این فقط چنتا بچه هستن و البته اون کوچولو هم یه بچه بوده و من اصلا نمی تونم قضاوت کنم .

هروقت اسم تجاوز میاد یاد فیلم سگ کشی میافتم اون تیکه که به دختره تجاوز شده بود و اینقدر عصبی بود که با ناخوناش میز را میکند.

اصلا دل و دماغ نوشتن ندارم هر لحظه که به قضیه فکر میکنم تمام تنم یخ میزنه و نمیدونم چطوری باید به اعصابم مسلط بشم.

میخواستم بگم به خدا شهر ما اینقدرم جنایتکار نیست ادمهای خوب زیادی داره .آدمهای مهربون و روشن نهاد باور کنین.

میخواستم بگم به جای اینکه هی بزنیم تو سر خودمون واسه فیلم ۳۰۰ و آبگیری سد سیوند و کوروش بیان یه فگری برا بچه های ایرون کنیم برا آدمهایی که از تربیت و تحصیل درستی برخوردار نمیشن از اونایی که کمبود محبت دارن.

میخواستم بگم کوروش نیازی نداره ما براش دل بسوزونیم که شاید این مقبره بره زیر آب یا نه مطمئنم که براش اصلا اهمیت نداره ولی فرزندان کوروش نیاز دارن بهشون آموزش بدیم نیاز دارن براشون دل بسوزونیم باور کنیم آبگیری سد مهم نیست حتی خرابی تمامی آثار باستانی مون نگرانی نداره ولی از دست رفتن کودکان این خاک باید باعث بشه یه تکونی بخوریم و فقط اون بالا بالا ها نشینیم و از بدی سیاست ها نگیم و نگران مردگانی که ۲۰۰۰سال پیش توی این دشت خاک بودن نباشیم نگران زنده هایی باشیم که دارن توی لجن دست و پا میزنن.

 
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط آن |

 

آنی در تهران !!

ساعت 12:10 دقیقه پرواز داشتم ولی نمیدونم چرا برخلاف پروازهای قبلی که با ایران ایر داشتم و بدون تاخیربودن, این یکی یک ساعت و نیم تاخیر داشت ولی به نظرم ارزشش رو داشت چون هم پرواز خوبی بود هم خیلی راحت بودم از همه نظر .بلیط من چارلی کلاس بود(اگه اشتباه میگم اصلاح کنید) و یه کمی از بلیط های معمولی شیراز تهران گرونتر بود .هواپیما هم ایرباس بود نه از این فوکر و توپولوف های بدبخت !

خلاصه هرجوری بود ما رسیدیم به تهروان .وقتی وارد شدم اینقدر هوا گرم بود که احساس کردم الانه که بمیرم ولی باید زنده میموندم تا به شرکت برسم و ماموریت رو به انجام میرسوندم

به شرکت که رسیدم با مدیر مالیش صحبت کردم و اون گفت باید انبارهای شرکت سابق رو به یه نیروی جدید تحویل بدم یعنی باید راه و چاه حسابداری انبارو بهش یاد بدم !!!!!

مردک از شانس من شیرازی بود از اون شیرازهای عوضی که من به شدت ازشون بدم میاد از اونایی که تا اسم شهر منو میشنون سوتی میزنن که وا؟!!! (نمیدونم از اتفاقی که توی این شهر افتاده خبر داشت یا نه فقط چند روز نبودم توی این شهر جنایتی اتفاق افتاده که الان تیتر روزنامه های ایران شده کلافه شدم .....)

خلاصه این مرد اعصاب خورد کن سابقه کارش 10-12ساله که بیشترش هم مدیر بوده و حالا در انباری که من توی شیراز سروسامونش دادم مونده و عین خری که تو گل گیر میکنه گیر کرده هرچی من بهش میگم بابا وروردی باید به بهای تمام شده ثبت بشه راه نداره همش حرف خودشو میزنه و منم که خسته ام میذارمش به امان خدا و ساعت 6:30 برمیگردم هتل و اونجا تنهام برا همین از هتل میزنم بیرون تا انقلاب راهی نیست میروم دوتا کتاب میخرم(خداحافظ گاری کوپر و وقتی نیچه گریست) و بعدش برگشتم هتل تا دوستم که برا خرید رفته برگرده و با هم شام خوردیم و اگه اشتباه نکنم دوستم با پسری قرار داشته آخه زیادی هیجان زده است !!!!

روز بعدشم با سرو کله زدن با این مرد گذشت و من بی توجه به حرفای اون روشی که توی شیراز داشتم رو اجرا کردم نمی تونستم بیشتر توی این شهر بمونم همه چیزش کلافه ام کرده بود به خصوص این مرد که شدیدا دوست داشت با لهجه شما بچه تهرونی ها حرف بزنه و زیرآب زدن هم از قیافه اش میبارید و من از این آدمها چندشم میشه به خصوص از نوعایی بود که جلوت ازت تعریف میکنن ها !!

شرکت تهرونیم خیلی کلاسش بالا بود و میشد مسنجرش رو باز کرد در نتیجه من برا چنتا از بچه ها پیغام گذاشتم و با نیما هم چت کردم و قرار شد تا تهرانم با خانومش بیاد فیلم بابل رو بده و خودشو خلاص کنه .

از قبل هم با لیلا قرار داشتم که همو ببینم ولی تا روز چهارشنبه باید صبرمیکردیم.روز سه شنبه هم گذشت و من شب رو تنهایی سپری کردم و تا صبح هزار بار تب داشتم و حالم خوب نبود نمیدونم چرا و کتاب خوندم تا شاید بهتر بشوم !

روز چهارشنبه هوا بارونی شد از اون بارون هایی که دوست دارم و شبش هم خاطره انگیز شد و خستگی این چند روز از تنم بدر کرد .ساعت 5:45 با لیلا قرار داشتم و گفتم میرم هتل بعدش میروم براش گل میخرم ولی خودمو که رسوندم هتل اون زودتر اومده بود وقتی پذیرش هتل همونی که بهش میگفتم فشن بهم گفت مهمون دارین و من اولش نفهمیدم چی میگه دوباره تکرار کرد مهمونتون توی لابی منتظره .اووووه لیلای من و ماچ و بوسه و بعدش از فشن جون اجازه خواستم که مهمونم رو ببرم بالا و اون گفت استثنان اجازه میده!!!!!

با لیلا رفتیم بالا آماده شدم و رفتیم یه دوری بزنیم و یه کافی شاپ بزنیم با هم و لیلا جان عین این مامانا نذاشت من حساب کنم و خودش رفت سفارش داد و خودش حساب کرد و بعدشم من هی حرف زدم هی حرف زدم هی حرف زدم و اونم هی گوش داد هی گوش داد ......(به نظرم یه آن شرلی واقعی باید ویژگی مهم داشته باشه:1.اینکه بتونه زیاد حرف بزنه بدون یه ذره خستگی.2.لاغر مردنی باشه...3.موهاش قرمز باشه ...4.کم مک داشته باشه....5.پر از انرژی باشه تو بدترین شرایط در آرزوی آبهای نقره ای خودش غلط بزنه!!!!) و من از همه این ویژگی ها همه رو دارم و فقط موهام قرمز نیست که اونم البته بوده ولی به مدد دعای شبانه روزی دیگه قرمز نیستش..

بعدشم اینکه لیلا جان فرمودن جهت یابیم افتضاحه :D البته راننده آژانس هم این اعتقاد داشت خوب چی کار کنم من بالا و پایین رو تشخیص نمیدم !راستی لیلا جان ببخش که من بی هدیه اومدم دیدنت.

برا لیلا با حافظم یه فال گرفتم و بهش دادم گفت خیلی درست گفته !!!بهش گفتم حافظ فقط به من جواب نمیده برا بقیه هرچی بگیریم درسته بهش گفتم اگه به کسی دیوان حافظ هدیه بدم بین من و اون جدایی میافته ؟!!! خندیدیم و گفت یادش بندازم که حافظ رو بهم برگردونه ولی مثل همیشه یادم رفت .از لیلا که خداحافظی کردم برگشتم اتاقم و رفتم حمام به توصیه لیلا جانم

وقتی اومدم بیرون تلفنم زنگ خورد و لیلا بود گفت حافظ رو برام گذاشته پذیرش هتل و بیام ببرمش و بهش گفتم دختر میبردیش و خندید که نه هیچی هم نه حافظ و جدایی!!

البته از نیما هم پیغامی داشتم که حدود نه میان دنبالم یه شب چنتا وعده ملاقات ....

رفتم از گل فروشی کنار هتل چنتا شاخه گل خریدم آخه هنوز وقت داشتم تا اومدن نیما و خانومش .بهدشم نیما و خانومش بهار اومدن و با هم رفتیم بیرون .نیما بهم میگه دختر نترسیدی از اینکه با ما بیرون بیایی؟گفتم هه هه به قیافت نمی آد بخوای کلیه های منو دربیاری و بفروشی و خلاصه رفتیم شام خوردیم خیلی خوش گذشت به خصوص به من ولی اون دوتا رو نمی دونم.امیدوارم بهشون خوش گذشته باشه .نیما و بهار عزیز ازتون واسه اینکه وقتتون رو با من گذروندین تنکس البته با اجازه از حق کپی رایت از آقای نیمولی !

توی فست فودی که غذا خوردیم چنتا آدم عجیب و غریب روبروی ما نشسته بودن که با هم انگلیسی بلغور میکردن ؟و من گفتم ایرونین و بهار گفت افغانی اینقدر قیافه هاشون خنده دار بود که نگو .جون میدادن واسه کاریکاتوریست ها یعنی سوژه خوبی بودن واسه خنده من ....وقتی میخواستیم برگردیم به نیما اسم واقعیم رو میگم ولی تو آن شرلی هستی .وقتی رسوندم هتل یادش رفته بود فیلم بابل بهم بده و مجبور شد صدام بزنه و گفت خوب شد اسمت رو گفتی وگرنه روم نمیشد بگم آن شرلی!!!!

بعدشم منو رفتم هتل بازم چند صفحه کتاب و خواب با اینکه اتاق بغلی من با سر وصدای زیاد داشتن فوتبال نگاه میکنن و من خوابیدم.

