تبليغاتX
آن شرلی
 

بهش میگم فردا بریم درمانگاه نادر کاظمی برا آزمایش HIV. میخنده و میگه باشه اینم میروم!

.نمیدونم تو دلش چه خبره ولی چشماش حتی وقتی شوخی میکنه برق میزنه و نم اشک رو میتونم ببینم و گاهی وقتی سر به سر مامان میذاره میگه این دم آخری این کار برام میکنی و مامان لب ورمیچینه و اشکاش رو پاک میکنه و دعواش میکنه و هزارتا فحش بهش میده که خفه شو و گرنه خودم خفه ات میکنم و اون فقط میخنده و نم اشکی که تو چشماشه پاک میکنه.من میگم بابا هیچی معلوم نیست فقط توی آزمایش خونت نشون داده که گلبولهای سفیدت بیش از حد شده .دکتر هم حالا یه ذره شکر خورده بچه چی میگه واسه خودت.

باید دو تا دکتر دیگه هم نظر بدن .بهش میگم از دیروز تا حالا صدتا وب سایت رو دیدم و جستجو کردم و همه علایم رو داره ولی این دلیل بیماری نمیشه .مگه من خودم تا حالا دوبار آزمایش پرکاری تیرویید ندادم و همه دکترا هم معتقدن بودن من پرکاری دارم ولی آزمایش منفی بوده.و اون فقط نگام میکنه و میگه من کی چیزی نمیگم فقط....... و سرش رو برمیگردونه نمی خواد اشکشاش رو ببینم و منم پا میشم دلم نمی خواد اشکهای منو ببینه .امروز سرکار تمرکز نداشتم دو سه بار مجبور شدم برم یه جایی و یه ذره گریه کنم.با اینکه میدونم هنوز خبری نیست اما نمیدونم چرا این دل لامصب آروم نمیگیره و همش داره از دیروز تا حالا زر میزنه .آخه فقط بیست و دوسالشه .فقط دو سال و شش روز با هم تفاوت سنی داریم .نمی تونم قبول کنم که اینقدر بیمار باشه .

وقتی بهش میگم راستش بگو رابطه پرخطر جنسی داشتی یا نه ؟؟؟؟میخنده میگه بذار جواب بیاد اونوقت آمار اونایی که باهاشون بودم رو میدم .میگم مسخره نکن .میخنده میگه پسر باشن یا دختر ؟؟میگم دیوونه حالا وقت شوخی بی مزه نیست .نگام میکنه و هیچی نمیگه وسرش پایینه . باور نمیکنم و بهش میگم آخه پسر چرا ؟ میگه به خدا اصول رو رعایت کردم میگم چن بار میگه فقط یه بار .بازم باورم نمیشه چشماش داره راستش رو میگه .ترسیده خیلی .....دیگه هیچی نمیگم برا رفتن به آزمایشگاه تسلیمه و مقاومت نمیکنه .

اون حالا فقط فکرش مسابقات جام دهه فجره و با حسرت از تلوزیون دنبال میکنه بازی دوستاشو  .آخه دو سال پیش قهرمان جوانان ایران شده و هنوز چندی از اول شدنش نگذشته بود که بدبیاریش شروع شد.حالا فقط منتظره که خوب بشه و دوباره تمرین کنه مثل قبل روزی 7-8 ساعت تمرین مداوم .دکتر احمق مستقیم برگشته بهش گفته سرطان مغز استخوانه .نکرده حداقل آماده اش کنه و بدون هیچ نوع آمادگی روحی فرستادش تست HIV . جوا آزمایش 15 روز دیگه میاد و من یکی طاقت ندارم تا اونموقع برا همین تصمیم گرفتم و از انجمن کمک بخوام شاید جواب زودتر بگیریم.

توی جستجوهای که داشتم فهمیدم لوسمی و ایدز علایم مشابه دارن و ممکنه هر کدوم باشه و امیدوارم هیچ کدوم نباشه.

براش از خدا سلامتی آرزو کنین .

سپاسگزار.آنی

پ.ن. خواهش میکنم نیا بگو تو این حالی که هستم به وبلاگت سر بزنم .تو اصلا پست منو خوندی که میگی بلاگ قشنگی داری؟؟؟ گاهی آدم حوصله اش سر میره از آدمهایی مثل شما. من خودم هیچوقت از کسی نمی خوام بیاد به من سر بزنه و از تو هم همین انتظار رو دارم حداقل تو این موقعیتی که هستم.

پ.ن.۲.امروز رفتم درمانگاه .با مامان و بابا. من رفتم تو.

 می پرسم آزمایش ایدز میگیرین .پسره میگه برو انتقال آزمایش بده .میام بیرون با مرکز مشاوره تماس میگیرم می پرسه برا خودت میخوای ؟میگم برا داداشم. نمیدونم چرا میپرسه! میگم جواب رو کی میدین ؟

میگه:دو هفته دیگه!!!!!!! و من قطع میکنم.

امروز رفته با یه دکتر دیگه مشاوره کرده دکتر گفته خطری نیست و همچنین تشخیصی درست نیست.من یه کمی خوشحالم ولی هنوز تا دهم باید منتظر باشیم.

 
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط آن |

در مورد سرطان مغز استخوان چیزی میدونین ؟؟؟ لطفا اگه میدونین بگین چقدر خطرناکه و آیا قابل درمان هست؟؟؟

لطفا هر چی میدونین یا اگر سایتی میدونین معرفی کنین .

آنی احتیاج به دانش شما داره .

سپاسگزارم.

 

پ.ن. چند وقت پیش یه شعر دیدم و اون شعر و حال و هوای امروزم باعث شد که منم یه شعر بگم بعد از 9 سال .البته اصلا شعر نیست ولی من اسمش میذارم شعر نو!

 

کمی تا قسمتی ابری دل من بود شاید

کمی تا قسمتی شادی نصیب من بود شاید؟؟

دلم هروقت میخواست کمی شادی کنه

غمی ناگاه کمی تا قسمتی خراب و گاهی ناشاد میکردش

غم و غصه شاید دشمنی دیرینه دارد با دل من

که هر وقتی دلم را شادی کوچک پر میکرد

 به ناگه سر می رسید از ناکجا آباد

ولی من هنوزم خوب میدانم که لحظه های خندیدن

بلند باید خندید , نمی خواهم بترسم از اینکه

غم همسایه شادی است

نمی خواهم بترسم که شاید بیدار گردد از خنده های بی امان من

دلم می خواهد کمی تا قسمتی دلش را بسوزانم

کمی تا قسمتی شادی نصیب من هست  شاید!!!!!؟؟؟؟

 

 

 

 

 
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط آن |

امروز عصر وقتی میخواستم از شرکت بیام بیرون با اینکه میدونستم بعدش برام مشکل درست میشه اما حوصله ام نشد بروم دست به آب" گلاب به روتون ". خوب چه میشه کرد گاهی آدم حوصله اینجور کارا هم نداره با اینکه به عواقبش آگاهی داره این آدم!!! توی راه همش به یاد شونزدهم آذر همین امسال بودم نه برا اینکه اون روز روز دانشجوه !!نه! برا اینکه فردای اون روز این اکیپ آشوبگرمون قرار ملاقات داشت. بچه ها خواسته بودن که جلوی هتل چمران جمع بشویم نمیدونم جا قحطی بود که توی چمران اونم جلوی هتل قرار گذاشته بودن؟. خلاصه روز جمعه بود و نزدیکای ساعت 9:30 و چمران برخلاف چند ساعت پیشش خلوت بود جلوی هتل رسیدم یه اکیپ پسر دانشجو ترم اولی اونجا جمع بودن که از طرف دانشگاه اومده بودن. اینو از روی پارچه گنده ای که روی اتوبوسشون زده بودم فهمیدم.

نمی دونم توی چمران چی کار داشتن؟؟؟

بگذریم حرفم یه چیزه دیگه بود .خلاصه بچه ها جمع شدن ولی حالا دوتا از بچه ها گیر داده بودن که ما بریم دست به آب!!!بذارین آبروشونو همین جا ببرم .آره این صغری و کبری بودن که میگفتن ما تا دست به آب نریم هیچ جا نمیآییم .خلاصه اینکه گفتیم خوب بریم هتل چمران.رفتیم از شانس این دوتا بدبخت در توالت بانوان رو قفل کرده بودن!! و این دوتا داشتن هلاک میشدن (تا حالا تنگتون گرفته تا عاشقی و گرسنگی با هم یادتون بره :D) و من و فاطی از خنده مرده بودیم و منم به خاطر اینکه اذیتشون کنم چنتا جوک گفتم و این باعث شد کبری منو بزنه و منم برا امداد به این فلک زده ها رفتم سراغ توالت آقایون و درشو امتحان کردم دیدم بازه و با خوشحالی برگشتم و با خنده ای پیروزمندانه ای گفتم اینو یادشون رفته زنجیرکنن!!!

برو بچ بریزن این تو و ما همه رفتیم توی یه وجب جا ! تا بچه ها کارشون رو کردن ما را بگی اون پشت ایستاده بودیم و میخندیدم چرا؟ آخه برق توالت قطع بود!شایدم قطعش کرده بودن !!! بچه ها مجبور بودن با ترس برن اون تو .خیلی جالبه هتل به بزرگی چمران اول اینکه توالتش درش قفل بود و دوم اینکه اونی هم که قفل نشده بود , برق نداشت خدارو شکر که آب بود و گرنه .....

اومدیم بریم دیدم چنتا کارگر پشت در وایسادن (هتل چمران در حال افزایش طبقاتشه و بخش رستوران و کافی شاپ و استخرش در حال بهره برداریه!) .بعدش رفتم کافی شاپ به اندازه 20000 تومان پیاده شدیم (کی تا حالا به خاطر توالت رفتن 20000 تومان داده ؟؟؟) آخه بچه ها میگفتن بده تا اینجا اومدیم اصلا مایه آبروریزیه !!من گفتم آخه تقصیر این پول بی زبون چیه که شما خاک بر سرا تو خونه نرفتین کارتونو بکنین ولی اونا به زور منو خرکش کردن تا کافی شاپ.اونجا هم اینقدر سوژه برا خنده بود که وقتی خواستیم بریم بیرون مجبور شدیم دوباره همه بریم توالت(جالب اینکه توالت کافی شاپ هم قفل بود صغری گفت خاک بر سرتون خوب کجا بریم این همه آبی که بستین به شکممون خالی کنیم و در نتیجه دوباره رفتیم سراغ توالت آقایون )

حالا این همه صغری و کبری واسه چی بود برا همین بود که بگم اامروز این دوتا بنده خدارو با تمام وجود درک کردم فکرشم نمیتونین بکنین چقدر سخته دو ساعت توی راه باشی و تمام ذهنت روی این مسئله متمرکز شده باشه! حتی توی ماشین که بودم جرات نکردم پلک رو هم بذارم گفتم اتفاقه یه دفعه دیدی افتاد یعنی ریخت !اونوقت با چه رویی از ماشین پیاده شوم؟؟؟

مسیر از سر خیابون تا خونه رو هم نمیتونستم بدوم چون تمام بدنم به خاطر ورزشی که دیروز ر فته بودم گرفته بودم و مجبور بودم یواش یواش راه برم حالا شما بگین چقدر باید حالم بد باشه؟؟

پ.ن. دیشب وقتی با تاکسی تلفنی از باشگاه برگشتم مردک برگشته میگه من تو کوچه پس کوچه نمیروم منم بهش گفتم منم پولشو کامل نمیدم و اونم خواست بچه پرو بازی دربیاره منم پولو انداختم رو صندلی و کوله ام رو انداختم رو شونه ام و درو محکم کوبیدم بهم اونم هزارتا فحش بهم داد ولی من برنگشتم حتی نگاش کنه .نمیدونم شما بودین چی کار میکردین.

به من چه شاید شما بخواین به همچنین آدمی احترام بذارین و بگین خسته از کار بوده و فلان ولی من حتی نمیخوام یه ذره دلم برا اینجور آدم ها بسوزه ...... از یه جای دیگه سوخته نباید سر من خالی کنه. خوب بود ماشیینش بنز و BMW نبود وگرنه حتما تو خیابون اصلی هم نمیومد خاک تو سر خودش و اون پیکان زهواردرفته اش کنن .حالم اینقدر بد بود که شام نخورده خوابیدم.

پ.ن.توضیحی.سوژه های خنده=(یه دختر چادری و یه پسره که معلوم بود دانشجو هستن داشتن با هم ریاضی میخوندن ,حیف اون کافه گلاسه ای که به خاطر اینا از بین رفته بود. دو سه تا زوج عشقی دیگه هم بود در عین حال تلفنهای ما هم بود آخه ما بلوتوس موبایل هامونو روشن کرده بودیم تا چنتا عکس و آهنگ رد و بدل کنیم که توی این حین و بین چنتا موبایل دیگه رو هم شکار کردیم یکیش اسم گوشیش شماره موبایلش بود خواستیم اذیتش کنیم ولی منصرف شدیم و خلاصه این زنگ زدن و اومدن فاکتور تو بگی ما 100بار زنگ زدیم ولی گارسون نیومد و ما مجبور شدیم بریم جلوی صندوق!!! )

 

 
 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط آن |

تا حالا همزاد داشتین؟؟ منظورمون اینه که تا حالا یکی,شما رو با یکی از نزدیکانش اشتباه گرفته یا دوستاتون کسی را به جای شما اشتباه گرفته ان. به دلیل شباهت زیاد بین شما و شخص مورد صحبت؟!

