تبليغاتX
آن شرلی
که هخدا را شکر که هنوز آدئیست (خداناباور) هستم!نوز آدئیست (خداناباور) هستم!

                                                              لوئیس بونوئل

این جمله روی تخته سیاه کلاس شراگیم بود به نظرم ارزش اینو داره که آدم چندروزی بهش فکر کنه.البته با اجازه شر اگیم عزیز.

 
+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط آن |

امروز صبح هوا ابری بود اما به دلیل خواب آلودگی نفهمیدم و در نتیجه لباسم اصلا مناسب هوای بارونی نبود  ولی دلم هم نمیاومد بگم خدا کنه بارون نیاد و خدا هم که انگار بدش نمی اومد کمی سر به سر من بذاره !در نتیجه ما شاهد هوای برفی بودیم امروز در سطح کشور.شیراز هم برف میومد منم که عاشق راه رفتن توی برفم ولی دلم میخواد همش سرمو بگیرم بالا راه برم وقتی از اون بالا میان پایین چقدر ریتم قشنگی دارن تا حالا توجه کردی ولی یه چیزی باعث شد تو مسیر به آسمون زل نزنم اونم کاغذهایی بود که از وبلاگ یه دوست پرینت (چاپ درست تر نه؟!) گرفته بودم البته از آرشیوش .تازه باهاش آشنا شدم برا همین دوست دارم اول حرفهای گذشته اونو بخونم تا به حال برسم دلم میخواد بدونم چیزای که من از گذشته نمی دونم چیه البته من در مورد اغلب آشنایانم این کارومیکنم.خلاصه یه ذره چشمم به کاغذهام بود یه ذره به آسمون تا خونه هم پلک رو هم نذاشتم و فقط تیکه آخر مسیر مطلب نخوندم اونم به خاطر کمبود نور بود وقتی از ماشین پیاده شدم شدیدا دلم یکی رو میخواست که باهاش توی این هوای برفی قدم بزنم دلم میخواست یکی باشه که محکم بغلش کنم و زیر برفا وایسم و به آسمون زل بزنم و به موسیقی ابرها گوش کنم .کاشکی ماشین داشتم (البته اول باید رانندگی یاد بگیرم :)) ) بعدش سوار میشدم و توی این هوا میرفتم بیرون شهر میرفتم تا نزدیک قصر قدیمی داریوش و اونجا مینشستم و یه دل سیر هوای برفی رو نگاه میکردم.

پ.ن.چند ساعتی خوندم و خوندم به این جمله دقت کنید "وبلاگ تنها و تنها یک کارکرد و هدف دارد.تخلیه"دقیقا چیزی که منم همش دنبالش میگشتم .اینو از یک بلاگر دزدیدم البته چون ایشون این کار رو غیر مجاز میدونن بنده از آوردن اسمشون خودداری میکنم

پ.پ.ن..می دونین من عاشق سفرم و جدیدا دوست دارم تو شب سفر کنم آخه شب پر از قشنگیه و عاشق بارونم و توی هوای برفی دیوونه میشوم و برا نور خورشید بعد از این دوتا هلاک میشم ......چقدر متناقضم؟!

 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط آن |

یکی نیست بگه دیونه تا این موقع شب بیدار نشستی داری وبلاگ میخونی که چی؟ آخه چی کار کنم فردا تا دیروقت سرکارم تازه ممکنه یه عالمه وبلاگ به روز بشه منم نمی تونم آرشیو وبلاگ های جدید رو ببینم برا همین با اجازه تون تا حالا نشستم و عین دیونه ها دارم مطلب مب خونم .چشمام به سوزش افتادن ولی دلم نیومد نخونم آخه این دلقک عزیز چنان دلچسبه مطالبش که من نمی تونم ولش کنم برم بخوابم.البته به شراگیم هم سر زدم و نازخاتون جای پای من توی وبلاگشون هست ولی امشب رفته بودم آرشیو این دلقک جان رو ریخته بودم رو سیستم و تا حالا هم فقط گیر ماه آذر بودم.

تازه فهمیدم من چقدر اینجا چرت و پرت می نویسم نسبت به بقیه واسه همینه هیچکی اینجا نظری نداره ولی این دلیل نمیشه چون دلقک و شراگیم و نازخاتون خوب نه!عالی می نویسن من کارم رو ول کنم من باید سعی کنم یه کمی بهتر بشوم یه ذره آنی خوبی بشوم فکر کنم اینجوری بهتر بشه؟!!