نمی دونم چرا نصفه شب از خواب پریدم و هرکاری کردم خوابم نبرد و تا صبح غلت زدم و به صداهایی که از راهرو و خیابون میومد گوش دادم و بالاخره ساعت شد 14:30 و من سوار به یه فوکر 100به شیراز برگشتم و هنوز نرسیدم خبر جنایت هولناک شهرم و اینکه میخوام وبلاگم رو باز کنم میبینم فیل+تر شده و حسابی حالم گرفته میشه...........

 

پاورقی نوشته من.تمام مدت هرچی آژانس گرفتم توی تهرون پراید از آب درمیومد نمی دونم چرا؟

پاورقی نوشته من.اگه بچه ها رو ندیده بودم الان خیلی بیشتر از این چیزی که هستم حالم بدتر بود.در پایان لیلا جون می بوسمت و به امید دیدار دوباره در شیراز.نیما و بهار براتون بهترین آرزوها رو دارم و به امید دیدارتون در شیراز.

اگه این پست خوب نشده نشده دیگه اصلا حالم خوب نیست کلی خط خطیم ................

 
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط آن |

 
امروز ساعت ۱۲:۱۰ پرواز دارم برا تهران خدا کنه هواپیماش سقوط نکنه
 
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط آن |

 

چرا هیچکس از دروغ سیزده چیزی نگفت؟؟ چرا یادمون رفت مراسم بذاریم براش ؟شاید فکر کردیم سیزده ناراحت نمیشه ها؟اینه ؟چرا رسمهای دیگه را به جا آوردیم ولی این رسم بامزه رو جا انداختیم؟؟

من که میخوام به پاس این روز و بزرگداشت مراسم گذشتگانم چنتا دروغ سیزده باحال بگم؟!

من اصلا از اونایی که براشون اس.ام.اس تبریک سال نو فرستادم و جواب ندادن دلخور نشدم و اصلا هم بهشون بد و بیراه نگفتم !!!

من اصلا از شمایی که بهتون تلفن میکنم و شما به بهونه کار و مشغله زن و بچه و شوشو و نی نی کوچولوی در راه به من نمیزنگین ناراحت نمیشم و به بزرگی خودم میبخشمتون!!!!!!

من از اینکه دوستای قدیمی و جدیدم که باهاشون به نوع های مختلف آشنا هستم دیگه نظری در مورد نوشته های من ندارن گله مند نیستم چون میدونم سر همه این روزا چقدر شلوغه!!!

از اینکه دوست پسر ندارم خیلی ناراحتم و چنتا آگهی واسه شوهر یابی میخوام اینجا بذارم یکی اینکه از هر انگشت من صد هزارتا و شاید یک میلیون تا هنر بریزه و اینکه اصلا عصبانی نمیشم و امممممممممممممممممم بذار ببینم آها اصلا هم با حقوق مساوی زن و مرد موافق نیستم و همیشه هم همه جا میگم مردان مملکتمان از زنان سرترن و هرچی آقامون بگه.تازه چنتا کلاس واسه خیاطی و گلدوزی و اینا ثبت نام کردم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تازه خیلی هم اهل مطالعه و کسب اطلاعات روزمره هستم و اینو میتونین از صفحه صفحه خونه من تشخیص بدین!

اصلا هم حرف نمیزنم و به زور منو به حرف میارن و اصلا هم طرفدار خرید کردن و ورزش کردن واسه تجدید روحیه نیستم ......

از همه مهم تر من اصلا از اینکه یکی بذارتمم سر کار ناراحت نمیشوم به خصوص که یه قرار ملاقات باشه و نیاد .باور کن راست میگم اگه نیایی من حسابی از اینکه رفتم سرکار خوشحال میشوم تازه وقتی هم بهت بزنگم جواب ندی که دیگه بیشتر باور کن عین حقیقته (نمی دونم اگه پینوکیو بودم حالا این دماغ دراز من چقدر درازتر شده بود؟؟؟؟)

من نیچه رو ببینم حتما چنتا ماچ آبدارش میکنم به خاطر اینکه اینقدر از ما زن ها خوشش میومده:D

پاورقی نوشته من.البته این آخری اصلا دروغ نیست ها ...حاضرم با نیچه دوست باشم چون ازش خوشم اومده تا یه حدی....

 
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط آن |

 

من دیگه خسته شدم بس که چشمام بارونیه

از دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه؟

من دیگه بسه برام تحمل این همه غم

بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم

وقتی فایده ای نداره, غصه خوردن واسه چی؟

واسه عشقای تو خالی ساده مردن, واسه چی؟

نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنن

نمی خوام گناه بی عشقی بیافته گردنم

نمی خوام دربه در پیچ و خم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

یا یه موجود کم و خالی پرافاده شم

وایسا دنیا وایسا دنیا من میخوام پیاده شم

همه حرف خوب میزنن اما کی خوبه این وسط؟

بد و خوبش به شما ما که رسیدیم ته خط

قربونت برم خدا چقدر غریبی روزمین

آره دنیا ما نخواستیم دل و با خودت نبین

نمی خوام دربه در پیچ و خم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

یایه موجود کم و خالی پرافاده شم

وایسا دنیا وایسا دنیا من میخوام پیاده شم....

این همه چرخیدی و چرخوندی آخرش چی شد

این بلیط شانس ..... قسمت کی شد

همه درویش, همه عارف, جای عاشق پس کجاست؟

این همه طلسم ورد, جای خوش دعا کجاست؟

نمی خوام دربه در پیچ و خم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

یایه موجود کم و خالی پرافاده شم

وایسا دنیا وایسا دنیا من میخوام پیاده شم..........

 

ترانه جدید رضا صادقی همش حرف دل منه .چرا من باید با هرچی آهنگ و شعر و فیلم غم انگیزه همذات پنداری کنم؟چرا خوشبختی دریغ میکنه از اینکه لحظه ای با من باشه؟

چرا زندگی من شده یه علامت سوال واسه خودم و دیگرون؟ چرا تنهاییم هم دیگه از من فرار میکنه؟چرا دلم وقتی میگیره کسی نیست که باهاش راحت باشم و نگران نباشم که ممکنه حوصله منو نداشته باشه؟

چرا همه فکر میکنن رفتارشون به حقه و من نباید ازش دلگیر بشم؟چرا من توی دنیای مجازیم گم شدم بین هیاهوی آدمهایی که از یه جنس بودن و من ازجنسشون نبودم؟

امروز چند روزه که دلم از همه چی گرفته است وقتی اینجوری میشم همش تو خونه کز میکنم تو اتاق خودم و حوصله حرف زدن ندارم.مامان مکیاد کنار تختم و با من حرف میزنه و من دارم نگاش میکنم ولی هیچ جوابی ندارم .و فقط برا اینکه ازم دلخور نشه جوابهای کوتاه آره یا نه میدم و گاهی میگم به من چه مامان آخه چطوری بگم !و اون با تعجب نگام میکنه؟و میگه باز چت شده دختر ؟اتفاقی افتاده توی شرکت کسی بهت چیزی گفته؟

اما محل کار و بین دوستام نمی تونم غصه داشته باشم نمی تونم کز کنم یه گوشه که هی ازم بپرسن چته دختر؟چرا حرف نمی زنی ؟چرا ؟!ووووه هی سوال پشت سوال ...برا همین بین اونا همیشه یه دختری دیده میشه که شلوغ ترین و بچه ترین فرد گروهه کسی که وقتی از دور میاد, بین خودشون میگن خوش به حالش غمی نداره و من نرسیده به اونا غصه ها رو به زور توی اتاقک دلم زندونی میکنم و قفل پوسیده قدیمی رو بهش میزنم و نقاب میزنم و با یه خنده به استقبالشون میروم اینجوری فکر میکنن که من بی خیالترین موجود زنده دنیام و این برام راحت تر تا برام دل بسوزونن که آخی طفلی ...حیوونی .........

میدونم فرصت زیادی نیست و میدونم توی همین جا همونطوری که روحم پوسیده شده جسمم هم خواهد پوسید و دیگه روزی میاد به زودی که دیگه کسی منو نمیشناسه ولی بازم دارم زور میزنم که از اینجا بروم نمی دونم چرا؟

از این نقشها از این نقاب ها خسته شدم . هیچ حرکتی نیست دیگه مثل کسی که توی شطرنج فقط مهره شاه براش مونده و در محاصره مهره های حریف گیر افتاده و دیگه کاملا بی دفاع و فقط میتونه روی صفحه شطرنج کز کنه و یواشکی هی از مات شدن در بره ولی ندونه که بین مهره ها گیره و نمی تونه فرار کنه از کیش و مات!

تو بگو کم آوردم آره بابا کم آوردم مگه غیر اینه که من هنوز بچه کوچولویی هستم که دنیا رو نتوسته تجربه کنه و تجربه اون از فامیلش و شهرش خارج نیست پس چی که کم آورده!

................................

امروز به دوستی که دلش گرفته بود زنگ زدم ازش میپرسم چطوری بهتری ؟میگه مثل همیشه تو چطوری ؟میگم مثل همیشه خوبم و میخندم و دوباره هر دومون سه چهار باری این سوال رو میپرسیم و بعدشم خداحافظی و صدای بوق تلفن برای هر دوی ما !دیگه حتی نمی تونم به دوستام روحیه بدم دیگه حتی به درد سنگ صبور دیگران بودن هم نمی خورم شاید؟؟؟

شاید دیگه فرصتی ندارم و باید بار ببندم و برم؟نمی دونم مردن سخته یا موندن .همیشه میگم خودکشی شجاعت نمیخواد حماقت میخواد همیشه میگم تسلیم شدن و آویزون کردن یا پریدن نشانه ضعفه ولی چند وقتیه دارم بهش فکر میکنم .خوب میدونم تنها چیزی که منو آرووم میکنه خوابه تنها داروی فراموشی که من تو زندگی سراغی ازش داشتم همیشه وقتی بدحالترین لحظه زندگیم بوده خوابیدم بدون اینکه فکر کنم چی پیش اومده و حالا چرا از یه خواب ابدی فرار کنم؟؟؟

.

.

.

.

یه کتاب از سایت آی کتاب ذخیره کرده بودم که امروز توی شرکت روی کاغذ باطله ها پرینتش و گرفتم و توی راه چنتا فصل ازش خوندم نمی دونم چرا اینقدر به فاطمه شخصیتی از داستان شبیه بودم اونم همیشه سنگ صبور بود و همیشه همه همون جوری که با من برخورد میکنن باهاش رفتار کرده بودن .وقتی داستان رو میخوندم حرفای گلشیری منو یاد حرفای دوستی مینداخت که همش به من میگفت تو بچه ای هنوز دختر تو ساده ای دختر ......میگفت نگاه روشن فکرترین مردا به زن از بالاست و خیلی حرفای دیگه و......