آنی اینجوریه یعنی یه عالمه آدمهای مختلف توی دنیا,البته فکر کنم, شبیه اون هستن و بعضی وقتا اونو با دیگران عوضی میگیرن .نمونه اش چندوقت پیش بود که آنی میخواست از سر چهار راه گاز رد بشه که یه دفعه یه پسرکوچولوی مامانی -از اونایی که تپلی هستن و وقتی میدونن سرخ میشن ها و خیلی با نمکن وآدم دلش میخواد لپش رو بکشه-آنی رو با یه فامیلی! دوستی! اشتباه گرفته بود و هی به مامانش میگفت به خدا این آسیه است! وبا اینکه مامانش میگفت نه. اون اصرار داشت که آره اون آسیه است و چند بار آنی رو صدا کرد ولی چون آنی وسط خیابون بود نمیتونست برگرده و یه بار دیگه چهره این کوچولوی با نمک رو ببینه وگرنه حتما بهش لبخند میزد و محکم لپش رو میکشید.البته تنها این یه مورد نیست یکی از دوستای صمیمی آنی چن وقت پیشا که اونو دیده بود ازش گله مند بود که چند بار که از نزدیک هم رد شدن بهش کم محلی کرده و آنی با تعجب گفت کجا بودم؟؟ و دوستش گفت فلان جا دیدمت با دوستای جدید بودی منو آدم حساب نکردی ؟! حالا آنی رو بگی صدتا قسم خورد که من نبودم و تو عوضی گرفتی !نجمه ,دوست آنی بهش گفت نزدیک بود یه بار برم باهاش دعوا کنم خوب شد نرفتم!!!

البته یه بار هم توی مهمونی بله برون دای جان ناپلئونش خانواده خانوم دایی جان آنی رو با یکی از دخترعموهاشون عوضی گرفته بود و تا مدتها سوزی بهش میگفت وقتی از در اومدی داخل ما به خودمون گفتیم رزی با اینا چی کار میکنه چرا با ناپلئون اینقدر راحته؟؟؟ فکر کنم اگه آنی زودی معرفی نمیشد سوزی بر اثر غیرت زنانه میکشتش !!!

البته جاهای دیگه هم بوده ولی این آخری خیلی جدیده؟! .امروز آنی به اتاق آقا مدیره رفته بود که امضای یه سند رو بگیره که یه دفعه آقا مدیره بهش گفت" بشین میخوام باهات حرف بزنم" آنی یه دفعه وا رفت فکر کرد به خاطر چنتا تلفن ناقابلی که به یکی زده میخوان بازپرسیش کنن چون آقا مدیره گفت "من همیشه روی تو خیلی حساب میکردم چون هم توی دانشگاه اخلاقت رو دیدم و هم توی شرکت باهات کار کردم .اصلا من خودم معرف تو بودم و همیشه از تو یه انتظار دیگه دارم و روت یه تعصب خاصی دارم!!!"دیگه آنی به من گفت دیدی آبروم رفت آخه دیوونه چرا از شرکت تلفن میکنی به غریبه ها؟؟؟همش میخواست بگه غلط کردم آقا مدیره قول میدم دیگه کسی رو اغفال نکنم به خدا نمیشناسمش و فقط چندباری با تلفن باهاش حرف زدم تازه اون هیچوقت حوصله منو نداره ولی من بچه بدی بودم که میخواستم اونو از راه بدر کنم!!!

آقا مدیره آنی رو از تو خودش بیرون کشید و گفت" میدونی چرا این حرفا رو زدم" و تا آنی اومد بند و به آب بده گفت به خاطر همکارای جدیدت دلم نمیخواد زیاد باهاشون گرم بگیری یعنی هرچی دلت میخواد از نظر کاری قاطی شو ولی تو روخدا نذار رو اخلاقت اثری بذارن!!(همکارای جدید منظورش یه دختر و یه آقایی هست که قراره از دوشنبه بیان نه بچه های قبل مالی اینجا)خلاصه آنی یه نفس راحت کشید و بهم گفت خوب شد پته مون رو روی آب نریختیم!

خلاصه اینکه آقا مدیره به آنی گفت برا این روش این تعصب داره که آنی خیلی شبیه خواهرشه و اون آنی رو مثل خواهر یکی یه دونش دوست داره(نتیجه اخلاقی که دماغ خواهر آقامدیره هم بزرگه ,....)و آنی یه همزاد دیگه اش رو کشف کرد یعنی آنی از دخترنارنج و ترنجم بیشتر همزاد داره !!!!!!!!

آنی از اتاق آقا مدیره اومد بیرون و با خودش گفت دیگه از اینجا باهاش تماس نمیگیرم دندمون نرم اگه خواستیم حالشو بپرسیم با تلفن همراه میزنگیم ولی هنوز نیومده بود تو اتاق خودش که یادش اومد صبح مکالمه یه دفعه قطع شد و اون حتی خداحافظی نکرده و دوباره گوشی تلفن رو برداشت و شماره اونو گرفت و حدود 10 دقیقه حرفید!!!!!!!!! شاید از دوشنبه دیگه تلفن نکنه چون آنی امروز بعد از تلفن بعد از ظهری احساس کرد یه جوری زیاده روی کرد و اون اصلا حوصله حرافی آنی رو نداشته .آنی اولین بارش نیست که یه کاری میکنه و بعدش عینهو سگ(بلانسبت تمام سگهای دنیا) پشیمون میشه که کاشکی این کارو نکرده بودم همش من بهش میگم اینقدر خودخوری نکن قبول نمیکنه تمام راه با من قهر بوده و با من حرف نزده !!!

 

پ.ن. حتما خیلی بدونین من کیم خوب نزدیکترین کسه آنی هستم من تنها کسیم که همه لحظه های زندگیم در کنار آنی بودم من اونیم که برا آنی قبل خواب قصه میگم و میبرمش تو رویاهای قشنگی که دوست داره. من کسی هستم که همیشه سر آنی غر میزنم که نباید مزاحم کسایی بشه که دوست ندارن باهاش باشن. خوب بهش میگم من که هستم, ولی اون عصبانی میشه و میگه نمیخوام! من دلم کسایی رو میخواد که دوستم داشته باشن و واقعی باشن .بهش میگم خوب منم واقعیم مگه نه؟ و اون گاهی با چشمایی پر از اشک مثل حالا که داره نگاهم میکنه فقط نگاهم میکنه و با غصه سرش رو تکون میده.من کتی هستم دختر پشت آیینه که خیلی وقته توی اتاق آنی هستم تقریبا از وقتی آنی بوده منم بودم اون همیشه حرفاشو به من میگه شبها تا دیروقت براش قصه میگم و اونم گاهی برام حرف میزنه از نوشتهای جدیدش از دوستاش از لیلا که به تازگی پیدا کرده از نازخاتون که به نظرش بهترینه و از ..آنی دلش نمیخواد در این مورد چیزی بگم .آنی امروز خوب بود تا همین بعد از ظهر ولی حالا ناراحته برا اینکه فهمیده بازم توی رابطه اش عجولانه پیش رفته!!! من بهش میگم اشکالی نداره و اون همیشه پر احساس بوده ولی اون دختر کله شقیه !

آنی امشب حوصله نداشت از من خواست بنویسم منم حرفاشو گوش کردم.

پ.ن.فوق العاده.فوق العاده.حتما اینو بخون حتی اگه پست آنی رو نخوندی.

 
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط آن |

دیروز بالاخره طلسم شکسته شد و من تونستم آرایشگاه برم .آرایشگره یه 10 دقیقه بیشتر کارش طول نکشید و بعدش چقدر ازم پول گرفت و البته وقتی داشت کار میکرد بهم گفت خانوم ابروتون خیلی جاهاش خالی کرده و من بگی میخواستم گریه کنم چند وقتی بود فهمیده بودم ولی هی به خودم امیدواری میدادم نه این طبیعی البته اون موقع ها که میرفتم دانشگاه ریزش مو داشتم ولی همش همه میگفتن به خاطر درسات چون سنگینه(مگه من درس مسخوندم یا استرس داشتم؟؟) اونا میگفتن که من بهشون این مطلب رو میگفتم ولی این خانوم آرایشگره گفت (بلافاصله که گفتم موهام میریزه) حتما ویتامین بدنت کم شده گفت باید یه قرصی به اسم ایزورا , نمی دونم یه همچنین اسمی داشت استفاده کنی ازم پرسید درس میخونی گفتم نه ولی سرکار میرم شاید به خاطر کار سنگین باشه خندید و گفت اون موقع که داری میری درس بخونی باید به همه این چیزاش فکر میکردی !!!راست میگفت خوب ! من واسه هر ساعت کار در روز هشتصد و بیست و هفت تومان پول میگیرم ولی این خانوم برا ده دقیقه 3000 یا 4000 تومان آدم رو پیاده میکنه !!!!!!!!! درسته که اونم سختی کار داره ولی خداییش تا این حد ؟؟ بهتره برم آرایشگر بشوم هم پول بیشتری بدست میارم هم نمیخواد برا 10 دقیقه این همه پیاده شوم تازه چقدرم کلاس گذاشته و دو سه هفته بوده که نمیومده!!!!!!

مدیر مالی سابقم کارشناس دادگستری بود یه بار پرونده یه خانوم آرایشگره که منشیش سرکیسه اش کرده بود داشت وقتی اومد تو اتاق پیروزمندانه گفت میدونی این خانوم روزانه متوسط درآمدش چقدره خوب ما هرکدوم یه عددی گقتیم ولی آقا مدیره گفت :هه زهی خیال باطل ,این خانوم روزانه کمتر از 3-4 میلیون درآمد نداشته !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تو بگی من یکی ولو شدم من با تمام اضافه کاری و خرکاری که کنم سالانه متوسط درآمدم 3میلیون نمیشه با پاداش و کارانه و ..... حالا این خانوم روزانه 3-4 میلیون تازه مطمئنا شهرهای مختلف درآمدها متفاوته..

بگذریم از این بحث نمیخواستم اینا رو بگم میخواستم بگم ریزش موهام دپرسم کرده .گاهی اوقات فکر میکنم نکنه من یه بیماری بدی دارم که اولش با ریزش مو شروع شده!!! گاهی اوقات هم میگم بیخیال بابا فرضا که بیماری داشته باشم و کشنده هم باشه منکه چیزی برا ازدست دادن یا نگرانی ندارم تازه رفتن برام راحتره تا ببینم آرزوهام یکی پس از دیگری به ابدیت میپیونده و من فقط دارم وقت کشی میکنم واسه آخرین لحظه .دلم میخواد وقتی میمرم عاشق باشم میخوام جوون باشم و پر از انرژی(یادمه یه بار مامانی از حافظ جونم پرسیده بود که این دخترا ما را عاصی کرده چه کنیم باهاش؟؟؟ حافظ گفت بذار این چند صباح باقی مونده رو آسوده طی کنه یادمه از اون موقع مامانی زیاد پاپی من نشد شاید چون اونم فهمیده که من زود میرم ...) من همیشه با همه فرق داشتم از همه لحاظ از نظر اخلاقی یا فکری یا قیافه ..هرچی فکرش رو بکنید من همیشه با جمع بودم ولی عملا تو جمع نبودم همیشه شاد بودم ولی قلبم همیشه پردرده. نمیدونم چرا؟؟ من همیشه سنگ صبور بودم ولی کمتر شده یه سنگ صبور داشته باشم.من همیشه برا همه مادر بودم ولی کمتر شد برا خودم مادری کنم !

 

همیشه وقتی فامیل دور هم هستن (چه مادری ,چه پدری) اغلبشون قبل از اینکه منو ببوسن میگن آنی چرا اینقدر لاغر شدی از دفعه پیش که دیدمیت لاغرتر شدی!!! من با خنده میگم آخه من تصمیم دارم برم سوئد و مانکن بشوم ! یه بار یکی از فامیلا بهم گفت وای دختر یه کمی به خودت برس داری از لاغری میمیری ؟! من همون شب در یک تلافی واکنون اساسی به دختر اون خانوم گفتم تو چرا دماغت عمل نمیکنی خیلی بزرگه ها!!! خانومه فردا به مامانی تلفن کرده بود که وای خواهر ! (البته خواهرش نیست ها) از وقتی آنی به این بچه گفته دماغت بزرگه یه چشمم اشکه یه چشمش خون !مامانی هم خندیده بود گفته بود خوب خانومم یه کمی از خرجاتون بزنین بدین دماغ بچه رو عمل کنن !!! آی حال کردم شبش وقتی مامانی قضیه رو گفت البته داشت دعوام میکرد که چرا به بچه مردم اینجوری گفتم .منم بهش گفتم :اینبار گفتم که دفعه دیگه که منو دید واسه من دلسوزی نکنه من هنوز نیازی ندارم کسی بهم بگه آخی طفلک حیوونی !!