پ.ن.صبح اینقدر خوابم میومد که سر کارم یه چرت زدم .... آی چسبید(البته قبل از شروع کار از ۷:۳۰ تا ۸)

 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط آن |

 

چند وقتی اندر بحث نخ دادن و نخ گرفتن تحقیقات به عمل آوردم و دیدم بنده عمری دارم نخ میدم به خلق اله و خودم هم خبر نداشتم .من چه میدونستم اگه به یکی زل بزنی یعنی داری بهش نخ میدی !!چه میدونستم وقتی با دوستاتی و چنتا پسر کمی اونورتر شما ایستادن و شما بر اثر یک جوک دچار موج انفجار بشین و از خنده بترکین طوری که صدای شما تا دو محل آنورتر برود یعنی داری به اون آقایونی که چندمتری شماست نخ میدی که البته از نظر اونا خنده تو طناب صخره نوردی نه نخ!

من چه میدونستم وقتی چنتا دختر سوار ماشین میشن و بعدش راننده اش دیونه است و دلش میخواد راننده ماشنهای فرمول یک باشه و بعد تو داری از ترس در صندلی جلو خرابکاری میکنی و همون موقع ماشینهای جنس مخالف از کنارت رد میشن و تو نگاهشون کنی میشه نخ دادن .حالا شما فکر کنید بنده در تمام دوران زندگی این کارای بد رو کردم .من از بچگی عادت داشتم به همه چیز و همه کس نگاه کنم یادمه فقط یک دوره سربزیری طی شد که بر اثر اصابت سر مبارک با تیر چراغ برق و پریدن برق از کله بنده سربزیری را بوسیدم و گذاشتم کنار راست میگم به خدا یه بار توی کوچه سرم محکم خورد به تیر چراغ برق .....

از بحث اصلی دور نشم .....من همیشه عادت دارم کاری که فکر میکنم درسته رو انجام میدم مثلا اگه بدونم باید بلند بخندم تا وجدانم راحت بشه دیگه فکر نمی کنم ممکنه مردم فکر کنند این بچه داره نخ میده ,خوب بذار فکر کنن من دارم نخ میدم و اونا هم تو خیالشون فکر کنن به من محل نمی ذارن .من وقتی با دوستام با هم باشیم از اینکه سر به سر هم بذاریم لذت می بریم به خصوص که همگی به تازگی متاهل شدن و تنها مجرد گروه من هستم و فکر کنین من چقدر سوژه برا خنده دارم فکر کنین یه دفعه همشون موبایل هاشون زنگ میخوره و همشون نامزدهشون پشت خطه و فکر کنین چه عاشقانه ای میشه و منم هر چی به اینا میگم بابا بیان یه دستی هم به سر من بکشین شاید تونستم یکی رو گول زدم و خودمو بهش قالب کنم نمی آن .......اندر بحث نگاه و چشم هم تا دلتون بخواد من به آدمها زل میزنم البته به بعضی واسه این زل میزنم که قیافشون برام سرگرم کننده است یهنی یه جوری عجیب هستن و باعث میشن من سرگرم بشوم مثلا وقتی پسرهایی رو میبنیم که ساعتها جلوی آیینه بودن و موهاشون رو حالت دادن و بعد ابروهای که خیلی قشنگ برداشته شده و صورتی که کمی آرایش داره خوب بنده رو چنان مجذوب میکنه که نگو!!!! نه برا اینکه خوشگل به نظر میان نه!برا اینکه بنده حیران میشوم که چطور یک پسر میتونه اینقدر صبور باشه و این همه وقت بذاره و جلوی آیینه بمونه تا به این شمایل دربیاد؟؟؟؟ در حالی که بنده ماه به ماه رنگ آرایشگاه نمی بینم و گاهی چنان ابروانم آویزان میشود و پاچه بزی که بیاد پدربزرگ عزیز میافتم در آخرین عکسی که ازش دیدم (به خدا قصد توهین به شما نداشتم بابا بزرگ نکنه به فکرت بیافته بیای سراغم که بنده نسبت به شما هنوز ارادت بچگی رو دارم)..