دلم میخواست کتاب رو براتون تعریف کنم ولی ترجیح دادم آدرس سایت رو براتون بذارم که برین و خودتون به صورت آنلاین کتابها رو بخونین .این کتاب از هوشنگ گلشیری به اسم کریستین و کید فکر کنم البته داستانش در عین سادگی یه دنیای پیچیده رابطه است . دیگه حتی سنگ صبورم نیستم دیگه حتی خوب هم نیستم فقط یه بچه کله شقم که به زور میخواد خودشو بین آدم بزرگا جا بده و به حرفای اونا گوش بده فقط همین ازم مونده.....................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پا ورقی نوشته من. http://www.iiketab.com/

 دیشب یادم رفته بود آدرس رو براتون بذارم.

پا ورقی نوشته من.۲ امروز مامان گفت بریم بیرون منم گفتم چشم!رفتیم یه جایی که دور تا دور کوه بود و بین کوه مزرعه های گندم سبز سبز رویایی از هر نظر منم چند متری رفتم بالا و روی تخته سنگی در ارتفاع ۹ متری از زمین قرار گرفته بود دراز کشیدم و برا خودم چند صفحه ای از کتاب زن در اندیشه ... خوندم و به آسمون نگاه کردم و بیست عکس از دور تا دور گرفتم و بازم توی هوای نیمه ابری کوهستان دراز کشیدم و فکر کرد................م و چه حالی داد ...حیف که عکسا رو نمیتونم بذارم اینجا.

 

 

 

 
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط آن |

اینم یه عکس از فامیل و من .به دختر دایی جان میگم من که گیس ندارم چرا منو این شکلی کشیدی میگه آخه هر بار......ی که تو رو می بینم یاد آن شرلی می افتم؟؟؟ یعنی واقعا من اینقدر شبیه به آن!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط آن |

چهارده روز از سال گذشت نه خوب نه بد مثل همیشه با اندکی تغییر در سلامتی من از روز پنج شنبه نرفتم سرکار امروزم حالم اینقدر بد بود که صبح تلفن کردم و گفتم نمی آم .اول صبحی از زور خستگی دیروز و کمی درد در اقصی نقاط بدن از رفتن به اداره خوداری به عملا آوردم و برا خودم تجویز خواب کردم ولی از ساعت نه صبح دستمال برداشتم و همه جای خونه را تمیز کردم آخه دیروز وقتی از سیزده برگشتیم 26 نفر دیگه هم با ما اومدن خونه و از ساعت دو خوردن و ریختن و پاشیدن و آخر شب با شستن ظرفای شام ما رو بوسیدن و به خدا سپردن...

امسال یعنی همین 14 روز که گذشت یه کمی فرق داشت .امسال شب اول نوروز هیچ کدوم از بچه ها موقع سال تحویل کنار سفره نبودن ...

امسال سیزده به در بارونی بود البته ما روشو کم کردیم و بی توجه به بارون به مزرعه پدربزرگم رفتیم و توی هوای بارونی برا اینکه کم نیاورده باشیم یه ذره بدمینتون بازی کردیم و به علت وزش باد توپمون بین گندمزار گم شد و ما به اجبار به بازی استپ هوا روی آورده و همه رو مجبور کردیم شراکت کنند و یه بار توپ تلقی خورد توی سر ما طوری که همه اعتراف کردن صداشو شنیدن و من تا شب یه ذره گیج بودم .وقتی همگی از بارون خیس شدیم اومدیم توی اتاقی که کنار استخر پدربزرگ هست و خودمون رو گرم کردیم .

امسال برخلاف همیشه ناهار سیزده همه میهمون من شدن که برا پایان تحصیلاتم و البته کار به کسی شیرینی نداده بودم و اینجا جبران مافات کردم .ناهار عبارت بود از باقلی پلو با ماهیچه و عدس پلو و مخلفات ....

بارون و سرما باعث شد همه تصمیم بگیرن برا ادامه بخور بخورها به خونه برگردیم و ما توی راه تا تونستیم سر و صدا کردیم کنسرت گذاشتیم و ابی شدیم و سیمین خانوم و هایده و محسن چاووشی و نزدیک بود راننده با یه لگد به ماتحتمون ما رو بندازه پایین ....

خونه هم شام یه سالاد ماکارونی درست کردم که روی آش رشتهخاله خانوم ها رو تا حدی کم کرد البته با هنوز کوچیکتر از اونیم که جلوی این خواهرها عرض اندام کنیم ... و همه از غذا و پذیرایی تعریف کردن...

خلاصه از دو بعد ازظهر تا قبل شام رقصیدیم و خندیدیم با اینکه حالم خوب نبود ولی اصلا به پاهام و سرم رو ندادم و حسابی ازشون کار کشیدم و کلی عکس و فیلم گرفتیم و اینم شد خاطره 13 امسال پر از بارون و بوی گندمزارو بازی و رقص و جشن و.....

راستی امسال اولین سالی بود که نرفتیم با بچه ها سبزه گره بزنیم و فقط به فال حافظ قناعت کردیم و فال من در عین نامردی" درد عشقی کشیدم که مپرس "... و همه منومسخره کردن .من نمیدونم این حافظ کی میخواد عاقل بشه و منو جلو جمع خجالت نده حالا خوب بود نیت من عاشقانه نبود !!! به جون خودم قسم میخورم...

سال شروع شد کاملا بچگانه نمی دونم امسال چه اتفاقهایی قطعا میافته ولی امیدوارم به یکی دو تا کار مهم بتونم سروسامون بدم و به خواسته هام برسم گو اینکه خیلی دور از دسترسن و تقریبا هیچ امیدی بهشون ندارم ؟!

برا سیصد و پنجاه و یک روز دیگه همه تون روزهای قشنگی رو میخوام بدون درد و رنج برا کسایی که سال قبل سال پر دردی داشتن.

کسایی که نگران حالم شدن عرض کنم خدمتون چند روزی اگه اشتباه نکنم دوباره افسردگی گذشته برگشته بود البته این حالتها همیشه هست برا همه ماها ولی وقتی زیادی بهش رو میدم کلا منو تسخیر میکنه و من کنترل چندانی روش ندارم برا همین ترجیح میدم توی این جور مواقع کارهای معمولی کنم و اصلا حوصله آپ کردن نبود الانم حوصله اش نبود ولی باید یه گزارشی میدادم ؟! نباید ؟ فکر کردم دوست داری بدونی این چند روز به من چی گذشته؟.خیلی به خودم فشار آوردم واسه کتاب خوندن ولی حالش نبود برا همین چنتا کتاب نصفه مونده رو دستم .....

پاورقی نوشته من. این عکسا به نوشته هام هیچ ربطی نداره فقط دلم میخواست بذارمشون اینجا.من عکس گرفتن رو خیلی دوست دارم و اینا رو با موبایل گرفتم برا همین کیفیتشون خوب نیست.

چمران از دور

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط آن |

 

مالکم X

مالکم خوب به یاد میاره که بهترین سخنگوی ملت اسلام بوده .اون تنها کسی که میتونه جلوی دوربین ها ی خبرنگار راحت بحث کنه حرف بزنه و دلیل بیاره و همین کم کم باعث میشه که اون چهره تر از عالیجناه محمد بشه و شاید باعث حسادت دیگران نسبت به مالکم؟

کندی ترور شد و آمریکا عزادار شد و در همون روزها عالیجناه محمد قرار کنفرانس مطبوعاتی داشت ولی اون به خاطر این واقعه حاضر نشد روبروی دوربین ها بیاد و به جای اون مالکم حاضر شد و سوالات رو جواب داد .یکی از خبرنگارها از مالکم پرسید نظرتون در مورد ترور پرزیدنت کندی چیه؟ مالکم گفت : نفرت سفیدها با کشتن سیاه ها تمام نشد و حالا دامن گیر خودشون شده و باعث میشه که رییس جمهور این کشور کشته بشه !(البته مالکم یه حرفی زد که من نمیدونم توی ترجمه اینجوری ترجمه شده یا نه اون میگه جوجه رو آخر پاییز میشمارن؟!)حرفای مالکم در تمامی روزنامه های اون روز بازتاب داده میشه و تمامی تیتر میزن "جوجه رو آخر پاییز میشمارن "رهبر سیاهان آمریکا ....

همه نگاه ها نفرت انگیز میشه نسبت به گروه ملت اسلام و برای اینکه ملت اسلام از ترکشهای نفرت دور بمون مالکم رو معلق میکنن و اونو برا مدت نود روز مجبور به سکوت میکنن و مالکم ابتدا به این واقعه تن میده چون حس میکنه به خاطر زیاده روی اون گروه درخطره ولی بعدا میفهمه مسئله این نیست بلکه اونا قصد دارن که مالکم کلا از گروه حذف بشه و کم کم به فراموشی سپرده بشه .مالکم با خودش درگیر میشه که آیا گروه رو ترک کنه یا نه؟در همون روزها به دعوت کاسیوس کلی دوست صمیمیش به محل مسابقه اون میره .کاسیوس جوانی که قراره توی رینگ بوکس در مقابل سونی لیستون قهرمان جهان قرار بگیره ولی اون مطمئن که اینبار برنده خواهد بود چون خدا اینو براش خواسته....

مالکم و کاسیوس با هم دعا میکنن و بعد کاسیوس وارد رینگ میشه و مبارزه شروع میشه.لیستون در محله سفیدا زندگی میکنه در خانه ای گران قیمت و عضو ائتلاف هست.

کاسیوس در دور اول و دوم مرتب جاخالی میده و در دور سو که لیستون خسته است اونو شکست میده و قهرمان میشه همه از این پیروزی تعجب میکنن چون همه روی مرده کاسیوس شرط بندی کرده بودن!

در مصاحبه بعد از مسابقه اعلام میکنه که یک مسلمانه و اسمش هم محمد علی کلی هست و این به سرعت در دنیا میپیچه.