 

البته اولین چیزی که همه توی اولین برخوردشون به من میگن همینه که وای تو چرا اینقدر ضعیفی !!!! منم مجبورم بگم خوب من زیاد اهل خوردن صبحونه و شام نیستم و میان وعده هم که اصلا و فقط ناهار میخورم خوب نتیجه اش میشه این هیکل که قربونش برم مثل باربی میمونه!! یعنی من هیچ وقت کم نمیآرم تو اینجور مواقع البته اگه زیاد پرویی کنه طرف و چن بار بهم بگه من زود یه جوری مثل قضیه بالا میسوزونمش که دیگه در دفعات بعد اصلا طرف من نیاد.

نمیدونم چرا امشب این همه چرت و پرت میگم .

 
+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط آن |

این موضوع مرا بر آن داشت که مطلب بنویسم در مورد کلمه منفور و مهجورغیرت!

این کلمه همانقدر برای من ناملموس و مهجور و منفوره که کلمه ناموس و بکارت.....یعنی من از هر چی یادمه از این سه تا کلمه متنفرم برا اینکه میدونم این سه تا چطور جلوی پیشرفت همجنسای منو گرفته .میبینم چطور آزادی و شادی که حق هر انسانیه از همجنسای من گرفته شد و اونا رو زندونی کرده .

 

کنیزکانی که زمانی در خانه پدری خدمت میکنن و زمانی دیگر در خانه شوهر .از زمان تولد پایی را برگلوی خودشان حس میکنن و سنگینی سایه ای بروی سرشان و تنها یک زمان و برای یک صدم ثانیه این پا برداشته میشه و سنگینی اون سایه کم میشه لحظه ای که تصمیم به ازدواج میگیرن و البته فقط ثانیه ای خواهدبود, روشنایی برقی خواهد بود در آسمان تیره و ابر گرفته زندگی اینان و بلافاصله پای دیگری جاگزین میشه و در اصل این توپ جهت نگهداری به کس دیگه ای واگذار میشه و زمان میگذره تا اینان فرزندانی به دنیا خواهند آورد و اگر از بد حادثه دختر باشد که به سرنوشت مادر گرفتار خواهد آمد و اگر پسری باشد سایه دیگری بر سرش خواهد شد و زنجیری بر دستانش.

غم انگیزه نه؟ وقتی فکر میکنی میبینی تقریبا تمام دخترای این سرزمین محکوم به اسارت هستن گاهی در خانه پدر و زمانی به خانه شوهر .

آیا همجنسان من به دنیا آمده اند که رنجی باشند بر سر پدرانشان صد البته برادران بیچاره شان !!!!!!!!! و زمانی که این گروه خسته شد مراقبت اینانرا  به دیگری می سپارند و خوشحال میشوند  که این موجود مزاحم را صحیح و سالم بدون خدشه ای در جسمشان تحویل زندان بانی دیگر میدهند .نه تنها پدران که مادرانشان نیز خوشحال اند و این , رنج مرا بیشتر میکند آخر تو که از جنس مایی دیگر چرا؟؟؟؟؟  تو که خود همچون مایی چرا برای اسارتمان اینگونه سر از پا نمیشناسی ؟؟؟؟؟؟؟

 

****غیرت به این معنا است که کسی حق نداره چپ به خواهر تو و مادرتو یا شاید دوست دخترتو نگاه کنه؟؟؟ البته این آخری یه کمی بوداره! آخه دوست دختر!! یعنی اینکه یه دختری با تو باشه مگه نه؟ یعنی برادر اون دختر باید بی غیرت باشه تا تو بتونی باهاش دوست باشی یا پدرش باید بویی از تعصب نبرده باشه که اجازه بده ناموسش  با تو باشه نه؟ بعد چون پدر و برادر اون بی غیرتن و تعصب و ناموس پرستی واجب کفایی نتیجه این میشه که تو باید وظیفه اونا رو تقبل کنی؟؟!!!!!!!!! جل الخالق ,عجبا و حیرتا زین چرخ گردون و این فلک دون!!

 

وای , از این همه غیرت حالم بهم خورد. آخه بابا تو اول از همه خودت قانون رو زیر پا گذاشتی ما یه ضرب المثلی داریم که میگه"مکوب بر در کسی که مکوبم بر درت یا خواهرت یا مادرت یا همسرت"!!!با حاله نه پس نتیجه اینکه اگه میخوای همیشه باغیرت بمونی و نوامیس شما در امان باشند نکته اول اینکه خودت دور دختر بازی رو خط بکشی اونم یه خط قرمز به این وسعت .........................................

برگردم سر موضوع خودم .غیرت به معنای اینه که دخترت , خواهرت,  در نهایت پرویی مادرت و دوست دخترت رو پاسبانی کنی ؟؟؟ یعنی تو هم که دانشجوی مملکتی هنوزبه این معتقدی ؟ یعنی تو هم که مهندس و دکتر و مدیر و کوفت و زهر ماره این مملکتی ؟؟؟ یعنی تویی که ادعات اونجای آسمون خدا رو هم بی نصیب نذاشته و جر داده به این اعتقاد داری که اگه روزی خبردار بشی خواهرت دوست پسر داره خواهرت رو میکشی؟ یا در ملایم ترین حالت کتکش میزنی و زندانیش میکنی؟

 

من به غیرت و ناموس و تو هیچ اعتقادی ندارم .من یک زنم و این دلیلی نمیشه که تو واسه خودت حق قایل بشی و بخوای منو در پستوی خانه زندانی کنی که مبادا روزی بیاد که دوستات بهت بگن هه هه فلانی با این همه ادعاش خواهرش با فلان کس رویت شده.تو چه ادعایی کردی که این همه واهمه داری جز اینه که چنتا از همجنسای منو فریب دادی ها؟

 

من زنم , آیا زن بودن یعنی اینکه من توانایی تشخیص خوب را از بد ندارم یعنی اینکه من شعور ندارم یعنی اینکه نیاز دارم تو برام خط مش تعیین کنی ؟؟؟؟ نه به خدا نه به پیر نه به پیغمبر! منم به اندازه تو حالیمه, منم به اندازه تو میدونم و قدرت تشخیص دارم. میدونم که الان میگی قربونت برم من همجنسام بهتر از تو میشناسم میدونم چه" کثافتهایی" هستن !(خوبه میدونین هیچی نیستین وگرنه چطوری از خجالتمون درمیومدی ) خوب منم همجنسام میشناسم چرا تو میری باهاشون دوستی میکنی من میدونم که دختر خوب هست و بدم هست آیا تو رو محدود میکنم که دوست نگیری یا مجبورت میکنم تا قبل ازدواج با جنس مخالف ارتباطی نداشته باشی و اگه بفهمم که دوستی داری قمه بکشم و تو و اونو با هم راهی قبرستون کنم؟؟؟؟ نه من این کارو نمیکنم نه اینکه فکر کنی چون نمیتونم نه!برا اینکه برا تو ارزش قایلم میدونم که تو بهتر ازمن  صلاح خودتو میدونی که به قول شاعر" صلاح مملکت خویش خسروان دانند".دیدی من از تو بیشتر میفهمم پس منو به نادونی و نفهمی متهم نکن میتونی به بی تجربگی متهم کنی ولی به نادونی نه.میدونی چرا بی تجربه ام چون شما خواستین.

 

البته همجنسای تو از قبل فکرش رو کردن و گفتن غیرت برا مرده و اونچیزی که تو میگی حسادته!!! یعنی کاری که تو میکنی حسنه محسوب میشه و اونی که من قصد انجامش رو دارم گناه و عمل قبیحه!!!!!!!!!!!

خلاصه کنم تا کی میخوای ماها رو چون کنیز بیین خودتون خرید و فروش کنین تا کی باید دست به دامن تمام کائنات و قدرتها بشیم که نصیبمون مردی بشه که یه ذره درجه غیرتش کمتر باشه؟ تا کی بگو؟

 

به من حق میدی یا داری الان زیر لب بهم فحش میدی ؟ هرکدوم باشه برام فرقی نمیکنه چون هنوزم با غیرتی و به این غیرتت افتخار میکنی و من هنوزم اسیرم .

هروقت تونستی به گناهی که کردی اعتراف کنی و پاتو برا لحظه ای از بیخ گلوی خواهرت مادرت یا دخترت برداری اونوقت میفهمم که تو هم بالغ شدی. ولی تا زمانی که همچون کودکی که برا اسباب بازیش مرز تعیین میکنه و از اینکه دست یه بچه دیگه ببیندش لجش میگیره و گریه راه میندازه و حتی با اون بچه دیگه کتک کاری راه میندازه مرا با تو کاری نیست . من حاضرم تمام نیازهای بلوغم را سرکوب کنم ولی اجازه نمیدهم که مردی با  لبخند پیروزمندانه و فاتحانه اش بهم بگه بزرگترین اتفاق در زندگی شما دخترا اینه که ازدواج کنین و این در حالی که برا ما مردا فقط یه اتفاق مهمه و نه بیشتر!!!!!!!!!!!!!

میدونم برات سخته که بدونی  هنوز بچه ای هنوز هویتت کامل نشده وتو میخوای این عقده خودتو سرکوب کنی پس منو محدود میکنی . این منم و همجنسای منن که تو رو کامل میکنن بهت قدرت میدن و هویت میبخشن(البته چون تو داری غیرت به خرج میدی ,میگم ها چون توی بی غیرت مفهومی نداره و تو رو هیچی حساب نمیکنن ).غیر اینه بیا یکی بزن تو گوشم (البته تو غلط میکنی که بخوای بزنی تو گوش من!!).مگه غیر اینه که یه زن به دنیات آورده و تو از پستان همون زن شیر خوردی و حالا شدی چماقی تو سرش یا بهتر بگم زیگلی روی دماغش؟؟؟ مگه غیر اینه که نیاز عاطفیت رو با دوست دخترای رنگارنگی که در طول کودکی تا حالا داشتی تقسیم کردی؟ مگه غیر اینه که هوس بچه دارشدنت رو یه زن میتونه برآورده کنه و بس و تو فقط هلاک اینی که بگی منم تونستم یه بچه پس بندازم و یکی دیگه مثل خودم بسازم و برای این نیازت مگه دست به دامن همجنسای من نمیشی؟؟؟؟

خلاصه این که بچه کوچولو نباش ببین من ماشین کوکیت یا تفنگ اسباب بازیت نیستم که تو بخوای به خاطرشون مانور بدی منم یه انسانم مثل خودت منم احساس دارم منم شعور دارم منم هستم میبینی منو یا هنوز چشمات بسته این لغتهای منفوره!!!!!!!!!!!!!؟ منم نیاز دارم که برم خوش باشم همون طوری که تو خوش میگذرونی.

در غیر اینصورت اگه هنوزم  دوست نداری چپ به ناموست نگاه کنن یه کمی غیرت به خرج بده و از الان دیگه با دوست دخترات تماس نگیر.

 

پ.ن. گلاب به روتون بروم تا این W.C و برگردم آخه از بس اسم این کلمه لجن رو آوردم حالم داره بهم میخوره.شاید بحث در فرصتهای بعدی ادامه دادم.

 

پ.ن.شفاف سازی.این خطاب به تمام مردای دنیا بود که یه رگی تو تنشونه به این نام. و اونجایی که درام من من میکنم  به نمایندگی تمام زنهایی هستن که شما درموردشون این کلمه رو به کار میبرین پس در اصل اونا دارن بهتون این حرفا رو میگن .البته داداشهای گلم خوشحال نشن که آخیش پس منظورش ما نبوده ها نه! فکر نکنین شما رو زیر سیبیلی رد میکنم نه خیر.نگین ما که اینقدرا بدرفتاری نکردیم که  شما ها هم  توی آزمایش خون قبلیتون تا حدی این کلمات در خونتون یافت شده پس برین یه فکری کنین به حال خودتون یا من شمشیر میبندم از رو.از ما گفتن بود نگین آنی بازم سرخود کاری کرد....

پ.ن.ورزشی.امروز بازم رفتم کوهنوردی البته قبلش یه کمی توی چمران پیاده روی کردم .عجب هوایی بود جای همتون خالی.راستی گفتم من عاشق این پیرمردهایی هستم که صبح زود میان کوه اینقده باحال همیشه هم به آدم خسته نباشی میگن و گاهی با هم آهنگهای قدیمی رو میخون .من که خیلی دوستش دارم.