گاهی موهای بلند پسرکان چنان بنده رو مجذوب میکنه که ناخواسته دستم به زیر روسری میره و موهای کوتاه خودم رو چنگ میزن و میگم آخه خ...ره چرا کوتاهش کردی یعنی تو از اینا دست و پا چلفتی تر هستی؟؟؟؟؟ البته از حق نگذریم گاهی هم پسرای خوشگلی میبنیم که دوست دارم بهشون نگاه کنم و به خودم میگم عزیزم چه اشکالی داره مگه اونا نگاه نمی کنم خوب منم مثل همه اونا .حتی من توی کوچه خلوت الفی جون آواز خوندیم من والفی کوچولو با هم آهنگ وقتی میای رو اجرا کردیم البته آخر شب بود و با تن صدای پایین این کار رو کردیم خیلی به من حال داد چقدر با الفی خندیدم آخه اون نمی تونه همراهی کنه با من وقتی میگم" وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد" و اون فقط میگه" میای هی.... هو....ی.... نی ....نا ... میاد" یعنی یه عالمه حرف نامفهوم بین این دو تا فعل که هیچکس به جز خودش و من و مامان خانومش نمیفهمه برا همینه که منم وسطای خوندم خنده ام میگیره ولی الفی جنگل لالا رو خوب بلده یعنی چون من از یه روزگی کنار تختش خوندم اون الان میتونه بگه گل زود خوابید مثل همیشه .....

بازم نتونستم توی مسیر خودم باشه نمی دونم چرا من این همه شاخه به شاخه میپرم.

از بحث های بالا نتیجه میگیرم که بنده از دوران کودکی تا کنون در حال نخ دادن بودن فکر کنم من از مرد عنکبوتی هم بیشتر نخ داده باشم :D

آخه من عادت دارم همیشه به دیگران خیره میشوم مثلا وقتی یکی داره با من حرف میزنه اغلب تو صورتش نگاه میکنم البته یه مدتیه دارم تمرین میکنم این کارو نکنم چون فهمیدم بعضی بد برداشت میکنن (اگه بتونم ترکش میکنم) عادت دارم بلند میخندم و اصلا جلوی خودم رو نمی تونم بگیرم وقتی خنده ام میگره .دوستام میدونن منو نباید وقتی دارم آب میخورم یا نوشابه بخندونن چون به تجربه میدون عواقب بدی داره میدونن که اگه این اشتباه رو بکنن حتما یه دوش نوشابه یا آب میگرن (خیلی کار بی ادبانه ای ولی خوب دست خودم نیست تحت کنترل من که نیست البته اینم تو ترکم حداکثر سعی خودمو میکنم) خلاصه اینکه اگه یه روزی من شما رو دیدم بدونین اگه دارم نگاه تون میکنم اصلا قصد بدی ندارم و نمی خوام قاپ تون رو بدزدم.حتی یه لحظه هم به ذهنتون خطور نکنه که جوک بگین چون ممکنه بنده بترکم و اونوقت یه آنی 1000تکه دارین و اصلا موقع غذا خوردن هم با من حرف نزنین یا نخندونین منو .گفته باشم .............

 
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 11:31 بعد از ظهر توسط آن |

 

به حرفای دیل کارنگی فکر میکردم اون میگه از دیگران انتقاد نکنیم (منظورش اینه که نقاط ضعف آدمها رو نبینیم )در عوض میگه ازشون تعریف کنین(منظورش این نیست که تملق کسی رو بگیم , میخواد بهمون نشون بده که نقاط قوت اشخاص دیدنی تره) اون معتقده که باید از زاویه دید کسی که قراره درموردش فکر کنیم به دنیا نگاه کنی تا ببینی چه چیزی رو بگی و چی رو نگی!!یه کمی که نه ....شاید خیلی عجیب باشه که بخوای از دید کسی که  ازش عصبانی هستی دنیا رو ببینی ولی اگه تا حالا دنیا رو اینجوری ندیدی یه بار امتحانش نمیکشتت ......

من بعضی وقتا خودمو جای اطرافیانم میذارم میبینم واقعا تحملشون بالاست که منو نکشتن تا حالا(البته فقط تو خونه ها......).

 

وای که چقدر سخته مثل بچه آدم نوشتن .....بعضی آدمها باید بهشون غبطه خورد اینا میشنن چندین صفحه مقاله مینویسن و چندین تا کتاب ....