مالکم بعد از برگشت به نیویورک در مقابل دوربین های خبرنگاران اعلام میکنه که میخواد یه مسجد جدید تاسیس کنه و از گروه ملت اسلام جدا شده و میخواد خودش فعالیتش رو ادامه بده و مالکم بعد از این تصمیم به کمک دکتر شواربی و خواهرش الا موفق به سفر حج میشه و در حج میفهمه این دین متعلق به سیاها نیست بلکه این دنیا به هر نژادی تعلق داره حتی سفیدا! مالکم طی سفرش به عربستان با ملک فیصل پادشاه زمان خودش دیدار میکنه و با اونا صحبت میکنه و بعد از مراسم حج نامه ای به همسرش بتی مینویسه که در اون قید میکنه اون بارها با مسلمانانی غذا خورده و خوابیده و حرف زده که "سفیدپوست"بودن و اونا اصلا به رنگ مالکم توجهی نکردن و فقط به عنوان برادری از آمریکا بهش توجه نشون دادن اون میگه بتی من با آدمهایی غذا خوردم و حتی از یه لیوان آب نوشیدم که چشم آبی تر و بورتر و سفیدتر از آمریکایی ها بودن و بعد طی نامه دیگه به دوستاش که میخواد توی روزنامه ها چاپ بشه اعلام میکنه دیگه به دیدگاه قبلیش مینی بر اینکه سفیدها دشمن هستن و حق معاشرت با اونا رو ندارن نیست و میگه حاضر دست هر سفیدی رو به عنوان برادر بفشاره!

در نیبود مالکم یه سری بمب گذاری های میشه که نسبتش میدن به اون و در حالی که مالکم از هیچکدوم از وقایع آمریکا خبری نداره و در سفرش به کشورهای آفریقایی خبردار میشه و میدونه که سیاست مدارهای سفید دارن ازش به عنوان سپربلا استفاده میکنن ....

مالکم در آفریقا سخنرانی های زیادی داره با بسیاری از سفیران کشورهای دیگه صحبت میکنه و در دانشگاه های مختلف حرف میزنه و کنفرانس میذاره و بعد از چن وقت به نیویورک برمیگرده .

زمانی که از هواپیما پیاده میشه و وارد فرودگاه میشه یه جمعیت عظیمی از خبرنگارها رو میبینه و خیلی دوست داره بدونه با کدوم آدم مشهور هم سفر بوده و بعد در عین ناباوری میبینه همه اونا به خاطر اون"شریر"به فرودگاه اومدن و به محض ورودش هزاران سو.ال ازش میپرسن و درکنفرانسی که شکل میگیره ازش میپرسن درمورد نامه هاش و مالکم میگه من با دیدن برادرانی که دیگه رنگها رو نمیبینن و فقط انسان بودن من براشون مهم بود از اعتقادات غلطی که داشتم دست برمیدارم و معتقدم هر سفید خوبی میتونه برادر من باشه!

مالکم میگه چن روز بعد پشت چراغ قرمز کنارماشینش یه ماشین که راننده اش یه زن سفیده و یه مرد سفید هم کنارشه و" مرد بهش میگه "مالکم ایکس " وزمانی که من بهش نگاه کردم دستش رو از ماشین بیرون آورد و با لبخند به من گفت :ناراحت نمیشوید اگر با یک سفید پوست دست بدین؟تصورش رو بکنید و آنگاه که چراغ سبز شد به او گفتم من از دست دادن با انسانها ناراحت نمیشوم آیا شما یکی از آنهایید"

مالکم تبدیل به یه رهبر میشه کسی که بدون توجه به نژاد و رنگ و ملیت آدمها قصد داره باهاشون ارتباط داشته باشه و تمام سعیش رو برا گروه میکنه تا به همه نشون بده اون خواهان درگیری بیشتر نیست ولی در حین تبلیغاتش موی دماغ خیلی ها میشه و خیلی دشمن پیدا میکنه تا اینکه در یکی از سخنرانی ها لحظه ای که سخنرانی میخواد شروع بشه توسط پنج سیاه پوست مورد سو قصد قرار میگیره و کشته میشه و اینجوری پرونده خشمگین ترین سیاه آمریکا بسته شد و الکس نویسنده داستان میگه" من هنوز نمی تونم باور کنم که او مرده است و هنوز حس میکنم به فصل دیگری رفته تا مورخین درباره اش بنویسند."

کتاب خشمگین ترین سیاه آمریکا , زندگینامه مالکوم ایکس نوشته قوی داره که وقتی کتاب رو دست میگیرین محاله بتونی دل بکنی .البته من داستان خیلی خیلی خلاصه کردم و فکر میکنم خیلی بد تعریف کردم داستان رو .البته فیلم مالکم ایکس هم ساخته شد و دیدین شاید ولی کتاب یه چیز دیگه است.کتابی که من دارم توسط آقای حسن مجابی برگردان شده به فارسی و قیمت رو یجلد کتاب من سیزده تومن البته این قیمت برا خیلی پیشه؟!!!

پاورقی نوشته من.چند دقیقه پیش رفتم برا دیدن یه برنامه از تلوزیون دیدم داره سریال رویای سبز(آن شرلی)رو میذاره قسمت اولش بود ......

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط آن |

پاورقی نوشته من.نخند خوب این یه پست نیست فقط چند خط نوشته است.من تا حالا منتقد یا کسی که بیاد بدو بیراه بهم بگه نداشتم خودم رو چشم نزنم و فقط یه بار دو نفر اومدن بهم فحش دادن که منم بلافاصله نامه خداحافظیم رو گذاشتم تو وبلاگ ولی دوباره اومدم نوشتم و بی خیال شدم ولی میخواستم بگم یکی آخر اومد یه انتقادی از ما کرد البته بهم گفته نمی خوام ناامیدت کنم نیازی نیست بهم دلداری بدی من خودم میدونم حرفام فقط برا خودم و عمه جونم خوبه زیاد خودتو ناراحت نکن پسرم.مهم اینه که  تا نفس میکشم و تا وقتی زنده ام هرشب می نویسم بدون یه ذره کم کاری به جون .... حتی اگه یه خواننده هم نداشته باشم!

اگه بتونم پست میذارم واگه نشد خوب نشده مگه دعوا داری .اصلا امشب دوست ندارم پست بنویسم حرفی؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط آن |

 

چی شما رو کلافه میکینه؟

منو بی خبری کلافه میکنه یعنی اینکه بی دلیل به من بی مهری کنه بی دلیل منو بین زمین و آسمون بذاره ؟نمی دونم براتون پیش میاد یا نه دوستی بی دلیل از شما رنجیده و بعد بدون اینکه دلیلش رو بگه و بر اساس اینکه خودش مشکل رو میدونه در نتیجه نو پرابلم نیازی به توضیح هم نمیدونه و تا مدتها میره و پشت سرش رو نگاه نمکینه و بعد جوری برخورد میکنه که تازه ازت طلبکاره!!!

خوب مشکل داری بیا بگو چرا رو ترش میکنی؟چرا آدم رو معلق میذاری که ندونه تکلیفش چیه؟؟؟ .

این جز چیزایی که منو خیلی اذیت میکنه یعنی دوستی چه نزدیک و صمیمی چه دور و رسمی بی دلیل با من بدخلقی کنه این منو دیوونه میکنه شاید برای تو یه چیز پیش پا افتاده باشه ولی برا من دیوونه کننده است ؟

من خیلی از دوستام رو در مراحل مختلف زندگی از دست دادم یعنی رفتن از زندگی من بیرون ولی همیشه میدونستم چرا داریم قطع رابطه میکنیم میدونستم دلیل داره این رها شدن !

همیشه هم به دوستام میگم اگه از بودن بامن خسته میشن(که از محالاته! محض احتیاط و محکم کاری) کافیه بدون بهونه تراشی بگن و برن حتی اگه من بی نهایت دوسشون داشته باشم من رفتن و ندیدنشون رو تحمل میکنم شاید اولش یه کمی رنج آور باشه ولی بعدش راحته میدونی چی میگم؟؟؟؟

آدمها مختلفن و ساختار بدنی و فکری متفاوتی دارن شاید تو مثل من نباشی ولی فکر میکنم تمام آدمای دنیا نسبت به یه چیزایی تو زندگی حساس هستن؟نه!

اصلا برو بابا تو نمیفهمی چی میگم ببین واسه کی داریم چی میگیم.....

 

پاورقی نوشته من.اینجا همچنان بارونیه از اون بارون بهاری خوشگلا .تنها چیزی که نمیذاره با لذت به بارشش نگاه کنم و باهاش همراهی کنم یاد آدمهایی که امشب خونه ای ندارن ,سقفی نیست که زیرش آروم بگیرن .آدمهایی که کفشاشون سوراخه و توی بارون مجبورن راه برن و آب به کفشاشون نفوذ میکنه و سرماش براشون آزاردهنده میشه .برا بچه هایی که سر فلکه اصلی شهر اونجایی که باید تاکسی بگیریم روبرو بانک ملی شکلات و آدامس میفروشن و امروز هم بدون لباس گرم و چتر زیر این بارونن و چشمشون به آسمونه که کی آفتابی میشه.برا پدرا و مادرایی که سقف خونه هاشون چکه میکنه و پول ندارن درستش کنن و بچه کوچولوش سینه پهلو میکنه .....

کاشکی یه روزی بیاد که اینا نباشه که بشه بدون درد به بارون نگاه کرد و ازش لذت برد .کاشکی یه روزی بیاد که دیگه آدمی بدون سقف نباشه و بچه هایی که برا درآوردن خرج خونه آدامس بفروشن.........

پاورقی نوشته من.راستی نوشته های قبلی رو دادم یه دوستی خوند گفت خیلی نوشتش صقیله صقیل یعنی چی؟؟اینو پرسیدم میگه یه جورایی الکی پیچوندتش آخه نگفتم نوشته مال خودمه .شاید راست گفته ولی چرا هیچکی از نوشته های من انتقاد نمیکنه که بابا اینجوری ننویس؟

پاورقی نوشته من.حکمت داستان دماغ رو هیچکی نگفت جایزه اش برا خودم .خودمه مهمون میکنم چمران واسه یه کوه صبحگاهی عالی....

منظور نویسنده از داستان اینه که تا وقتی شما یه عیبی دارین یا مشکلی مردم علاوه به خندیدن به مشکلات شما کمی براتون دلسوزی  میکنن و اگه اون عیب برطرف بشه از سر حسادت بازم مسخره میکنن...