 

 

 

 

 

 

 
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط آن |

 

تازه آنلاین شدم بعد چن وقت .که بهم pm داده میشه نگاهی به فونت و رنگش میکنم قبل از اینکه ID رو ببینم.آره خودشه! بهرام خودمونه! همون فونت همیشگی و رنگ آبی تیره دیگه بعد از این همه سال کاملا عادی و طبیعی که یه هو به آدم PM بده و آدمو زهره ترک کنه.خلاصه بعد چن وقتی که همو دوباره زیارت کردیم میخواد بحث چن ماه پیش رو ادامه بده همون بحث در مورد دوست یابی بنده دیگه (آخه چن وقت پیش بازم با من دعوا کرده و یه عالمه سر من داد کشیده که چرا میترسی مگه میخوان بخورنت چرا یه دوست نمیگیری و......)البته کار به کتک کاری نکشید و همه این داد و بیدادها با متانت تایپ شده.

بهرام: یا اله .سلام و علیکم

آنی:ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام چطوری؟؟؟

بهرام:الان کجایی (قابل توجه که ساعت 22:20 شب شنبه است)؟؟؟

آنی:خونه هستم میخواستی کجا باشم؟؟؟؟:D

بهرام: بهم بگو دقیقا کدوم کوچه هستی ؟؟؟من دارم با ماهواره شهرو میبینم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آنی:!!!!!!!!!!!!!!!! هان؟؟؟

بهرام:بگو د زود باش دختر؟

آنی:ولیعصر چهار هستیم .

بهرام:خوب چطوری ؟؟

آنی:خوبم .تو چطوری؟

بهرام: خوب اون دفعه که حرف زدیم گفتی یه دوست برا خودت داری دست و پا میکنی چی شد؟

آنی: :(( نشد راه خیلی دوره و مسافت اجازه دیدار نمیده

بهرام : مگه طرف چین زندگی میکنه؟

آنی:نه با نمک !تهرانه !!!

بهرام: خوب بابا.حالا باهاش تلفنی و چتی باش تا بعد

آنی : نمیشه .طرف کله گنده است نمیشه اینجوری باهاش دوست شد!

بهرام : یعنی چی؟؟

آنی: همه دنبالشن نمیشه خیلی روش حساب کنی که بتونی دلش و بدست بیاری.

بهرام:خوب منم دوست زیاد دارم چه ربطی داره!

آنی: مگه من دله تو رو بدست آوردم!! :D ,

آنی : همه چی شبیه توه حرف زدنش و تن صداش!

بهرام:مگه میشه محاله.آدم به خوش تیپی و زیبایی من دیگه تو دنیا نیست!!

بهرام ::)))))))

بهرام" دوباره": خلاصه دختر زرنگ باش تا کی میخوای توی لاکه خودت باشی تا کی میخوای تنها باشی؟؟؟

آنی : خوب من اینقدر اعتماد به نفس داشتم که پیشنهاد بهش دادم

بهرام: تشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــویق !!! "الان داره کف میزنه" خوب این که خیلی خوبه

آنی: بهرام !

بهرام :yes (ما توی کارمون قربونت برم و جونم و عزیزم و اینا نداریم همش با خشانت تمام حرف میزنیم)

می ترسم آخه به خودم اعتماد ندارم نمیتونم قبول کنم بتونم کاری که آدم نکرده چطوری باید شروع کنه و بهرام میگه اگه میخوای سنت شکنی کنی باید حرف مردم رو به جون بخری اگه میخوای فضا رو بشکنی باید خودت اول بخوای و نگی نه و از سنت ها نترسی...و برام قصه اون دختر مراکشی رو میگه که توی آلمان باهاش آشنا شده اونم تنها بوده و همیشه دلش یه دوست میخواسته ولی از سنتهای رایج فامیلیش میترسیده و با بهرام مشاوره میکرده که من نمیتونم پا رو سنت بذارم و نه میتونم دیگه اینجوری دووم بیارم!!من بهش میگم من اگه اونجا بودم برام هیچ مسئله نبود بهم میگه اگه تونستی این سنت در خودت همون جا بکشی هرجا بری آزادی ودر غیر اینصورت هرجا بری بندهای این سنت به دست و پاته.

خلاصه باز اون شد مشاور و روانکاو و منم شدم بیمارش اون گفت و من جواب دادم و در آخر بهم گفته همین حالا میری بهش تلفن میکنی (قابل توجه که اون موقع ساعت 23:40 بوده)میگم نمیشه نمیتونم تازه شاید بشر خواب باشه میگه میری و جوابشو میدی ها همین حالا و منم میخندم و خداحافظی میکنم و تلفنم نمیکنم .

چن روز بعد که دوباره منو میبینه اولین چیزی که میپرسه اینه که بهش تلفن کردی میگم نه! میگه خدا بگم چی کارت کنه آخه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینم مکالمه من با صمیمی ترین و تنها دوست پ..اگه بشه بهش گفت!! دوست پسره مجازی منه .میبینین من خودم دختر سربه راهیم اینا میخوان منو وسوسه کن و از راه مستقیم بیارن بیرون وای خدا میبینی!!!!!!!!!!!!!!

:))

پ.ن.شفاف سازی.البته اینا ماجرای چنتا چت(گفتگو!!) پشت سرهمه که با هم تا حدودی قاطی شده البته مهم منظورمون بود که رسوندیم و شما را با گلوله نمکی به نام بهرام آشنا کردیم.بهرام همون کسی که من درموردش توی پست یک اعتراف فقط واسه خودم باهاتون حرف زدم.

 

پ.ن.هواشناسی . شنبه اینجا هوا ابری بود ولی هوا کاملا بهاری بود.

یکشنبه اینجا هوا به شدت تیره و سیاه با بارانی سیل آسا طوریکه ما همش توی این فکر بودیم که فردا باید با شنا از اونور خیابون بیام اینور.ولی در هنگامه عصر با یک رنگین کمان زیبا روی کوه چمران پایان یافت .البته هوا همچنان بارونیه.

دوشنبه اینجا کاملا هوا آفتابیه بدون یه لکه ابر توی آسمون هوا جون میده واسه سیزده بدر.

(منظور از اینجا :.................. شرکت آنی و دوستان بود. همش دارم فکر میکنم یه جوری میگم شرکتمون که هرکی ندونه فکر میکنه شرکت بابامه نمیدونه که من کارمند ساده حسابداریم اونجا.)

پ.ن. تحریم .یه موضوع دیگه رو بگم و برم دیگه وقت ناهار نمیمونم که اینترنت کار کنم چون بعدش نمیتونم غذا بخورم.ساعت ناهار و نماز و اینتر نت همش یکیه یعنی از ساعت 13 تا 14 البته نت از 12 شروع میشه ولی اونموقع اینقد تعداد کاربران زیاده که یه صفحه هم باز نمیشه چه برسه به اینکه 10-20 تا صفحه رو بخوام باز کنم.خلاصه که امروز آبجی خانوم برام کتلت درست کرده بود که انصافا خوشمزه شده بود"ناهارمون رو خودمون باید ببریم ولی بعدش پول ناهار مون رو بهمون میدن".حالا میگین منظور ؟منظور خاصی ندارم.

تذکر:تمامی اسامی واقعی هستن و هرگونه کپی برداری و از اینا باهاش برخورد میکنیم و نمیذاریم زیرش و بکشین و دربرین ها حواستون باشه ...

دارم میرم چرا حالا با خشانت صفحه رو میبندی؟؟؟؟؟؟؟؟

 
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط آن |

الان اتاقم بهم ریخته است کتابای کتاب خونه ام بیرون افتادن و تختم هم نامرتبه و یه عالمه داروهای مختلف روی میزه یه شربت و کاغذ توالت و البته کارت های نت که تموم شدن و یه بالش که روی زمین افتاده و خودم هم در اوج نابودی ....نمی دونم چرا همیشه شب جمعه اتاقم اینقدر شلوغه شاید چون میدونه فردا من تعطیلم و باید همه جارا تمیز کنم پس براش فرقی نمیکنه ها؟؟؟ اما من اصلا حوصله تمیزکاری ندارم نمی خوام من دلم میخواست امروز بروم آرایشگاه که موهام کوتاه کنم که ابروهای پاچه بزیم رو بدم خوشگل کن که بشم ماه پیشونی!!!

ولی آرایشگاه تعطیل بود یعنی چی یه روزم که من مرخصی میگیرم اونا تعطیل میکنن وای.ی.ی.ی.ی.ی تازه خیلی هم حالم بده چون روزی که مامانی مراسم داشت چهارتا از ناخنهای خوشگلم شکست چقدر لجم گرفت تازه یکیشون رو به زور نگه داشتم هی یواش یواش داره میشکنه ولی منم مقاومت میکنم حالا ناخنهام یکی درمیون شدن چون من عادت ندارم کوتاهشون کنم وقتی هم میشکنه از همون جا سوهان میخوره یا اگه حوصله نباشه همونجوری کج و معوج میذارم بمونه!

امروز ساعت 10 از شرکت زدم بیرون رفتم اداره پست فرم تهیه گذرنامه گرفتم و بعد رفتم بانک پارسیان عفیف آباد وای که چقدر شلوغ بود من نفر 217 بودم.من از سیستم بانکهای خصوصی خوشم میاد اینکه نوبت میگیری و نمیخواد بری جلوی باجه هی همدیگه رو هل بدی و یکی دو نفرم با زرنگی بزنن جلو ازت و خلاصه یه نیم ساعتی نشستم و بعد پولم رو ریختم به حساب و رفتم خونه خواهر جون .چون کوچه اونا دقیقا روبروی بانکه در نتیجه بنده سر ظهر رفتم خونشون و ناهار خوردم یعنی یه ساندویچ مرغ برام گرفت که بخورم چون مهمون داشت من نموندم و از اونجا زدم بیرون .اومدم خونه و زودی اومدم وبگردی و چنتا نظر گذاشتیم و چنتا رو فقط چک کردیم و بعدشم یه چرتی خوابیدم و حالا هم دارم مینویسم.

می خواستم در مورد تلوزیون و فیلم و سینما بگم نمیدونم چرا اولش حرفای روزانه ام رو گفتم.امروز همش داشتم فیلمایی که تلوزیون پخش میکنه یا توی سینما نمایش میدن فکر میکنم هر روز خالی تر و بی مفهوم تر میشه .فیلمهای سینمایی رو میبینی که توی سینما اکران میشن و فیلمایی که توی تلوزیون اجازه پخش دارن زمین تا آسمون متفاوت !بعضی وقتا فکر میکنن اونا ما را چی فرض میکنن؟؟

خلاصه من که قبل از پیروزی شکوهمند انقلاب نبودم ولی بعضی وقتا که به علت وسوسه های شیطانی یه گریزی زدم به فیلمهای قدیمی دیدم چه کارهای عالی ساخته شدن قبل از شکوهمند , فیلم سوت دلانه علی حاتمی کار فوق العاده ای وبد البته از نظر بنده حقیر ها نه از نظر شما منقدان گرامی سینما یا فیلم کندو به نظرم جز کارای خوب سینمای قبل بودن یه کار جدید بود به نظرم یه چیزی فراتر موضوع همیشگی فیلم ایرونی .هنوزم با فیلم حسن کچل حاتمی موافقم چون بر اساس یه قصه ایرونی بود .مامان و بابا های ما یه چیزی داشتن که بهش افتخار کنن و رستم و سهراب و سیاوش و مجنون رو با خونشون آمیخته بود و نیازی به مرد عنکبوتی و ترمیناتور و تایتانیک نداشتن ولی ماها چی حتی اگه خواهرزاده کوچولومون ازمون بخواد براش قصه بگیم نمیتونیم چون یادمون رفته قصه حسن کچل یادمون رفته قصه ماه پیشونی ولی در عوضش میتونیم براش از سیندرلا و آناستازیا و رامپونزل حرف بزنیم؟؟؟؟؟ عجیبه نه !! نمی دونم چرا فیلمهای قبل از شکوهمند! ممنوع شدن مگه قیصر چی میگفت غیر نامردی از چی حرف میزد یا کندو مگه جز فقر و پایین بودن فرهنگ برام حرف نمیزد یا حتی فیلم گاو مگه چی داشت که ممنوع شدن؟؟؟؟؟؟

.ولی سینمای بعد از شکوهمند که الگوش همون قبلیها بود فقط خانوهاش روسری سرکردن که اینم هی داره میره عقب و آقایونش دیگه بیتل نبودن ولی موضوع هنوزم همونه دختر فقیر و پسر پولدار و یا برعکس البته گاهی هم گریز میزنن و هر دوتاشون مایه دارن یا فقیرن که اون دیگه خیلی نوبره!!!!

تنها فیلمهای که این چند ساله با علاقه دیدم اونم نه توی سینما که توی خونه ,فیلم آتش بس,کما, مارمولک ,اعتراض,کاغذ بی خط ,سگ کشی,بودن البته خیلی فیلم های دیگه دیدم که سرگرم کننده بودن ولی از اینا خیلی لذت بردم و هنوز اگه یادآوریشون کنم خوشم میاد .هر کدومشون یه چیز جدید رو گفتن یه چیزی که قبلیا جرات گفتنش رو نداشتن یا اصلا اینقدر خلاق نبودن که بخوان از موضوع استفاده کنن .مطمئنم که این فیلمها هم ضعف داشتن ولی قابل قبول تر از فیلم های بقیه بودن .