اونوقت من هیچوقت نتوستم یه نامه رسمی درست و حسابی بنویسم .یادمه انشا هامو همیشه  همین جوری مینوشتم هیچوقتم عادت نداشتم چرکنویس بنویسم چون اگه مینوشتم فقط وقتم رو تلف کرده بودم و دوباره که می نوشتمش زمین تا آسمون فرق میکرد با نوشته اولیه .چنان غرق در رویا میشدم که دیگه نمی فهمیدم کی پایان جلسه اعلام شده .من میموندم یه کاغذ که بعضی جاهاش سوراخ شده بود (به علت خط خوردگی و پاک کردن توسط پاک کن و البته چون خودکار به همین راحتی پاک نمی شد من مجبور میشدم گلاب به روتون با آب دهن و....) خلاصه به هر جون کندنی بود انشا رو تحویل میدادم.

نمی دونم چی میگفتم که یه دفعه پرت شدم به دوران انشا نویسی ......هان....در مورد کتاب آیین دوست یابی حرف میزدم .رسیده بودم به اصل تعریف به جای انتقاد که........ای بابا  کتابم رو این داداش کوچولوی زورگو اومد گرفت و برد و نتوستیم به جایی برسیم ببینیم میتونم دوست پیدا کنم یا نه؟؟؟؟

 

 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط آن |

دیشب رفته بودم نمایشگاه وای چقدر هیجان زده شدم از بس کتاب خوب دیدم.آناکارینا و آیین دوست یابی رو خریدم و البته چنتا کتاب واسه بقیه ولی کتاب دفترچه خاطرات و فراموشی رو نتونستم پیدا کنم .لطفا یکی به من قرضش بده .....
 
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 11:28 بعد از ظهر توسط آن |

 

شنبه 85/10/16

می خواستم ببینم کسی برام پیامی گذاشته ایملی فرستاده نظری نوشته از شانسم کارتم تموم شده بود.البته خودم میدونستم وقتی دیشب بلاگم رو آپ کردم آخرین لحظه های کارتم بود همون موقع یه دوست قدیمی رو هم دیدم هنوز سلام و علیک نکرده بودیم که کارت بنده ته کشید و منم بی خیال شدم امان از این عقب موندگی تکنولوژی !!!!

خلاصه اینکه نشد بیام رو خط و بخونیم نانوشته های شما رو (من می دونم نه پیامی از کسی دارم نه ایمیلی نه .... ولی بعضی وقتا شما ها بیاد من هستین مگه نه؟؟؟؟).

بعضی وقتا از خودم لجم میگیره چرا من همیشه پیش داوری میکنم چرا اینقدر عجولم چرا مهلت نمیدم که حرفش رو بزنه؟؟؟ بعدش هی به خودم نهیب میزنم آخه خ....ره چرا نذاشتی حرفش رو بزنه ؟؟؟؟چرا پریدی وسط حرفش چرا پیش داوری کردی ولی خوب دیگه کار از کار گذشته و دیگه نمی تونم درستش کنم ......

ولی خداییش هیچوقت با قصد قبلی این کارو نکردم خوب چی کار کنم من دست خودم نیست متولدین سال سگ همشون عجولن همشون خودخور و نگرانن و البته بدبین....

کلافه شدم از صبح چون فهمیدم یکی از حسابرسا منو سر کار گذاشته بوده واز این لجم گرفته اگه میتونستم بهش تلفن میکردم و میگفتم خیلی بدجنسی!!!!(چقدر فحش دادم) حتما میگین چی شده بوده حتما نه؟؟؟؟؟

فکر بد نکنین, اون به من گفت که متولد سال 61 آذر ماهه و البته شانزدهم !!!منم همش اذیتش میکردم که آره تو از من کوچیکتری و سابقه تو هم از من کمتره ....اونم فقط میخندید ولی حالا فهمیدم متولد سال 55 هستش اینقدر از خودم خجالت کشیدم نمی دونم درمورد من چی فکر میکنه یعنی همش به خودش گفته این دختره با این ادعاش مغزش اندازه یه فندقه ؟؟؟؟

فکر کنین امروز چطوری به من گذشته وقتی حرفای آخرش یادم میاد وقتی بهم گفت منم یه روزی مثل تو بودم فکر میکردم هر کی به من نگاه میکنه به من نظر داره و از این چرت و پرت ها .....منم میخندیدم عین این قل مراد همش تو دلم میگفتم ها؟ها؟؟؟؟

وای یعنی چقدر پشت سرم خندیدن؟؟؟؟؟؟؟دلم میخواد زمین دهن باز کنه من برم توش چرا من اینقدر خل شده بودم که اینطوری سوتی دادم ؟؟؟؟(آخه به قیافه و نوع رفتارش بیشتر از 25 نمی خورد ...... من چی کار کنم)میدون تا مدتها این اتفاق توی ذهنم میمونه کاشکی به دوستش تلفن میکردم بهش میگفتم خیلی بدجنسی کردن که منو اینجوری سر کار گذاشتن!!!!!