مثل همون که میگه ""زندگی مثل بازی شطرنجه که اگه بلد نباشی همه میخوان یادت بدن و اگه خوب بازی کنی همه میخوان شکستت بدن.""

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط آن |

ژرمینال هم تموم شد خیلی دردناک بود دلم کباب شد .

خوب میخوام داستان دماغ از ریونوسوکه آکتاگاوا رو تعریف کنم .البته اگه بخواین درست یادتون بیاد کیه باید بگم افسانه توشی شون از این نویسنده بوده یادتونه کارتونش رو چند باری گذاشته اون موقع ها که بچه بودیم.

خوب داستان در دهکده ای به اسم ایکه نوئو اتفاق میافته در مرود راهبی به اسم زنچی.البته دماغ آقای زنچی .دماغ این آقا زائده درزای که پنج انگشت طول داشت و سر وتهش به یک میزان کلفت بود و از بالای لب فوقانی به زیر چانه می رسید.....

این یعنی دماغ, قابل توجه آقایون گران قدر!!!!

خلاصه این بنده خدا هرجا میرفت مردم خیلی خودشون رو میگرفتم که جلوش نزن زیر خنده یا به دماغش خیره نشن؟ راهب بخت برگشته مجبور بود موقع خوردن هم یکی رو داشته باشه که دماغش رو با تخته ای نگه داره تا توی کاسه سوپ نیافته ؟!

راهب بخت برگشته گاهی چیزاهایی میشنید که دلش کباب میشد مثلا اینکه زنچی برا این راهب شده که با اون دماغش هیچکی زنش نمیشده و اصلا قصدش نزدیکی به خدا و این حرفا نبوده و .....

اون هر کاری رو امتحان کرده و با هزار جور مرهم و دوا و درمون سعی کرده بود قدری از اندازه اون دماغ کم کنه ولی نشده بود تا اینکه یه روز شاگردی که همیشه مامور نگه داشتن دماغ بود تونست روشی برا کوچیک کردن دماغ استاد گیر بیاره از یه دوره گرد چینی !! اون دوره گرد گفته بود زنچی باید دماغش رو توی آب جوش فرو کنه برا مرحله اول .البته آب باید در حد جوش باشه گرفتین؟ و چون زنچی اگه میخواست دماغ رو در آب کنه بخار صورتش رو میسوزند یه چوبی رو به اندازای که فقط دماغه بیرون باشه سوراخ کردن و روی سطل آب جوش گذاشتن و بعد این بنده خدا سرشو روی چموب گذاشت و دماغش رو توی آب فرو کرد .شاگرد پرسید چیزی حس میکنه یا نه و استاد خیالش رو راحت کرد که کارش رو بکنه وقتی دماغ حسابی آبپز شد مرحله دوم شروع شد .دوره گرد گفته بود باید دماغ پخته شده حسابی له بشه یعنی باید حسابی با پا کوفت روش و بعد با پاش حسابی دماغ نگون بخت رو کوبید تا حسابی له شد و دوره گرد گفته بود در این مرحله زگیل هایی رو دماغ ظاهر میشه و در اینجا باید با موچینی زگیل ها رو درآورد (اگه حالت بد میشه نخون ) خلاصه اینکه شاگرده زگیل ها رو درمیاره و در مرحله آخر پخت مجدد دماغه !!!!!!!!! دماغ رو دوباره تو آب جوش گذاشتن و پختنش و بعد شاگرد که حسابی از کار خودش راضی بود رفت و آیینه آورد و به دست استاد اعظم داد و استاد با ترس نگاهی انداخت و باورش نمیشد که دماغش دیگه دماغ نبود و بینی شده و اون بالا نشسته و حتما یه کمی هم سربالا شده بوده؟؟؟

خلاصه اینکه زنچی فکر میکرد حالا دیگه مردم بهش نمیخندن و پشت سرش لیچار نمیگن و راهب میتونه راحت به کاراش برسه تنهایی ناهار بخوره و از این حرفا....

از فردای اون روز زنچی میدید مردم وقتی اونو میبینن دیگه حتی خودشون رو کنترل نمیکنن و یه دفعه از خنده منفجر میشن و بازهم همون نگاها و همون مسخره کردنها ...زنچی سر درنمی آورد آخه حالا چرا ؟؟ اون که معمولی شده بود چرا مردم بازم بهش میخندیدن؟ زنچی کم کم از این وضع خسته شد و روز به روز عصبی تر میشد و بداخلاق تر و منزوی تر و همه اینا رو از چشم شاگردش میدید و برا همین چند باری با اون بدخلقی کرد تا اینکه شاگرد تصمیم به تلافی گرفت و یه روز عصری که باد میومد و همه جا حسابی سرد بود و اینا شاگرده با تخته چوبی دنبال سگی کرده بود و وقتی به زنچی نزدیک میشد میگفتن مواظب دماغت باش .... و زنچی عصبانی شد و تخته رو ازش گرفت و محکم کوبید تو صورتش و با عصبانیت به اتاقش برگشت و نیمه های شب بر اثر خارش شدید دماغش از خواب بیدار شد و بعد از خاروندنش متوجه شد که دماغش دوبراه برگشته سرجاش و اون دیگه ناراحت و نگران نبود چون مثل سابق شده بود خوشحالیش کمتر از زمانی که دماغش بینی شده بود نبود .

نتیجه اخلاقی قصه رو بگین جایزه بگیرین!

پاورقی نوشته من. چند روزی به یاد استاد گرانقدرم آقای خسروی افتادم مرد فوق العاده ای بود همیشه یه لبخند روی صورتش بود در عین حال خیلی هم جدی بود باهاش روان شناسی داشتم .کلاسی که خیلی علاقه داشتم بهش روزای شنبه ساعت 2 برگزار میشد .چقدر دلم تنگ شد براش کاش حداقل ازش شماره داشتم بهش میزنگیدم...

یادمه یه روز سرکلاس بهمون گفت هیچوقت زنها نباید خودشون رو با مردا مقایسه کنن دخترای کلاس زود جبهه گرفتن که چی ؟ما هر کاری که اونا میکنن می تونینم و از این حرفا استاد مثل همیشه لبخند میزد و من هم با شیطنت همیشگی گفتم استاد منم باهاتون موافقم و استاد خنده اش گرفت میدونست الان میخوام یه حرف خطرناک بزنم و گفت خوب دلیلت؟ خندیدم و گفتم آخه استاد ما ازاونا سر هستیم ونیازی نیست مثل اونا باشیم !!تو بگی این پسرای کلاس نزدیک بود مارو درسته قورت بدن که استاد نجاتم داد و گفت خانوم درست میگن .زنها از لحاظ قدرت بدنی ظاهری شاید از مردا ضعیف تر جلوه کنن ولی در عمل از مردا قوی ترن .زنها میتونن مشکلات رو هرچنتا زیاد تحمل کنن و بجنگن ولی مردا تحمل تنهایی روبرو شدن رو ندارن.وقتی داستان ژرمینال رو خوندم اینو فهمیدم .زنهای که زولا خلق میکنن با درد میسازن .مثلا زن ماهو در چند روز دختر کوچولوش از گرسنگی میمره شوهرش در اعتصاب کشته میشه .پسر بزرگش در حین نجات خواهرش از زیر آوار معدن کشته میشه و در پایان کاترین که یکی از نون آورای خونه است و دختری که فقط 16سالشه زیر آورا جون میده ولی این زن تسلیم نمیشه و در سن 40سالگی میره اون پایین که سه تا بچه دیگه اش رو نجات بده و از پدر شوهرش مراقبت کنه.

نمیدونم اگه یه مرد بود چی کار میکرد ولی می دونم توی مسایل عاطفی پسرا خیلی زود کم میارن .......

خوب در پایان به قول استاد زن و مرد قابلیتهایی دارن که میتونن باهام یا بدون هم ازشون استفاده کنن ولی مقایسه و اینکه کی قوی تره مسخره است.

دکتر جان امیدوارم هرجا هستین سال خوبی براتون شروع بشه و امیدوارم بتونم یه بار دیگه ببینمتون.

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط آن |

حالا با سیمین میخونم نمی دونم چرا شاید چون بچه ها امروز توی شرکت اینو انداختن سر زبونم!!

 

من از اون آسمون آبی میخوام

من از اون شبهای مهتابی میخوام

دلم از خاطرهای بد جدا

من از اون وختای بی تابی میخوام

من از اون وختای بی تابی میخوام

من از اون آسمون آبی میخوام

من از اون شبهای مهتابی میخوام

دلم از خاطرهای بد جـــــــــــدا

من از اون وختای بی تابی میخوام

من میخوام یه دسته گل به آب بدم

آرزوهامو به یه حباب بدم

سیبی از شاخه حسرت بچینم

بندازم رو آسمونو تاب بدم

گل ایوون بهاردل من

یه بیابون لاله زاره دل من

من از اون آسمون آبی میخوام

من از اون شبهای مهتابی میخوام

دلم از خاطرهای بد جــــــــــــــــدا

من از اون وختای بی تابی میخوام

من از اون وختای بی تابی میخوام

مثل یک دسته گل اقاقیا

دلم آواز میکنه بیا بیا

تو میری پشت علفا گم میشی

من میمونم گل اقاقیا

گل ایوون بهار دل من

یه بیابون لاله زار دل من

گل ایوون بهار دل من

یه بیابون لاله زار دل من

میگم من عاشق فلوتم و ساکسیفون میخنده که چقدر متفاوت !میگم من عاشق شبهای مهتابیم و آسمون پر ستاره دلش و میگیره و غش میکنه به خنده که چه شود ! میگم من عاشق سکوتم ولی از تنهایی میترسم میمیره از خنده که بابا تو دیگه کی هستی؟

میگم من از خودم لجم میگیره ولی از اینکه ازم تعریف میکنی حض میکنم میکوبه پشتم که بابا بس کن!

میگم همه میگن من مغرورم با اینکه همیشه توی دوستی این من بودم که پیشقدم شدم توی کارا ......