من از کارهای تلوزیونی سیروس مقدم حالم بهم میخوره چون نیازی نیست فیلم یا سریالش رو دنبال کنی من وقتی تبلغش رو میکنن میفهمم حتی ارزش دیدن هم نداره و میتونم براتون تک تک صحنه ها رو پیش بینی کنم و بزرگترین حماقتم دیدن سریال پلیس جوانش بود که جسته و گریخته دنبال میکردم.............ولی در کل سینمای تا کی میخواد اینقدر عشق و عاشقی تبلیغ کنه و آموزش دختربازی بده و ناز و کرشمه وقتی از یه طرف دیگه اونو ممنوع میکنن .تا کی میخواد فرهنگ غلط!!! رواج بده و بعدش بیان با پلیس و نیروی ضربت جلوش روبگیرن؟؟؟

خلاصه اینکه پست لیلی منو آتیشی کرد که اینو بنویسم.وقتی مراجعه میکنیم به سینمای جهانی میفهمی فیلم یعنی چه؟! نگو دچار خودباختگی فرهنگی شدم(اصطلاحش همینه؟) چون نشستم و فیلم دیدم و مقایسه کردم .کارایی که هنوزم با وجود گذشت زمان قشنگن. کارایی که آدم دلش نمیاد با وجود پر بودن هارد سیستم پاکشون کنه مثل بیمار انگلیسی خیلی دوستش دارم نیای حرف بیربط درموردش بگی ها که خیلی دوستش دارم.طنزپردازی چاپلین که هنوزم دوستش دارم با وجود سیاه و سفیدی یه عالمه رنگ تو خودش داره.

فیلم گلادیاتور با اینکه زمانش گذشته,کسایی که واسه هدفشون میجنگن همیشه مورد علاقه منن برا همین فیلم برباد رفته هم جز دوست داشتنی ترین کارایی هست که دیدم .خلاصه اینکه اتاقم همچنان بهم ریخته است و من هم هنوز کلافه هستم و این چرت و پرت گویی هم از همین کلافگی ناشی میشه از تنهایی حوصله ام سر رفته از اینکه کسی نیست که باهاش حرف بزنم و حرفم رو بفهمه و نخواد نصیحتم کنه .دلم یکی رو میخواست که امشب باهاش بروم بیرون و شام بخورم و بعدش یه عالمه حرف بزنیم و بخندیم و حتی اگه لازم شد گریه کنیم ولی مثل اینکه فعلا سرنوشتم تنهایی و کلافگی و رویا بافی درمورد شخص مورد نظره :(((((((((((((((((((((((((((

خسته ام خیلی؟!

پ.ن.الان صبح جمعه است که دارم اینو اضافه میکنم قرار شد من ناهار رو درست کنم یه رسوایی درست کردم که حالم از دیشب هم بدتره غذام ته گرفت :(((((( نمی تونین حس کنین چه حال بدی دارم به خصوص که خواستگار سابق خاک بر سر شده هم اینجا بود حالا تو دلش چقدر خدا رو شکر کرده که من جواب رد دادم ..............

 
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 11:48 بعد از ظهر توسط آن |

85/11/09

آخرای مرداد بود گرما بیداد میکرد, دخترک کم سن و سال بود و نمیدونست با کودکش که توی تب میسوخت چه کاری بکنه .آروم اشک میریخت, کودکش رو بغل کرده بود و راه میرفت بچه آروم بهش گفت مامانی بلیم خونه عمو .مامان بهش گفت صبر کن بابایی بیاد با هم میریم ولی بچه گریه میکنه و میگه حالا بلیم ....اونا تازه رسیده بودن , بچه توی بغل عموش دچار تشنج میشه طوریکه همه وحشتزده میشن و چند دقیقه بعد کودک دیگه جون نداره .........

عمو و پدربزرگش بغلش میکنن وقتی مامانش میخواد سوار ماشین بشه پدربزرگ با خشونت اونو هل میده و میگه تو خودت باعث شدی اینجوری بشه وماشین راه میافته و مادر توی کوچه زانو زده چشماش پر از اشکه ,دستاش رو بلند میکنه به سمت آسمون و میگه خدایا من بچه ام رو از تو میخوام هر جوری باشه بهم پسش بده و خدا اون بچه رو بهش برمیگردونه البته به خاطر تشنج های شدیدی که کودک داشت پزشکها گفتن رو برخی از کاراش تاثیر میذاره مثلا دیگه به خوبی گذشته حرف نمیزد و یادگیریش کند شده بود ولی مادر راضی بود و اون سال روز عاشورا به خاطر سلامتی کودکش نذری داد و حالا بیست و هفت سال از اون زمان میگذره و مامان من هنوز به خاطر سلامتی کودکش روز دهم محرم نذری میده.

البته نذری اون خیلی کم بوده ولی توی سالهایی که گذشته اون هر بار به دلیلی یه مقدار به نذریش اضافه کرده یکبار به خاطر شوهرش,یه بار به خاطر داداش کوچیکه و یه بار به خاطر وسطی یه بار به خاطر زایمان خواهر بزرگه و یه بار به خاطر دختر کوچیکه که من باشم .خلاصه اینکه اون همیشه با شوق کاراش رو خودش به تنهایی انجام میداد ولی از وقتی مامان مریض شد و اون سال این بابایی بود که به خاطر مامن نذری مامن رو زیاد کرد و امسال نذری مامان عدس پلوه .من تقریبا هیچ کاری نکردم و فقط خونه رو تمیز کردم ولی فرداد بیشتر کار میکنم .مامان همیشه توی این روزا یه عالمه انرژی داره و کاری هم به این روشنفکر بازیهای من یکی نداره و فقط فکرش ادعای نذری که سالها پیش پسر کوچولوش رو برگردونده.

85/11/11

داشتم به اتفاقی که سالها پیش افتاده بود فکر میکردم اینکه یک عده آدم به اون طرز کشته شدن واقعا یک تراژدی هست مهم نیست که من چقدر به این قضیه اعتقاد دارم ولی میدونم اگه یه فیلم ازش تهیه میشد از مصایب مسیح هم دلخراشتر بود .همیشه شبهای عاشورا فیلم روز واقعه رو پخش میکنن ,همون فیلم که پسر مسیحی عاشق دختر مسلمونه میشه ...توی این فیلم یه چیزی دل منو میلرزونه اونجایی که پسره به اون دوتا گروه میگه" مسیحیان مسیح رو نکشتن چگونه است که مسلمانان کمر به قتل فرزند پیامبرشان بسته اند؟ این جمله همیشه برام قشنگ بود اگر مومن نیستید آزاده باشید....چنتا رو میشناسین که به قول حافظ" از هرچه رنگ تعلق گیرد آزاد است" ؟؟؟؟ خیلی سخته که آدم بتونه جایی که حق و حقیقت به ضررش بازم از حق بگه و از حق دفاع کنه .خونواده ما هیچوقت به اونجور عزاداری واسه محرم اعتقاد نداشته و ما هیچوقت توی این شبها بیرون نمیرویم چون بابا میگه همش چشم چرونیه نه عزاداری میگه یه مشت لات میرزین توی خیابون کسایی که تو دو روز قبل همه کاری میکنن و از حسین هیچی نمیدونن ! برا همین ما خونه میمونیم و به کارای خودمون میرسیم و روز دهم هم نذری مامان رو میپزیم و میبریم توی یه منطقه فقیرنشین تقسیم میکنیم و برمیگردیم.

من همیشه به روز دهم که فکر میکنم یاد سووشون دانشور میافتم جایی که داره داستان سیاوش رو میگه ............!

پ.ن.غیبت این دو روزه دوتا دلیل داشت.یکی یه کامنت بود که روی پست" یک اعتراف فقط برا خودم "گذاشته شده بود من ندیده بودمش وقتی دیدمش وخیلی بهش فکر کردم.از طرف خانوم میترا بود از خودشون هیچ آدرسی نذاشته بودن که بخوام بهشون جواب بدم ترجیح دادم همین جا حرفام رو بگم که اگه اومدن بخونن.

خوب شاید من زیادی تند رفته بودم توی پست با اینکه من زیاد از دوست عزیزم حرفی نگفتم .اون بنده خدا نه زنش رو کتک میزد نه داشتن زنش رو انکار میکرد اون حتی از روز اول به من گفته بود که دوتا بچه داره .من زیاده روی کرده بودم شاید چون به هر حال من فقط بیست ویک سالم بود و اونموقع رو روانشناسا بهش میگم love story برا ما خانومها .خلاصه اینکه من هنوزم به دوستم احترام میذارم و هنوزم پایه هستم باهاش .به خصوص که اون روانشناسی خونده بود و هروقت من کم میاوردم باهاش حرف میزنم و حالم بهتر میشه.

و در جواب اینکه از پختگی به خامی سقوط نکنم اینکه گفتم قصد دوستی با دو سه تا وبلاگ نویس جنس مخالف رو دارم برا این بود که میخواستم توی دنیای مجازی بازم دوست پیدا کنم و از تجربیاتشون استفاده کنم.واگه خدا قسمتم کرد با یکیشون بپریم خوب میپریم:D حالا که خدا خوش نداره ما با کسی باشیم....

و البته گفته بودین اینجا دنیای مجازیه و همه توش تخیلی هستن ؟ اما برا من هم واقعی هستن شما باعث شدین ذهنیتم چند روزی دچار سردرگمی بشه ولی حالا بهترم .اینجا من واقعی تر از اون بیرونم اینجا میتونم شیطنت کنم بدون اینکه نگران نگاه آدمها باشم و فکر میکنم همه بلاگرها همین نظرشون باشه.برای من مهم نیست که بیرون این وبلاگستان ما کی هستین برام مهمه که اینجا نقابمون رو پاره میکنیم و میشیم خود خودمون .مثلا مهم نیست آقای دکتر چه قدر بد باشه بیرون, مهم اینه که اینجا دوست داشتنییه یا شراگیم مهم نیست چه جور آدمیه بیرون این دنیا برای من مهمه که اون توی این دنیا خوب مینویسه و خوب تحلیل میکنه.یا نازخاتون که مهربونترین بلاگری که دیدم یا لوا , ژرفا , انار,سحر,شبدر و لیلای عزیز و تمام کسایی که بهشون سر میزنم شاید همه توی دنیای بیرون یه شکل دیگه باشن ولی اینجا برای من همشون دوستای واقعی هستن کسایی که میبینمشون از دوریش دلتنگ میشم و یا از ناراحتیشون دل نگران خلاصه اینکه اصلا ماها تخیلی نیستیم اینجا من واقعی مینویسه دختری که همه چیزش شبیه به آن شرلی و بس.

و دومین دلیل نخریدن کارت نت بود برا همین به خودم گفتم بهتره نخرم و این دو روزه از نت دور باشم تا حالم بهتر بشه ولی حالم خیلی بد شد تموم استخوانام درد میکرد ولی از ساعت 12 که تونستم کانکت بشوم حالم بهتره .بسوزه پدر اعتیاد که هر چه کرد همین اعتیاد کرد ........... تا حالا پیوست نامه به این طولانی دیده بودین؟؟

 
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 11:47 بعد از ظهر توسط آن |

 

نمی دونم چی شد یه دفعه یاد بچگی هام افتادم اونموقع ها که برنامه کودک خوراک هر روزمون بود ها! محله بهداشت یادتونه؟ آتیلا پسیانی و حمید جبلی,اکبرعبدی,...یادم نیست اون چهارمی البته محب اهری یادمه یکی دیگه هم بود چقدر این محله بهداشت رو دوست داشتم و هنوز آتیلا پسیانی رو که میبینم حتی وقتی اون دکتر با شخصیت میشه توی فیلم آتش بس برام همون پسری که وقتی گوشش رو فشار میدادن میگفت بیپ ...............نه خدایی یادتونه ؟ هنوز اون آبنبات چوبی قرمز بزرگ توی ذهنمه چقدر دلم یکیشون رو میخواست ولی مامانی هیچوقت نخرید برام شاید نبوده توی بازار....

 

یه دفعه یاد مشق نوشتن سال اول افتادم یادمه درس نان بودیم من کاغذم رو چهار قسمت کردم و تو هر قسمت یه نان نوشتم و برا هرکدومشون یه عکس نان کشیدم نونهای مختلف بربری و سنگک و لواش ....آخ که مامان چقدر بهم خندید و گفت آدم تنبل مکر هزارتا وزیر روداره و معلمم در جا خشکش زد!!!!

 

یادم اومد کلاس دوم بودم یه مدتی کارم شده بود از مدرسه که برمیگشتم دوچرخه سواری و با پسرا مسابقه دادن و بعد خسته و مرده میومدم خونه شام میخوردم وبا التماس از مامان میخواستم فردا صبح زود صدام کنه که مشقام رو بنویسم و بعدش میخوابیدم . صبح زود از خواب بیدار میشدم و خرچنگ قورباغه یه چیزایی مینوشتم و میبردم مدرسه تا اینکه یه روز مامان برا اینکه ادبم کنه صدام نکرد یادمه درس گرگ وبره بودیم وای نمیدونم چه مصیبتی کشیدم چنتا خطش رو جا انداختم و چقدر بدخط نوشتم تازه وقتی رسیدم مدرسه زنگ خورده بود و اسمم رو نوشتن برا اینکه از نمره انظباطم کم کنن!!!!

 

چرا یه دفعه یاد گذشته افتادم؟ نمیدونم هیچ چیز خاصی ندیدم ولی یدفعه رفتم گذشته فکر میکردم همه چی یادم رفته ....

هنوزم وقتی دیانا رو ببینیم بهش میگم قبیله یعنی چه؟ و اون میخنده و میگه قبیله یعنی یه نفر !آخه تو کلاس معلم ازش پرسید "قبلیه رو تعریف کن" و اونم چون درس نخونده بود و به علت گوش کردن به آهنگ های مبتذل لوس آنجلسی این جواب روداد وای اگه بدونی معلم آتیش گرفته بود چون فکر میکرد دیانا سر کارش گذاشته:D آهنگ داریوش یادتونه میگفت قبلیه یعنی یه نفر....... همخونی معنا نداره(لطفا صداتو داریوشی کن!)

راستی چن وقته یه چیزی منو عذاب میده یعنی دقیقا از شب یلدا تا حالا من وقتی اعترافات همه رو میخوندم یکی دو مورد دزدی توش بود من خیلی خوشحال بودم که این یه قلم خلاف رو ندارم نمی دونم چی شد چن وقت پیش یاد یه کتابی افتادم که از کانون فرهنگی امانت گرفته بودم (دختر آفتاب) اینقدر کتاب برام جذاب بود که دلم نمیومد پسش بدم و اگه پس هم نمیدادم اسم تو لیست بود و ازم میخواستنش. منم یه روز که کتابخونه شلوغ بود رفتم و یه کتاب دیگه از اون که توی کتابخونه بود رو برداشتم و چن روز بعد پسش دادم اینجوری اونا اصلا نفهمیدن که یه جلدش گم شده ....الان که یادم میاد همش به خودم فحش میدم آخه بچه بودم و کتابش هم قشنگ بود به خدا یه دوستی بردش و پس نیاورد "حکایت دزد که از دزد بزنه" ....

یادمه شاعر خوبی بودم حتی شعری که کلاس پنجم گفتم به مقام اول استانی دست پیدا کرد و به مرحله کشوری رسید ولی خبر دار نشدم که کی رو به جای من نامردا فرستادن کشوری اون سالبرنامه مسابقه کشوری , رامسر برگزار میشد.

اینم شد یه داغی روی دلم فک کنم اگه سه بار برم کیش و 10بارم به لاس و گاس و اصلا مقیم فرانکفورت بشوم هم یادم بره که با نامردی منو نفرستادن حالا که یادم میاد میبینم همین کارا رو کردن که الان استعداد ااین موجود خلاق این شاعر بزرگ قرن کورشد....دو سال بعدش گذاشتمش کنار.

چرا اینقدر یاد گذشته افتادم ,گذشته دوری که خیلی ازش میگذره تقریبا تو پستوی ذهنم غبار گرفته بود ولی حالا داره میریزه بیرون.

 

یه موضوع دیگه هیچوقت یادم نمیره چیزی که اعتماد به نفس منو کم کرد و کردم اینی که هستم!!(ببین, من اعتماد به نفسم کم شده وگرنه چی بودم حالا احتمالا من روی خانم آنجلینا جولی و کاترین زتا جونز و صد البته کامرون دیاز رو کم میکردم و با همین قیافه میرفتم میشدم ستاره هالیوود!!!) معلمی که منو به دزدی متهم کرد و مدیری که بی هیچ دلیلی منو فضول خطاب کرد؟ .من کنجکاو بودم ولی فضول نبودمباور کنین من با صمیمی ترین دوست اینتر نتیم چهار ساله که میچتم ولی هنوز نمی دونم کجای آلمان مقیمه یا چه کاری میکنه !!!!(کف همهتون برید!! یکیتون میتونه همچین کاری کنه؟؟) من همین الانم سعی میکنم از بحثهای خاله زنکی دور بشوم ولی اونا منو یه بچه ده ساله رو شکستن .بدون اینکه بدونن ممکنه چه عواقبی پشت این اتهام باشه .شاید اگه حمایت مادرم اون روز تو مدرسه نبود وتهدیدی که اودو تااحمق رو کرد من الان یه زن شوهر دار بیسواد با 7-8 تا بچه قد ونیم قد بودم و به جای اینترنت بازی در حال درست کردن کوکو بودم و با شوهرم دعوا میکردم و بعدش برا اینکه دل آقامون رو به دست بیارم براش چایی میبردم:D نه اینکه فکر کنین من دزد بودم نه !!یه دفتری بود که خود نامردش بهم داده بود و چنتا شعر بی معنی هم توش بود خواسته بود با بچه ها کار کنم تا برا سرود 22 بهمن اجرا کنیم (آخه من یه تونایی خاصی برا موزون خوندن و ریتم دادن به شعرا بودم ولی حالا هیچیش نمونده ....).خاک بر سرش اون خودش بهم داد و بعدش منکر شد و گفت من نگفتم ببرش خونه!!!مدیرمون به مامانم میگفت این دخترتون جایی نیست که سرک نکشه خانوم!!! این میاد سراغ پرونده های محرمانه؟؟؟؟؟؟ جل الخالق(به قول آقای کمالی) توی مدرسه چه پرونده محرمانه ای هست مگه اونجا CIA که محرمانه باشه چهارتا گچ و یه تخته پاک کن که دیگه این حرفا رو نداره "خوب من مبصر بودم همیشه میرفتم گچ میآوردم ولی یادم نیست پرونده ای از اونجا کش رفته باشم و به نیروهای مخالف تحویل داده باشم."

بگذریم زیادی تو گذشته بودم ...من ترجیح میدم در حال زندگی کنم نه در گذشته و نه برای آینده!نمی دونم چرا ذهنم به گذشته کشید؟!!!

پ.ن.به علت کور شدن چشمام از این به بعد فونت نوشته هام درشت تر میشن چون خیلی بهشون فشار میداد وقتی کلمات ریز روی صفحه رو میخواد بخونه .بازم دلقک نوشته هاش اینقدر درشته که از ته اتاقم میتونم بخونمش نمیخواد بچسبم به صفحه مانیتور.خدا در دنیا و آخرت 100هزار تا حوری و دختر مختر خوب و خوشگل بهت عنایت کنه.

پ.ن.2.راستی فروید میگه ما همیشه چیزی که نشون میدیم نیستیم .کی فکر میکرد آنی دزدی هم کرده باشه؟؟

نه خداییش به ذهنتون میرسید؟؟؟

 
+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط آن |

امروز روز تعطیلی بودمثلا .یعنی اینکه من امروز توی خونه مشغول به کار شدم چون مامان روز دوشنبه نذری داره و باید کل خونه رو تمیز کنیم و چون در حال حاضر تنها دختر خونه من هستم نتیجه این میشه که باید حسابی کار کنم و منم بهش قول داده بودم که کمکش کنم و هیچ جوری نمیشد از زیرش در برم .

ساعت 10 صبح از خواب بیدار شدم (خوب کسر خواب دارم اگه شما هم مثل من هر روز ساعت 6 از خواب بیدار میشدنین اونوقت جمعه حتما جبران میکردین)

ساعت 10:20 شروع به کار

جارو برقیمون خاک بر سرش , همش خون به دل من میکنه و منم کم نمیارم باید جارو کنه بیخود یعنی چی که نمیتونه؟!

گردگیری هم کردم همه جا از تلوزیون تا کابینت های آشپزخونه... فکر میکنین توی کابینت چی پیدا کردم کاغذهایی که از وبلاگهای دوستان عزیز چاپ گرفته بودم. دیدم مامان جان کاغذهای منو برداشته گذاشته زیر ظرف و ظروفش !!!!آخه مادرمن عادت داره که روزنامه یا هر چیزه دیگه رو میندازه توی کابینت بعدشم هر چن وقت یه بار اونارو دور میریزه و یه سری دیگه حالا نمی دونسته که این شاهکارای ادبی دوستای منه و چون دیده بی صاحب ول شده وسط اتاق, به خودش گفته " وای از دست این دختر! چقدر بی نظمه! خوب بگو این کاغذای باطله رو بریزی تو سطل بازیافتی(ما خیلی به جامع خدمت میکنیم و همیشه آشغالها رو جدا میکنیم و با هم قاطی نمی ریزیم تو سطل اینم پیام بلاگ نگین من پیام نمیدم) میمیری !!چرا میریزی اینجا که من با این کمردردم مجبور بشم اتاق تو غول بیابونی رو جمع کنم و خلاصه برداشته بود و همه رو گذاشته بود. اونجا منم جرات نکردم بگم چرا برداشتی چون جواب میداد میخواستی منظم باشی!!!!!خلاصه همه جا الان داره از تمیزی برق میزنه به جز اتاق مامان جان!اونم از روی بدجنسی بهش گفتم اتاقتون رو تمیز کن من میام جارو میکشم :D

خلاصه اینکه بعدش رفتم آشپزخونه و یه سالاد فصل خوشمزه درست کردم با یه سس بی نظیر خیلی خوش مزه شده بود و همه ازم تعریف کردن(شما میتونین منو به هر چیزی متهم کنید ولی محاله بتونین به آشپزی بد متهم کنید البته سالاد آشپزی نیست ولی خوب خواستم بدونین!!)بعدشم نهار خوردیم و من رفتم خونه مامان و بابا بزرگم که برا مامانی یه چیزی بدوزم ولی اینقدر دیر رفته بودم که خودش دوخته بود خدا رو شکر وگرنه آبروم میرفت آخه من خیاطی بلد نیستم! بعدشم تو راه برگشت به خونه به یه دوست تلفن کردم و تا اومدیم حرف بزنیم موبایلش قطع شد و بعد هر چی تلفن کردم میگفت شماره تو شبکه نیست و امکان برقرای ارتباط نیست .من نمیدونم این زنه چی کارست هر وقت من زنگ میزنم میگه خاموشه در دسترس نیست تو شبکه نیست خوب به تو چه ربطی داره من میدونم این شماره هست خودش بهم داده تازه دو دقیقه قبلش داشتم باهاش حرف میزدم پس تو چی میگی؟

حالا هم اینجا نشستم و دارم می نویسم .البته میخواستم راجه به کابوس شبانه بگم ولی نمی دونم چرا شد این؟

پ.ن. من خیلی می ترسم! اگه آمریکا با ایران وارد جنگ بشه یعنی چی میشه چه بلایی سرمون میاد.شبها گاهی صدای چکمه پوشهای آمریکایی رو میشنوم که دارن رژه میرن و صدای خنده های اونا که دران به خونه ما نزدیک میشن و با لگد درو باز میکنن و............. من میترسم از سربازهای آمریکایی؟؟ نمیدونم شاید اثر کتابایی باشه که خوندم یا فیلمهایی که دیدم توی همه اونا از تجاوز میگه از ظلمی که به زنها و بچه ها میشه از وحشیگیری آدمهایی که به اسم برقراری صلح حمله میکنن و هرچیزی که هست رو به غنیمت میبرن من میترسم از اینکه دیگه حتی امنیت سرکار رفتن نداشته باشیم از اینکه وقتی شب دارم برمیگردم توی ایست بازرسی گیرم بندازن واِِِِِِِِِِِِِِِِِِی ..این کابوسی که جدیدا میاد سراغم .یعنی قراره جنگ بشه ؟

پ.ن. ۲نمی دونم چی شد یعنی میدونم ها یه کمی فضولیم گل کرد رفتم توی قالب وبلاگ و قسمت نظراتش رو دست کاری کردم نمیدونم چی شد که یه دفعه به هم ریخت الان نمیتونم ببینم چنتا نظر گذاشته شد؟؟؟یکی میتونه کمک کنه و بلاگر خنگی رو از نگرانی دربیاره؟؟؟؟

پ.ن.۳.دیگه نیاز به راهنمایی نیست به یک اشارت دلقک عزیز فهمیدم چی کار کنم همه چی رو برگردوندم به حات اولیه حال باز برم درستش کنم.