این من بودم که آشتی کردم اگه قهر بودیم این من بودم که اولین بار تولدت یادم بود این من بودم که اگه اشتباه میکردیم قبول میکردم این من بودم که همیشه میشکستم و ..... و حالا دیگه ساکتی دخترجان؟نمیخندی چرا ؟مسخره نمیکنی چرا؟

دلم تنگه به اندازه دل تنگ , تنگ بدون ماهی, میدونم از اول سال چشمش به دره تا با ماهی بیاد مامانی و بندازیمش تو دل تنگش و میبینم لبخندش و که صورتش رو میپوشونه میدونم که تنگ اهلی شده باورت میشه دختر جان؟

چشمام بارونیه به اندازه آسمون امروز و احتمالا فردا .......

راستی دخترجان امروز هوا بارونی شد از تاکسی پیاده شدم و چندکیلومتری پیاده اومدم دلم بارون میخواد تا خیسم کنه حتی کاپشنم رو میندازم رو دستام و راه میافتم میدونم اونایی که میبینن میخندن که دیوونه است شاید!!!!

ولی زیر بارون گریه نمیکنم دخترجان باورت میشه اینقدر بزرگ شده باشه غمم, که غم آسمون برام بی اهمیت شده باشه ؟

دلم پرپر میزنه واسه اینکه توی کوچه های خلوت شهر بخونم و برقصم زیر بارون!!!

شبها با ستاره ها حرف نمیزنم دخترجان باورت میشه دیگه کاری به دب اکبر ندارم و دستم رو دراز نمیکنم واسه ستاره درخشانی که اون ته ته باورت میشه دخترجان!

دیگه شبهای مهتابی راحت میتونم بروم زیر آسمون راه بروم و حرف بزنم دیگه حالم بد نمیشه باورت میشه دختر جان عاقل شدم؟!

ولی هنوز یه عیبی تو من هست هنوزم با بوی کاهگل بارون خورده مست میشوم باورت میشه گاهی اینقدر مست میشم که تعادلم رو از دست میدم و درد دلم میریزه بیرون و بهت فحش میدم به تو به روزگار به سیاهی مستی خودم باور کن!

این عیب از بچگی روم بود همیشه برا این بدمستی ها کتک خوردم برا اینکه همیشه اون گوشه دیوار آشپزخونه که گچش ریخته بود رو خیس میکردم و مینشستم به خوش گذرونی و یادم میرفت باید ظرفا رو بشورم و جارو بکشم و ....؟؟ باورت میشه دخترجان!

هنوزم عاشق بوی علفای بارون خورده ام و سبز میشم با بهار و هنوز عاشق میشم تو پاییز و نمیدونم چرا بهار من همیشه فارغم!!!!!!!!!

هنوز با آهنگای غمگین گریه ام میگیره با اینکه من عاشق نیستم ولی زود بغضم میگیره چرا دختر جان؟

هنوزم فال حافظ میگیرم و هنوزم میگه در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع باورت میشه دختر جان!

هنوزم میخوام هدیه بدم میروم برا دوست و آشنا دیوان حافظ میخرم بدون اینکه بپرسم دوستش دارن یا نه باورت میشه دخترجان؟

هنوزم گاهی خوابت رو میبینم خواب بچگی که نکردم و نکردی خواب عشقی که نداشتم و داری خواب رفتنم و موندت توی این جاده باورت میشه دخترجان!

هنوزم عاشق چیدن سفره هفت سینم عاشق تخم مرغای رنگی که خودم درستشون میکنم عاشق سرکه سفره که حتما باید بخورمش روز آخر و عاشق جامهایی که سالهاست توشون هفت سینام رو میذارم; هنوزم دلم سمنو پزوون مامانی رو میخواد که چند سالیه بیماری لعنتی امانش نمیده واسه برآوردن هوس بچگانه من باورت میشه دخترجان!؟

هنوزم گاهی عاشق کسایی میشم که وجود ندارن هنوزم دلم سیاوش میخواد هنوزم دلم رزم میخواد با سهراب باورت میشه دخترجان!

 

از شاملو فقط شعر پریا رو میخونم همیشه, فقط چون با تو خوندمش و از مشیری کوچه و از سهراب فقط صدای پای آب یادمه که تو میخوندی باورت میشه دخترجان!

وقتی شماعی زاده رو میبینم میشینم و گوش میدم به آهنگهاش با اینکه دوسش ندارم میدونی چرا؟ چون با هم آهنگاش میخوندیم و دلمون میسوخت که هیچکی دوسش نداره یادته دختر جان؟

هنوزم برام قبیله یعنی یه نفر ؟

هنوزم دلم یه آسمون آبی میخواد هنوزم سکوت میخوام ولی تنهایی نه میدونی چقدر میترسم تو تنهایی؟!

هنوزم دلم اون سوپ گرم رو میخواد با اون فلفل سبزایی که اشک هردوتامون رو درآورد اون کلم پلو با ترشی لیمو اون املت با دوغ وای وای دلم میخواد باشی بغلم کنی تا همه بغض هایی که همیشه گفته بودم چو بیایی میگم رو بگم ولی نشد که بگم باورت میشه بعد این همه سال؟؟

هنوزم مستی درد منو دوا نمیکنه هنوزم غم داره دنبالم میاد باور کن راست میگم دخترجان! و حتی وقتی کنارمی ازت دورم دیگه یه دیوار به فاصله زمان بینمونه کشیده شده باورت میشه که دورمون کنه فاصله زمونه و روزگار لامروتی که بهش میخندیم و مثل توپ بسکتبال کلاس ورزش مینداختمیش تو سبد و جیغ میشدیم تو گوش زمونه !یادت هست؟

فکر نکنم یادت باشه چون شش روز از عید گذشت و تو به هم تلفن نکردی تا عاقبت من تلفن کردم و بهونه آوردی که رفتی لواسون واسه تعطیلات و نبودی !!

دیگه هیچکی یادم نیست مثل اینه که من مردم و خودم خبر ندارم شاید چون تنم هنوز گرمه و گاهی این لعنتی میتپه شاید ؟؟؟

از هیچکی توقع ندارم یادم باشه یا بهم تبریک بگه ولی دل بی صاحبم تو رو میخواد که باشی و معنی کنی برام شعرای تنهایی و سکوتم رو.....

چرا همه تون فکر میکنین این منم که باید بهتون یادآوری کنم بابا هنوز دوستیمون سرجاشه چرا من باید این همه راه بکوبم بیام دیدنت چرا تو نمیآیی ؟چرا نباید بپرسم؟چرا تو دوستی تو این کارا برام نکردی دخترجان؟ نگفتی منم دل دارم گاهی ؟؟؟

چرا تا وقتی من اینقدر دوستت نداشتم تو شیفته من بودی و وقتی من خواستمت رفتی و مثل ستاره سهیل گم شدی و دیگه نه یادی نه خاطره ای؟؟چرا اینجوری میشه؟شاید هیچوقت نباید دوست داشته باشم کسی رو دخترجان؟

چرا این همه پریشون شدم تو میدونی دخترجان؟؟شاید بازم بارون خوردم شاید مهتاب رو دیدم شاید از دوری کوه و حافظ جان بوده دو هفته است نتوستم بروم ببینمشون, باورت میشه.....!

راستی دلم سفر میخواد به یه جای دور ولی این بار میخوام همراهانی باشن که حرفای منو بفهمن میخوام وقتی بارون میاد دیوونه میشم کسایی باشن که بهم نخندن .دلم میخواد وقتی کاهگل نم خورده بو میکنم به کودکی من نخندن .میخوام وقتی تو خواب گریه میکنم آرومم کنن.تو که خیلی وقته همراه نیستی باورم نمیشه ولی میدونم نیستی ...

پاورقی نوشته من.اگه هنوزم اینجا میایی قول بده کار منو تلافی نکنی باشه؟ قول قول باشه.هیچوقت. قول میدم دیگه دیوونه نشم .بذار بی جواب باشه شاید کو ........و شاید هیچی .بذار به حساب دیوونگی من باشه ؟ سکوت علامت رضایت پس قول دادی .

                                                                                                     سپاس ....

 

 

 

 

 
+ نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط آن |

الان برگشتم از سفر یک روزه به پاسارگاد جای همه رو خالی کردم و کلی عکس یادگاری از مقبره که حالا یه عالمه داربست فلزی دوره اش کرده بود گرفتم و بلند بلند حرف زدم که اگه خوابه بیدار بشه .بهش گفتم به خدا کوروش جان نخوابی ها که ما هیچ کدوم بیدار نیستیم .خلاصه اینکه بعد از سالهای دوری تجدید دیدار کردم تقریبا از 5سالگی دیگه سراغش نرفته بودم نه اینکه از خونه ما دور باشه نه (فقط 86کیلومتر تا خونه ما فاصله است)! برا اینکه بابایی هیچوقت خدا فرصت بیرون بردن مارونداشته هرچی یادمه تا بوق سگ کارمیکرده و امسالم اومد یه حالی به من بده که از فردا باید بروم سرکار و بنده رو به آرزوی دیرینه رسوند که ناکام از دنیا نروم.میخواستم برم اون بالا ولی یه دهزارتا حفاظ و اینچیزا گذاشته بودن که یکی مثل من نتونه بالا بره به خودم گفتم هروقت گواهی نامه بگیرم حتما یه شب میرم سراغش و هرچی تو دلمه تو این چند ساله بهش میگم .از دور فقط براش یه بوس کوچولو فرستادم و بهش گفتم تا دفعه بعد که میام اگه بودی برات میگم که"" چرا اومدی اینجا !چرا اصلا مغزت و به کار انداختی این همه ادعای حقوق بشرت شد؟! چرا باید یه عمری چماق بشی تو سر این کور و کچلها که ببین کوروش کی بود تو چی شدی؟ چرا باید یه عمر بهمون بگن فرزندان کوروش رو ببین هیچی نشدن؟چرا تو این همه از خودت استعداد بروز دادی هان؟نگفتی بعدیا که میان که خنگ تشریف دارن که تنبل که دروغ گون که مردم آزار که حق مسلم دارن که ......چی کار کنن ؟که تو اومدی با اون منشورت دست و پاشون رو بستی؟؟نگفتی اگه دروغ نگیم خفه میشم اگه دزد نباشم از کجا بیارم بریزو به پاش کنیم ؟نگفتی اگه ....""