 
+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط آن |

امروز تمام مدت به کارایی که تو این هفته کردم و پستهایی که نوشتم فکر کردم دیدم این هفته حتی یه پست درست و حسابی ننوشتم .بلاگی که من واسه این راه انداختم که معرف کتاب باشم برا اونایی که عاشق کتابن یواش یواش به روزمرگی خودم کشیده شد و حالا دیگه فقط یه روزمرگی بی نهایت .نمی دونم وقتی خواستم قصه گویی رو ول کنم و حوادث روز رو بنویسم فکر میکردم خیلی خاص خواهم نوشت ولی الان(حداقل این هفته ) فقط آپ کردم همین بدون هدف شاید به جز یکی از پستایی که نوشتم میخواستم بقیه رو پاک کنم ولی اینجوری یه جوری بی ادبی میشد در حق اونایی که رو پستهای من نظری گذاشته بودن .

از صبح همش میگفتم دیگه نوشتن اینجا رو تعطیل میکنم و تمام مسیر داشتم فکر میکردم جمله خداحافظیم چی باشه بعدش ناخواسته یه سری حرفایی اومد تو ذهنم که تمام مدت قصد گفتنشون رو داشتم ولی فرصت نکرده بودم .

حالا هم نشستم جلوی کامپیوترم و تند تند دارم می نویسم دیگه توی اختیارم نیست.

البته من تو این هفته یه کار بد دیگه کردم که اونم به اندازه چرت و پرت نویسی اینجا عذابم میده .اونم ایجاد مزاحمت واسه...................

بذارین یه جوره دیگه تعریفش کنم.نمیدونم چرا وقتی یکی رو پیدا میکنم که از نظر روحی خیلی قبولش دارم و تمام حرفاش و حرکاتش و احساساتش به ایده آل من نزدیکه و من ازش خوشم میاد فکر میکنم طرفم هم باید از من خوشش بیاد و یادم میره که ممکنه معیارهای طرف متفاوت باشه یعنی اصلا من شبیه اون چیزی که اون میخواد نباشم و دیگه فکر نمیکنم پیشنهاد من برا دوستی ممکنه طرفم رو ناراحت کنه و شاید بهش هم بر بخوره که چه معنی داره یک کاره بلند میشی میای پیشنهاد نامعقول میدی؟؟؟؟ خوب گاهی احساسم کنترلی نداره و از دستم درمیره همیشه تا جایی که بشه جلوی فورانش رو میگیرم .ولی خداییش شما اگه یکی که توی آسمون دنبالش میگردین رو یه دفعه جلوی روتون اونور این مانیتور ببینین چه کار میکنی؟

البته در اینکه شما همه عاقل و فرزانه اید شکی نیست و مثل من بی گدار به آب نمیزنید و آبروی خودتون و حوصله طرفتون رو نمیبرین .خلاصه این پست بهانه ای بود واسه عذرخواهی از دوست عزیزی که من این یه هفته اذیتش کردم البته اگه اینجا رو هنوز میخونه . شک دارم دیگه به من سر بزنه .فک کنم که فهمیده من چقدر ..... هستم .

صبح قصد داشتم دیگه ننویسم ولی الان دیگه اون حس نیست بازم دوست دارم بنویسم از دوست داشتنی ترین لحظه هام تا بدترین اونا .شاید برا کسی مهم نباشه آنی روز رو چطور شب میکنه ولی برا آینده آنی مینویسه برا زمانی که تمام این روزا شب شده و شبهای آون صبح و دیگه زمان اثر خودش رو گذاشته و یادش نمی آید که مثلا چهارم بهمن هشتاد و پنج چه فکرایی از سرش گذشته.

پ.ن.میدونم اصلا مرتبط نیست.یه روزی توی جمعی بودم که همه ادعای سینمایی داشتن یه دفعه من برگشتم گفتم من آنجلینا جولی روخیلی دوست دارم یه دفعه یکی از آقایون برگشت طرفم(خیلی ادعا داشتن ایشون) گفتن فیلم گناه اصلی رو از همین خانوم دیدین؟؟؟ منم با وقاحت گفتم نه!(همین چند وقت پیش بود که اومدم اینجا تعریفش کردم) گفت پس برو ببین بعد بیا بگو این خانوم روهنوز دوست داری ؟!.گفتم برام مهم نیست چطور بازی اونجا داشته به هر حال یه نقشی بوده اونم ایفا کرده ولی من از خودش از آنجلینا جولی خوشم میاد.البته از نیکول کیدمن هم خوشم میاد البته تو بعضی از نقشاش. یه فیلم با تام کروز داشت که خیلی خوشم میاد ازش همونی که با هم فرار میکنن میرن آمریکا و تام بوکسور میشه و نیکول توی پرکنی مرغ کار میگیره.شاید یه وقتی گفتمش.

پ.ن.۲.الان ایمیل دوست عزیزی رو خوندم ولی دلم نیومد پست رو پاک کنم فقط میتونم بگم خاک بر سر یاهو با این امکاناتش:دی

 
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط آن |

می خوایم بریم حافظیه از تمام دوستداران و عشاقی که دلتنگ هست دعوت به عمل میاد که در این برنامه ما را یاری کند.البته اگه نیاین این تور کنسل نمیشه.

تعداد نفرات تا کنون: 1 نفر

تعداد روز : یکی دو ساعت

مکان: حافظیه

زمان: اگه بشه آخر هفته

از تمام کسانی که نمی تونن بیان ولی شدیدا دوست دارن یه فالی براشون بگیریم درخواست میشه نفری 5000 ریال به شماره حساب آن شرلی واریز کنن تا براشون از حافظ فال بگیره.

                                                   با تشکر مدیر برنامه حافظ جون!!!!

 

پ.ن.     پنج شنبه ها برنامه کوهنوردی داریم .البته چمران رو نمیشه کوه حساب کردچون خیلی کوه نیست یه کمی کوهه! یه سربالایی بی نهایت زیبا که میتونی شیراز رو زیر پاهات حس کنی ما به سمت رصدخونه بالا میریم و بعدش هم برمیگردیم تا حالا تنهایی از کوه بالا رفتی تمام مسیر فرصت داری که فکر کنی به هرچی دوست داری میتونی با خودت حرف بزنی میتونی زیر لب آواز بخونی البته وقتی هم که با گروه کوهنوردی می رفتیم همیشه دسته جمعی آواز میخوندیم یادش به خیر.داشتم میگفتم هوای سرد زمستونی و بالا رفتن از کوه یه حالی داره که تا امتحان نکنی نمیفهمی چی میگم .وقتی توی مسیر برمیگردی و به پایین نگاه میکنی میتونی هتل چمران رو ببینی که نیمه کاره است و دانشکده ارم هم از اینجا دیده میشه و اگروقتی داری میری بالا به سمت چپت نگاه کنی میتونی باغهایی که توی دامنه کوه هستن رو ببینی و البته استخر علوم پزشکی هم از اینجا مشخصه سمت راستت شیرازه که از شرق به سمت غرب کشیده میشه و باغهای قصرالدشت و کارخونه سیمان که به همت شرکت ما کمتر هوا رو آلوده میکنه(می پرسی چطوری؟؟ شرکت ما کارش نصب الکتروفیلتر و بک فیلتر جهت تصفیه های غبارهای آلوده است اگه خواستین واسه کارخونه هاتون سفارش بدین ما رو خبر کنین) با اینکه صبح زوده و روز قبل هم بارون اومده کمی آلودگی روی سطح شهر دیده میشه ولی هنوز شهر بیدار نشده و تقریبا تو خوابه و تو میتونی از هوا و آرامش کوه لذت ببری.اگه دوست داری میتونی بیای و یه برنامه بذاریم برا چمران نوردی.

خلاصه که پنج شنبه گذشته همش داشتم به وبلاگ نویسی فکر میکردم اینکه ما می تونیم نقابهایی رو اینجا بذاریم که عمرا کسی بتونه از پشت اونا به ماهیت ما پی ببره میتونیم خیلی بد خودمون رو نشون بدیم یا خیلی خوب میتونیم ساده باشیم یا خیلی زبل و دودره باز.میتونیم بی ادب باشیم یا مودب ترین و بهداشتی ترین آدم رو زمین.خلاصه خیلی فکر به اینکه میتونیم با نوشته هامون یکی رو مرید خودمون کنیم یا برعکس.....

خلاصه سرما حسابی با تنم حال کرد و نفوذ کرد به اعماق وجودم میدونین چرا ؟؟؟ چون تنها بودم گاهی اوقات خانوم و آقایونی رو دیدم که با وجود سن بالا شاد و خندون از بالا میومدن پایین و گاهی من آه میکشیدم همش میگفتم کاشکی یکی بود که الان با من همراه میشد اونوقت دستم میگرفت و من مجبور نبود دستای یخ زده ام رو زیر بغلم قایم کنم اونوقت با همیدیگه بالا میرفتیم تا رصدخونه و بعدش پایین میمودیم و چه حالی میداد وقت پایین اومدن (البته منم موقع پایین اومدن با یکی از همکارای جدید که قابل توجه همه یه پسر جوونه همراه شدم ولی فاصله قانونی رو رعایت کردم تازه موقع برگشتن من با اون برگشتم ولی فکر بد نکنین من بهش کاری ندارم و اصلا نظرم رو نگرفته آخه خیلی کوچولو در حد بورس لی در حالی که من به مردایی مثل جان کلود وندم و آرنولد رو دوست دارم :D اینو در نظر بگیرین آن شرلی کنار یکی از این دوتا مثل یه مورچه و فیل میمونیم:))))))))))))

خلاصه خوش گذشت هفته گذشته ولی وقت نشد بیام بگم این هفته هم اگه بارونی نباشه میتونم بروم با هر کی بخواد بیاد!

 
+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط آن |

صد بار بگفتی که دهم زان دهنت کام

چون سوسن آزاد چرا جمله زبانی!

گفتی که دهم کامت و جانت بستانم

ترسم ندهی کامم و جانم بستانی!

******************

مجال من همین باشد که پنهان مهر او ورزم

کنار و بوس و آغوشش چگویم چون نخواهد شد!!!

شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی

دلا کی به شود کارت, اگر اکنون نخواهد شد!؟؟

امشب کتاب حافظ قدیمی رو پیدا کردم افتاده بود زیر تختم .

امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم پیداش کردم نمی دونم چرا دیشب نمیدیمش!برا همین دوبار ازش فال گرفتم یکی برا مامان و دومی برا خودم .جالبه دومی که برا منه همش میگه نمیشه! خیلی نامر.....می خواستم بیام پیشت ولی نشد .آخرین باری که اومدم سال سوم دانشگاه بود یعنی دو یا سه سال پیش.

دلم برات تنگ شده. امروز هوا جون میداد برای اومدن پیش تو. وای که چه بارونی بود از اونایی که یه لحظه میگیره و چنان میباره که فکر میکنین تمام آبهای دنیا به سمت تو میاد و من لذت میبرم از راه رفتن توی این بارون همیشه دلم میخواست بتونم توی بارون برقصم و اگه کنار مقبره تو باشه که عالیه ,

"نذر کردم گر از این غم بدر آیم روزی              تا در میکده شادان و غزلخوان بروم" شایدم یه روزی این کارو کردم خدا رو چی دیدی.تو مراد دلم رو برسون قول میدم بیام و دوبوست بکنم (یه بوسه هم قبلا بهت قول دادم؟!) اگه من به وعده عمل نکردم خوب تو هم خوش قول نبودی.

پ.ن. اول و آخر.

در رابطه پستهای آخری می خواستم توضیح بدم...............

من میدونم اینجا جایی که من میتونم فریاد بزنم دلم نمیخواد بنالم که به قول شریعتی یا فریاد بزن و یا سکوت ..پس من فریاد میزنم اینجا و در بیرون سکوت میکنم ولی ناله نه! نه! نه! نه! نه! نه !نه! نه !نه !خدایا مخواه و روا مدار که به ناله کردن بیافتم ..... .و البته یه دلیل داره اینکه یادم باشه خدا چقدر به من کمک کرده و گاهی من تا کجا برای سقوط پیش رفتم

در مورد پست یه جمله می خواستم نظره خودمو بنویسم :

من میگم حتی تو هم که میگی خدا رو قبول نداری یا میگی دنیا از یه مولکول به وجود اومده در انتها قلبت به حضورش ایمان داری ولی گاهی میترسی از بیانش و گاهی مغرورتر از اونی که بخوای خالق رو قبول کنی.

اما میدونم گاهی اینقدر بهش احتیاج داریم که دوست داریم بیاد و ما رو بغل کنه و آروممون کنه. من دیدم کسایی که هیچ اعتقادی ندارن ولی وقتی اتفاقی میافته براشون اولین کاری که میکنن اینه که دست به دامن خدا میشن وازش کمک میگیرن.

شایدم من اینجوری فکر میکنم اما چه من به ظاهر خداباور چه خداناباورای مثل دوست من همه مون در لحظه سختی فقط به اون پناه میبریم و ازش میخوایم ما را به شانه هایش سوار کنه واز اون درد و رنج بیرون ببره.من و دوستم در لحظه خوشی و مستی کمتر به یادش هستیم.

 
+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط آن |

دلم شدیدا هوای حافظ داشت کتاب حافظ همیشگیم گم شده نمیدونم کجا گذاشتم مجبورم به این کتاب جیبیم قناعت کنم و با همین فال بگیرم مثل همیشه نیت میکنم و چشمام رو میبندم و بهش میگم امروز شنبه است و اون میگه ................

گر جه افتاد ز زلفش گرهی در کارم

همچنان چشم گشاد از کرمش میدارم

بطرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام

خون دل عکس برون میدهد از رخسارم

حافظ میگه و من گوش میکنم دیگه دلم خونه از دست فلک ببین هیچ کدومتون تا حالا این همه بدبیاری تو چند سال پشت سرهم داشتین؟؟؟

سال 80 پشت کنکور بودم میخواستم بخونم بروم رشته هوا فضا یا حداقل بروم جز نیروی دریایی (هنوزم گاهی خواب ناوی که سوارمش یا هواپیمای که اختصاص داره به خودم رو میبینم) اما ... مادرم بهمن ماه بود که از ناحیه دست آسیب دید و دیگه نمی تونست کار کنه و نمی دونم چی شد که دیسک کمرش عود کرد و حالش روز به روز بدتر شد و چون خواهرم همون سال ازدواج کرده بود تمام وظایف اون افتاد به گردنم .

بهار 81 یه کمی حال مامان بهتر شده بود که فهمیدیم کلیه های داداشم دچار مشکل شدن و بعد از مدتی هردوشون به طور ناگهانی از کار افتادن طوریکه اون با عمل دیالیز قادر بود به زندگی ادامه بده....

تابستان 81 شهریور ماه ...نتایج کنکور اعلام شد نه تنها رشته هوا فضا قبول نشدم ,زرشک, اصلا یه رشته فوق دیپلم هم قبول نشدم یه رشته زپرتی در دورترین منطقه ایران هم نیاورده بودم و حالا باید معدل 17 سال آخر رو میذاشتم در کوزه آبش رو میخوردم .

نتایج آزاد اعلام شد دایی جان بهم تلفن کرد که شماره داوطلبیت رو بده تا از اینترنت برات ببینم و من شماره داوطلبیم رو گم کرده بودم و شماره شناسنامه رو دادم و اونم نگاه کرد و بهم گفت قبول نشدی اون لحظه اینگار یکی محکم بزنه توی گوشم یا یه سطل آب سرد رو بریزم روی تنم خیلی برام سخت بود منی که همیشه گل سرسبد فامیل بودم توی درس حالا .......

چند روز بعد از این عروسی دایی جانم بود همه بودن و همه فامیل اولین سوالشون از من این بود که قبول شدی دانشگاه سراسری و منم با خنده میگفتم حتی آزاد هم نیاوردم و همه از تعجب دهانشون باز میموند.از یه طرف دختردایی من که فقط آزمایشی دانشگاه شرکت کرده بود رشته مدیریت مراغه قبول شده بود و مامانش میرفت و میومد اینو میگفت حالا شما فکر کنین من چقدر اونوقت حسرت قبولی دانشگاه خوردم و تا چه حد عروسی کوفتم شد.

لباس عروسی که برا مهمونی شب سفارش داده بودم آماده نشد یعنی خیاط احمق یادش رفته بود و فکر کرده بود که 24ام عروسیه در حالی که 14 شهریور بود و فکر کنین یک روز قبل از عروسی شروع کرد و پارچه لباسم رو خراب کرد هنوز یاد حلقه آستینم که میافتم که با دوتا کوک ثابتش کرد و گفت بعدا بروم درستش کنم و پولی که به زور ازم گرفت و موهام که آرایشگر خرابش کرد و شده بود مثل موهای بزی که روش نوشابه ریخته بودن شده بود و همه اینا دست به دست هم داد و عروسی زهر مارم شد به خصوص که لابلای هر رقصی که میکردم همه میگفتن خوب دلی داری دختر!!!!!!!!!!!

خلاصه گذشت آخرای شهریور بود که کارنامه دانشگاه آزاد به دستم رسید (خیلی عجیب بود چون همه میگفتن نیمه های آبان کارنامه ها توزیع میشه)من شهر اولم رشته حسابداری کارشناسی با رتبه خوبی قبول شده بودم هیچ درسی پیشنیاز نخورده بودم با اینکه رشته خودم نبود و من از ریاضی به علوم انسانی تغییررشته داده بودم !!!!

اون روز اینقدر خوشحال شدم که اهمیت ندادم رشته مورد علاقه من یه چیزه دیگه بود و چون روز بعدش تعطیل بود من اوایل مهر رفتم ثبت نام و الان یه کارشناس حسابداری هستم ولی هنوز هیچکی قبول نمیکنه که من واقعا قبول شدم و هنوز زن دایی گاهی میگه چی شد که رفتی من موندم چون ما خودمون توی نت نگاه کردیم و اسم تو نبود!!!!!

سال 81 مهر ماه : مامان دیگه نمی تونست راه بره و دیسکش امانش رو بریده بود و عمل کرد و بیماریش جدی تراز اونی بود که ما فکر میکردیم و خواهرم باردار بود و من چنتا وظیفه داشتم _دانشگاه میرفتم.کنترل خونه با من بود و البته تهیه سیسمونی خواهرم_ همه گذشت و تقریبا همه چی خوب پیش میرفت....

سال 82 مهر ماه من با تو آشنا شدم و هر روز بیشتر عاشقت میشدم و هرروز بیشتر حس میکردم بزرگ شدم .تازه یه کار توی دفتر مالی دانشگاه گیر آورده بودم و یه حقوق کمی بهم میدادن و چه لذتی داشت اولین خرید با حقوق کمی که بهم دادن برا دو ماه کار بهم 30000 تومان دادن.

سال 83 مهر ماه تو اومدی بودی ایران ماه رمضون بود با هم قرار گذاشتیم من اینقدر دلهره داشتم که نگو هنوزم یادمه روز یکشنبه صبح ساعت 9 سر چهارراه زرگری بود قرارمون فکر کن آدم چقدر باید ناشی باشه که سر چهاراه قرار بذاره و من از بس دلهره داشتم ساعت 8:45 اونجا بودم و از اون تلفن عمومی بهت تلفن کردم و گفتم اینجام و تو هم زود خودتو رسوندی بهرحال خونه شما هم اونجا بود و تو اومدی با همون ماشین و من خیلی راحت باهات دست دادم و سوار شدم و با هم رفتیم چمران و از اونجا به ستارخان و تو گفتی از وقتی از ایران رفتی شیراز خیلی بزرگتر شده و من بهت آدامس تعارف کردم با اینکه صبحونه نخورده بودم ولی به خاطر اضطابم میخواستم آدامس بجوم و تو گفتی روزه ای و من مبهوت شدم................

آذر ماه بود که برادرم تونست پیوند بزنه از یه جسد که کلیه هاش رو پدرش اهدا کرده بود .امیدوارم روحش قرین رحمت الهی بشه اون باعث شد برادرم خوب بشه و برا همین من رفتم و کارت اهدا اعضا گرفتم که اگه یه روزی تصادفی کردم و کسی نبود یا پدر و مادرم راضی نبود تمام اعضا به درد بخوره منو بردارن و این تنها کاری بود که تونستم بکنم.

و رفتی و بازم با هم چت کردیم و چت و تو همیشه دلت میخواست ازم اعتراف بگیری که عاشقتم یا نه و من اعتراف کردم یادمه اسفند ماه بود نزدیکای تولدت که بهت گفتم و تو هم گفتی آره و بعدش یادمه بهت تلفن کردم با اینکه تو ایران نبودی.........

عید 84 اومد و من قرار نداشتم و من پر بودم از انرژی مثبت.

خرداد اومدی و بازم باهم قرار گذاشتیم من بهت اون حافظ رو هدیه دادم و تو یه وب کم !و بعدش دیگه رابطه ما رابطه نشد و من شکستم و تو گذشتی .....

دیگه هیچی به حال سابق برنگشت.تابستون برا اینکه حالم خوب نبود ترم تابستونه برداشتم و کلاس صخره نوردی نوشتم ولی هیچی خوبم نمیکرد داغون بودم خیلی ....نه برا اینکه رفته بودی برا اینکه منو کاشته بودی برا غروری که به باد دادی برا اینکه برق پیروزی تو چشماش هنوزم میبینیم هنوزم از اسم ندا متفرم و قوتی یادم میداد حالم بد میشه نه برا اینکه تو رو صاحب شد برا اینکه با اون لحن با من حرف زد ..........

آخرای تیر بود و تو هنوز ایرون بودی همون روزی که بهم گفتی برات آف میذارم و من چشمام پر اشک شد داشتم میرفتم پره غم بودم که مدیر مالی امروزم رو دیدم و استاد سابق دانشگاه درس حسابرسی صدام کرد هنوزم یادمه اون مانتو سفیده تنم بود و آفتاب داغ بود و من از گرما هلاک بودم و من رفتم سوار ماشینش شدم از درسم پرسید وازم خواست هروقت تموم شد بهش تلفن کنم و من تلفن کردم و الان سرکارم.

اون روز برای اولین بار توی ماشین آهنگ نفرین محسن چاووشی رو شنیدم ولی دلم نیومد نفرینت کنم و فقط آروم گریه کردم.

آذر ماه برادرم که ورزشکار خوبی بودو در اوج آمادگی دچار آپاندیست شد و عمل کرد و بعد از اون همیشه یه جوری مریض بود طوریکه دیگه نتونست برگرده به حالت اولیه!

بهمن 84 فارغ التحصیل شدم یه ترم زودتر و فکر میکردم میتونم دانشگاه قبول شوم برا فقو لیسانس که نشدم از این طلسم کنکور متنفرم !!!

عید اومد ولی من دیگه دختری که سال قبل بودم نبود دیگه پر جوش و خروش مثل یه رودخونه نبدم مثل یه نهر کوچیک بودم که مسیرش مرداب بود به خصوص که سر کارم همش اذیت میشدم توسط همکارای جدید.

خرداد 85 روز 22 ام بود هیچوقت یادم نمی ره اونروز با اینکه من کار زیادی داشتم رییس منو مجبور کرد بروم اداره دارایی و کارمن خیلی طول کشید تقریبا تا ساعت 12:30 و وقتی خسته ا زگرما و کلافه از دوندگی برگشتم دیدم یه قشقرقی توی اتاق مدیر به پاست که نگو اون نمی دونست من اونجام و حرفایی که میزد هرکدومشون برا ازدست دادن کنترل من کافی بود(الان هنوز گریه ام میگیره وقتی یادم میاد با اینکه من با اونا الان رابطه خوبی دارم)ولی من صبر کردم وقت ناهار هیچی نخوردم و برگشتم توی اتاق مدیر تا دیدمش مثل بچه ها زدم زیر گریه...................

استاد گفت من تو رو به خاطر اعتماد به نفست تحسین میکردم ولی حالا میبینم جا زدی!!

 

آذر 85 بازم مریض شده داداشم؟ یعنی تصادف کرد و مجبور شد تو پاش پلاتین بذاره ....

داداش کوچیکه به اردوی تیم ملی دعوت شد حتی گذرنامه هم براش گرفتن ولی در آخرین روزا براش یه انتخابی گذاشتن و در اوج نامردی حذفش کردن و اون برا همین و یه سری دلایل که به کسی نمیگه چند ماهی میشه که ورزشش رو کنار گذاشت و رفته توی کار آزاد....

دی ماه بازم مریض شد این بار به علت پنی سیلینی که چند سال پیش زده بود و همین جوری جاش ورم کرده بود به دکتر مراجعه کرد و دکتر گفت باید درش بیاره و عمل کرد و حالا میگن یه کیست بوده و اون ترسیده یه جوری اعتماد به نفسش رو از دست داده من نمی ترسم نمیذارم یه چیزه بیخودی یه حرف مفت دکتر منو بترسونه ............

از همه اینا که بگذریم من همیشه میگم اگه از کسی خوشمون میاد نباید بشینیم اون بیاد بهمون پیشنهاد بده و میتونیم خودمون پیش قدم بشیم و من شدم در موردی که چند سال پیش بود و دو مورد در همین ماهی که گذشت ولی همه یه جواب به من دادن و البته همشون مودبانه بوده طوری که به من بر نخوره شاید! الان اصلا پشیمون نیستم چون میدونم باید از هزینه فرصتی که دارم استفاده کنم در غیر این صورت ممکنه یه عمر حسرت بخورم که اگه پیشنهاد میدادم ممکن بود الان وضعیت بهتری داشته باشم.

نمی دونم چرا این همه حرف زدم اگه حوصله نداری خوب نخون .

من عاشق روزمرگی نیستم ولی مگه چیزی به غیر روزمرگی برام پیش میاد دلم نمیخواد دیگه قصه بگم دیگه نمی خوام ببینم که هروز رویای سبزم داره زرد میشه و از دست میره؟

پس نمیخواد چیزی بگی و با من همدردی کنی من از دلسوزی متنفرم!

 
+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط آن |