پاورقی نوشته من. رفتنه پلیس بابایی رو جریمه کرد برا اینکه از لاین خودش خارج شد من هرچی بهش گفتم قبول نکرد آخه پلی که به سمت پاسارگاد متاسفانه ظرفیت این همه مسافر رو نداره و مجبورن نوبتی اجازه عبور بدن برا همین ممکنه چندقیقه ای معطل بشی ولی مگه این بابایی عجول ما قبول میکنه و همش میگه ساکت باش بذار رانندگی کنم و وقتی خواست برگرده توی لاین خودش ماشین پشت سرش مهلت نداد و بعد که پلیس مارو جریمه کرد بهمون خندید و هرچی ماشین از روبرو هم اومد بهمون فحش دادن "یکی گفت آقا گواهی نامه کی بهت داده ؟؟ یکی گفت بابا روتون چقدر زیاده ویکی هم یه حرف بدی زد نگم بهتره...."نه اینکه من واقف خلاف بابا نباشم نه .میگم همون آدمایی که داشتن درس راهنمایی رانندگی میدادن خودشون بعد از عبور از ما خلاف میکردن و فحش میخوردن ؟!! برا همین هروقت کسی خلافی میکنه من به بابا میگم سرشون داد نزن خوب تو مثل اونایی و اون رو ترش میکنه که بچه ساکت شو!

خلاصه نزدیک بود روزمون خراب بشه ولی به خیر گذشت و منم تونستم هی بهش بگم یواش برو سبقت نگیر وای آرومممممم !!حالا برگشتم و مینویسم .

پاورقی نوشته من .راستی میدونین چرا خاندان کوروش اینقدر به این دشت علاقه داشتن برا اینکه بهاری که اینجا داره محاله جای دیگه ای تو ایرون داشته باشه نه اینکه بگم جاهای دیگه قشنگ نیست ولی به قشنگی این دشت وسیع که تاریخ گذشته مردم پارسی رو در خودش داره نیست .هرچی باشه داریوش و خشایار اینجارو پایتخت بهاری میدونستن پس قبول کنین که زیباترین نقطه این ملک بوده .شهر زیبایی که روزگاری ابهتی داشته ولی حالا خالی از مغزهای فعال خالی از دستهای توانمند خالی از شور و شوق پر از رنگ وریا پر از درد و ......

چنتا دوچرخه سوارم دیدم یاد شراگیم افتادم که میخواست بیاد شیراز ولی تا اصفهان اومد.دلم میخواست منم با دوچرخه بروم و دور ایرون رو بگردم فکر کنم تماشایی باشه با دوچرخه توی جاده های این ملک روندن و زیر لب خوندن ....

پاورقی نوشته من.راستی اگه کسی میخواد بره دور فرانسه منو خبر کنه من حاضرم باهاش بروم و قول میدم توی مسیر دختر خوبی باشم ازش هم نمی خواهم منو پاریس بره یا اون شانزلیزه افسانه ای نه فقط منو تا مارشی ین و مونسو ببره ممنون میشم .میخوام بروم معدن زغال سنگ رو ببینم میخوام بدونم هنوز ماهو, اتی ین, کاترین و لوواک و بقیه اون پایینن .باور کنین راست میگم چن روزه شدیدا دلم میخواد بروم فرانسه برا دیدن این معادن دلم میخواد جایی رو که امیل زولا خلق میکنه تو داستانش ببینم.

پس اگه میتونین منو به یه معدن زغال سنگ ببرین که دخترها واگنهای زغال رو هل میدن برا اینکه به بالا برسه بهم بگین .من دلم میخواد بروم اون پایین ببینم تا چند درجه میتونم تحمل کنم. دلم میخواد بدونم هنوزم به حقشون نرسیدن یا رسیدن تونستن تغییری رو که اون همه براش گرسنگی کشیدن بدن یا نه؟؟ این آخری واقعان جدی بود...

+ نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط آن |

 

نمی دونم چی میشه یه دفعه شروع میشه جون میگیره زنده ی زنده جلوی چشمام رژه میره . میدونم بازم شروع شده مثل همیشه تکراری و مثل همیشه ناگهانی ! این بار هم مثل همه قبلی ها از هزار توی تاریخ گذشتم .خودم هم نمی دونستم چی کار باید کنم بازم یکی روح منو دزدیده بود و اونو با خودش میکشید و میبرد, وحشتناک بود شاید و شایدم به خاطر تکرار این اتفاق پیش و پا افتاده شده دیگه واسه مغزم .

بازم این من بودم که اولین مرگ بشریت رو میدیدم له شدن آدمهارو زیر چرخ های زمان حس میکردم من بودم که همراه هزاران انسان دیگه توی ساختن اهرام رها شده بودم این من بودم میان هزار تا آدم دیگه سنگهایی را میاوردم تا هوس یه شاه رو ارضا کرده باشم .این من بودم که مرگ هزار آدم رو می دیدم تا مقبره ای در حد یه آدم مثل خودم و شاید پست تر از خودم بسازم من تاخت میزدم سیری شکمم رو با از دست رفتن آزادی و نمی فهمم چرا تن به این کار می دهم به هرحال من میمیرم چه زیر سنگینی این بار و چه از گرسنگی ولی من بازهم می خواهم باشم .فرار میکنم می بینم خودم را که در هزار توی تاریخ میدویدم با ضربه خنجری از پشت افتادم روی خاک درد میپیچه از پهلوم و بالا میاد ولی خونی بیرون نمیریزه و ناگهان صدای سم اسبانی که به تاخت به سمت من میان می خوام بلند شوم ولی نمی تونم میدونم کجا هستم خوب میدونم میانه میدان جنگ ایرانیان هستم و تورانیان خوب میدونم پایان چیه دلم میخواد همون جا بمونم و زیرب سم اسبان له بشم ولی ناگاه میشوم گردآفرید و رودروی قهرمان توران قد راست میکنم اوه خدایا بازهم همان تکرار بازهم همان جنگ باز هم همان فرار و همان نگاه که قلبم رو آتش زد آری من عاشق میشوم و او نیز هم ولی امانم نمیدهد من پرت میشوم و کسی میکشد و میبرد مرا آه خداا این منم مصلوب با تاجی از سیم و بی جامه بر صلیب تاریخ و دستهایی که سوراخ شده به جهل انسانهایی که عطش عشق نداشتن و عاشق نبودن و هنوز بوسه رو نمیشناسن ..... باز دستی از پنهان موهایم رو میکشد و بازهم تکرار و تکرار ...... و اکنون اسیرم و مرا به بازاری میبرن که بفروشن به بالاترین قیمت و میبینم که لباسم را میدرند و برهنه ام میکنند در میان هزاران چشم هرزه تاریخ. چشمهایم را میبندم و فقط جیغ میکشم ولی نمیشود نمیگذارند از خواب بیدار شوند وقتی چشمهایم را باز میکنم باز میان کشته شدگانم بازهم من در اسطوره ام .اینبار کی هستم؟؟ اوه اینبار من تهمینه ام و این سهرابم است در میان آغوشم .چشمانم اشکبار است و قلبم سنگ شده است آری چشم میگردانم و میبینمش مردی که روزگاری عشقم بود .اوه خدایا درد و عشق و نفرت و کودکم که میان دستم بازیچه هوس کیکاووس و افراسیاب شده است و بازهم میگریم و چشمامو میبندم و فریاد میزنم نـــــــــــــــه .............

میشوم مردی در میانه دماوند آری این منم که برای تعیین مرز کشورم جان میبازم .جانم میشود تیری در چله کمان و پرتاب و خوب میدانم که تمامی دشتهای کشورم را زیر پا خواهد گذاشت میدونم جونم تعیین کننده خاک من است .آری میشوم آرش میشوم مردی تنها میانه کوه هنوز صدامو میشنوی اگه بادقت به کوه گوش بدی.

بیداری محال است میدونم باید بروم این بار منوبه کجا میکشونند؟ خسته ام و پاهام یاری نمیکند ولی اونا منو به بند میکشن و گریزی نیست از این نخ های نامریی...میروم و این بار میشوم زنی در دستان جلال الدینخوارزمشاه شاهزاده جوون ایران زمین اون لحظه ای که روز آخر مقاومت در برابر حمله مغولهاست. میگریم و میگرید خوب میدونم دل کندن دشواره آرام میبوسمش و میگم چشمهاتو ببند میدونم راهی به جز این نیست و منم اینو میخواهم. میدونم چی میشه اگه بمونم .....و من ترجیح میدم بمیرم و مرگ رو دستان تو به من بدن ولی اسیر دشمنت نشوم نمی خواهم زنی باشم بی شوهر در حرمسرای این وحشیان ... آتش جنگ را میبینم میدونم فردا همه این دلیران خواهند مرد و من خوب میدونم اون مرد من نیست و می دانم چرا میان آغوشش گریه میکنم و می بوسمش و خوب میدونم من گمشده تاریخم و لحظه ای بعد میان آبم و میبینم اشکهاشو و فریاد مردونه اش را که بدرقه راهم میکنه.خسته ام و درد کشیده آخه چرا رهام نمیکنید و فریاد میزنم ولی تنها صدای خودم را میشنوم و میدونم بازم اسیرم, نمی دانم کجام فقط تاریکی است و تاریکی .......نوری چشماموکور میکنه و فریادی که منوبه مبارزه میخونه. آه من میانه میدان رزم گلادیاتورهای روم هستم و این منم که باید با این حیوانهای انسان نما مبارزه کنم من میانه میدانم با تنی سوراخ شده از سر نیزه های اینان و میشنوم فریاد مردمی را که گرسنه اند و تشنه ,تشنه خون و گرسنه نعش من!!!!

تمام نمیشود این کابوس .............من یهودی میشوم در اردوگاه نازی ها .خدایا به جرم دینم مرا مجبور به کار اجباری میکنند وقتی نتوانم کار کنم وقتی از درد بمیرم آنها مرا و خانواده ام را خواهند سوزاند و انگار میکنند هرگز نبوده ام .مرا میسوزانند ولی من دوباره جان میگیرم و چون ققنوس از آتش برمیخیزم ولی کابوس همچنان ادامه دارد میشوم ایرلندی تنهایی که برای لقمه ای جان باید مثل سگ برای این انگلیسهای لعنتی جان بکند و من مبارز میشوم و میجنگم و میمیرم و خونم میپاشد به پرچمی که در دستان تاریخ است.میشوم دختر بوسنیایی که در میان دستان هرزه صربهاست .لعنت به همه تون که به جرم زن بودنم منو عذاب میدین و گریه امان نمیدهد و تیری که نمی دانم از کجا جا خوش میکند روی پیشانیم و خون است که میپاشد و می بینم خنده های مستانه مردانی که سرخوش اند از تیری که به هدف خورده....

حالا آرام گرفته ام هیچ صدایی نیست میدانم از جنگ گریخته ام میدانم تنهایم و روی زمین خوابیده ام اینرا از سردی و خیسی زیر پایم میفهمم .چشم باز میکنم کجای تاریخ ایستاده ام چرا این همه سکوت است و سکون ؟؟؟چرا هیچ انسانی نیست اینجا کجاست؟؟ چرا اینجا ناشناخته است ؟و همین طوری چراهای دیگه سرازیر میشود از مغزم و بعد صداییی که سکوت رو میشکند و خنده کودکانه ای که در هوا موج میزند پسرکی دورتر ایستاده و میخندد و برام دست تکون میده و خوب نگاه میکنم مرغزاری پر از سبزی و سکوت و میبنمش که با گاوی تنهاست میانه مرغزار و ناگاه قد میکشد و بزرگ میشود و فریدون میشود و و میآید به جنگم و مرا به بند میکشد در دماوند و آری این منم اژی دهاک همانی که ضحاکش میخوانید همانی که فریدون به بند میکشد ........و حالا تنهایم میانه دماوند خاموش و گاهی میگریم بر سرنوشتم بر مارهایی که تاریخ مرا محکوم به داشتنش کرده بود و منی که فریب خوردم و اکنون تنهایم و فریاد میزنم و فحش میدهم به تمامی تاریخ و خوب میدانم هرجا باشد الان چنگ میاندازد و میبرد مرا باز به جایی که از آن من نیست........

بازهم جنگ بازهم کشتار بازهم دستهایی که بریده میشه قلبهایی که بدون عشق خاموش میشن و من میشوم مادران آنها و میگریم و سینه چاک میدهم و صورت میخراشم و ضجه میزنم و دیگه نیستم و ..........دست تاریخ چشم هایم رو میبندد و آرام از پشت سر هلم میده .التماس میکنم فقط یه شب و میگه وقتی نیست هزار راه دیگه مونده و هزار جسمی که منتظر این روح هستن و روحم را میبینم سوار بر ارابه ای میبینمش جیغ میکشه و گریه میکنه ولی تاریخ دستاشو میگیره و سیلی محکمی بهش میزنه و میگه خفه شو تو امشبم باید بری می فهمی داستان های من منتظرن و دیگه روحم آروم میشینه و بغض میکنه و هق هق میکنه و من هزار بار میمیرم و زنده میشوم با هزار جسم با هزار زمان و با هزار زخم...

من میشوم فرهاد و میشکافم دل سنگ را و به خاطر شکستن دل سنگی محکوم میشوم به از دست رفتن شیرینم .میشوم بهرام و از دست میروم به خاطر هیچ و ناگاه میشوم اتللو و شاه لیر و مکبث و دوباره میشوم کودکی که پشت دری ایستاده و دزدکی به حرفای استاد گوش میده. میشوم پسر آشپز قایم مقام و میشوم شوق در چشمانش که عاشقه و میشوم خون در قلبش و میشوم امیرکبیر و حالا میبینم افتاده ام میبینم بازهم قربانی شده ام قربانی هزار جهل و هزار نیرنگ شوم این مردم .حالا تیزی تیغی بر رگهایم رو احساس میکنم و با زهم خون میپاشد بروی کف سنگی حمام و میبینم که باز اشک میشوم در چشمان امیر.

بازهم تمام نمیشود و من باید بروم شاید محکوم شده ام به دیدن این خواب و هر لحظه هزار کس میشوم و ناگاه هیچکسم و هزار بار میمیرم و زنده میشوم و هزار تن میشوم هیچکدام نیستم و تاریخ میشود شلاقی بر گرده من و هزاران آدمی که با منند و میشوم بردگانی در کشتزارهای پنبه ویرجینیا.....................

تنم خسته است و روحم خسته تر هر دو در فراریم از همدیگه ولی این خواب اوه کی تمام میشی آخه چرا زنگ نمیزنی چرا بیدارم نمیکنین؟ و حالا صدای موسیقی میآید می ترسم از اینکه چشم باز کنم آروم با دستام جستجو میکنم و نرمی چیزی که زیرمه رو حس میکنم و صدا بلندتر میشه می ترسم در بزم خیام باشم و یا بزمی دیگه آروم چشم باز میکنم توی اتاقم هستم و این صدا مربوط به زنگ بیدار باشه منه و آروم چشمهام می بندم برا 4 دقیقه دیگه میخوابم و این تنها لحظه ای که من آرومم و خستگی تمام دیشب رو از تنم بیرون میاره.............

تا حالا چند بار این کابوس رو دیدم شایدم رویا است ولی این روح منه اسیر, نه تنها جسم من که هزار جسم دیگه اسیرش میکنن....

حرفای تنهایی آن در جمعه سوم فروردین
+ نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط آن |

 
           

 

                  آدم یا یه بار عاشق میشه و بقیه عمر ادای عاشقی رو درمیاره...

                           یا یه عمر ادای عاشقی رو درمیاره و یه بار عاشق میشه.........

پاورقی نوشته من.من فکر میکنم به گروه دوم تعلق دارم

 
+ نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط آن |

شده لحظه ای باشه که باشی احساس در رگ شعر؟ بوده لحظه ای درنگ بشی در پاهای رودخونه ؟ لحظه ای تپش قلب سنگ شدی ؟؟ بوده وقتی که ژابیز بشی وبشی رقصنده ای میان آتش؟؟؟ لحظه ای اسیر تنهایی خاک شدی؟ شده لحظه ای باشه که درد کویر و توی نبود نسیم حس کرده باشی؟ بوده لحظه ای توی زندگیت که گون بوده باشی با دلی سرشار از شوق پرواز و کوچ از دیار وحشتی که توش هستی و نتونسته باشی و هر شب خواب پروازت رو ببینی؟

شده که هر شب خواب خودت رو ببینی میون کویر و عاشق بشی هزار بار ,عاشق غربت و دل تنگ مرداب پیر؟؟؟

بود توی زندگیت لحظه ای بشی خواب توی پلک شب ؟ دست باد بشی میون موهای دشت و اشک بشی در چشم زمستون وقتی مجبور بره بدون دیدن عشقش بهار ؟لحظه بود توی قلب بهار باشی وقتی از راه میرسه و میبینه بازم دیر رسیده و زمستون خیلی دور شده و اون بازم نتوسته بهش بگه چقدر دوستش داره و نتوسته لبهاشو ببوسه و تن خسته ی اونو بغل کنه و سرشو رو سینه بذاره و بگه چقدر این سالها تو نبودش گریه کرده و چقدر شبها چراغ بدست توی کوچه های روزگار دنبالش گشته و چند ساله که خوابش رو میبینه که دراه میاد و بهار آغوشش سبزش رو باز میکنه و با تمام وجود سفیدی و سرمای اونو به جون میخره و هزار بار می بوستش ولی افسوس که همیشه دیر رسیده و وقتی اومده اون رفته بود ...شده این لحظه ی بهار رو درک کنی ؟شده لحظه ای باشه که تو خودتو تنها میون یه دشت وسیع حس کنی تنها تنها تنها تنها .... و فریاد بکشی هزار بار آی آدم ها و کسی جوابی نده ؟ و ببینشون از دور و بدوی و هر چی بری به اون سایه های نرسی؟بوده لحظه ای که دستت رو دراز کنی و آسمون با سخاوت ستاره ای بهت ببخشه و تو گرم گرم ستاره رو بغل کنی و ستاره ذوبت کنه؟

بوده لحظه ای که طرقه بشی و سفر به خورشید رو شروع کنی ؟ بوده لحظه ای که سیمرغ عطار باشی و به قاف سفر کنی ؟ بوده لحظه ای که باشی بارون توی گرماگرم تابستون و بباری توی دل کویری یه تشنه؟

بوده باشه لحظه ای که تو سبو بشی در دست معشوقه هفت شهر عشق؟ بوده باشی ققنوس در میان آتش؟ شده از خاکستر برخاسته باشی و یا خاکسترت بیاره ققنوسی از دیار عشق؟

لحظه ای بوده که قارقار تنهایی یه کلاغ در شهر آدمها شده باشی و تنهایی و دل تنگی ماهی رو توی تنگ حس کرده باشي؟؟؟ شده لحظه ای باشه که شکستن قلب سیمانی خانه قدیمی رو حس کنی؟؟؟؟؟؟؟؟

بوده لحظه هایی که سرخی برگ بشی توی دست باد پاییز و اشک سرما بشی توی دل شب تنهایی هایی زمستون ؟ بوده لحظه ای که دل کسی رو بند بزنی و بچسبونیش؟ بوده لحظه ای که خار رو حس کنی وقتی به گل زل میزنن و اونونمی بینن , شده اون لحظه حسادت خار درک کنی و آروم نوازش کنی و بهش بگي که اونم زیباست مثل گل و حتی گاهی زیباتر.

شده لحظه ای باشه که تو نباشی ولی تمام این حس ها باشن ؟؟؟ شده خودت رو ترک کنی و کوچ کنی به شب یکی که مثل تو همه این حس ها رو داشته؟؟؟؟؟

پاورقی نوشته من. کتاب کوری, ساراماگو رو خوندم هیچ واژه ای واسه توصیفش نیست. مطمئنم خیلی ها این کتاب رو خوندن نمی دونم چه حسی داشتن ولی من تمام صفحه صفحه کتاب خودم و دیگرانی رو دیدم که مثل قهرمان های داستان کوری هستیم .شاید کورهایی که عصا کش کورهای دیگه شدیم و همه توی یه دنیایی از هیچ دست و پا میزنیم .نمی دونم چنتا از ماها مثل همسر چشم پزشک داستان کوری می بینیم ولی میدونم آدمهای زیادی کور شدن .شاید بشه گفت ترس و وحشت توی کتاب زیاده مثل وقتی که یه فیلم ترسناکی رو میبینی که هیچ موجود هیولایی نیست و تو هیچی نمی بینی به جز اینکه میدونی باید بترسی.......

اگه بتونم حتما خلاصه داستان رو میذارم .

 
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 0:19 قبل از ظهر توسط آن |