اصلا به درک گذاشتن که گذاشتن مهم نیست ..................ولی چرا اینجوری شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

راستی می خواستم بروم به یکی از وبلاگ نویسایی که تازه شناخته ام سر بزنم من دارم ندیده عاشقش میشوم دلم میخواست بروم بهش ایمل بزنم و بگم اگه میشه من باهاتون دوست شوم ولی خوب اون آنی که همیشه به همه شک داره گفت مگه دیوونه شدی این کارو بکنی غرورت چی میشه اصلا یعنی که چه که بروی به پسر مردم پیشنهاد نامربوط کنی؟؟؟ ولی من فقط میخوام باهاش دوست بشوم من احتیاج دارم یکی رو دوست داشته باشم اصلا نمی خوام عاشق بشم فقط میخوام با یکی دوست باشم دلم میخواد دوست بگیرم .

یعنی اگه بروم بهش بگم چی کار میکنه ؟؟؟؟چطور پسرا میتونن آزادانه بگن دوست دختر میخوان من نگم من دلم میخواد تجربه کنم لحظه های ناب دوستی با یه غیر هم جنس که البته آدم حسابیه و همه جوره بهت کمک میکنه ...................

نبود کسی که ما را از این همه دیوونگی نجات بده؟؟؟؟؟؟؟؟

کاشکی یه قصه تعریف میکردم شاید حالم بهتر کنه ولی اونا همش عاشقونه بودن و میترسم تب بگیره منو و نتونم خودمو خلاص کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 الانم که کارت خریدم مرتب دیس کانکت میکنه(نمی دونم فارسیش چی میشه خوب)عصبانیم و به صاحبان کافی نت دارم بدو بیراه میگم...........

پ.ن.الان دو ساعتی میشه که دارم وبلاگ میخونم همشون هم جدیدن اینقدر قشنگ نوشتن که نمی تونم دل بکنم .البته به علت صرف جویی در کارتم همه رو اول ذخیره میکنم و بعدش میروم میخونم...

 
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط آن |

گاهی اوقات چنان سردرگم میشم که خوب رو از بد تشخیص نمی دم نمی دونم کارم درسته یا نه؟ هیچکس نمیتونه کمکم کنه چون اصلا نمیدونم باید به کی بگم یا اصلا چطوری بگم که در مورد مسئله سو تعبیر نشه.

یعضی وقتا نمی دونم اینکه آدم به کسی نخ بده یا بگیره درسته ؟اگه یکی بهت شماره میده یا ازت شماره میخواد خوبه یا نه؟ اصلا بعضی وقت با خودم درگیر میشوم شاید چون تجربه ندارم و با کسی دوست نشدم!

من مدت زمان زیادی توی اینترنت بودم و چت میکردم ولی هر وقت کسی به من شماره میداد بهم برمیخورد نمی دونم حس بدی داشتم نسبت به این قضیه شاید به خاطر تربیت منه یعنی چون به من گفتم کسی که دوست پسر داشته باشه دختر خوبی نیست و همین تاقین باعث میشه من نتونم؟؟؟

نمی دونم همین باعث شد من هیچوقت دوست پسر نگیرم یا خودم نخواستم .نمی دونم داشتن بده یا نداشتنش ؟گاهی اوقات بعضی ها میگن من کار بدی کردم که تجربه نکردم ولی وقتی یاد بعضی صفحات روزنامه ها و مجلات میافتم بازم تنم میلرزه؟!!!!!!

چندوقتی یکی که فقط برا یه کار خاصی به شرکت اومده بود نمی دونم چرا گیر داده بود که شماره خودشو به من بده و منم قبول نکردم و با شوخی و خنده هم که شده بود ردش کردم البته طرف تقریبا هم سن من بود البته ازم کوچیکتر بود.وقتی من قبول نکردم ازم خواست حتی شماره خودمو بهش بدم که اون تماس بگیره ولی بازم قبول نکردم و گفتم اگه کاری داره میتونه به شرکت تماس بگیره وقتی خیلی اصرار کرد ID خودمو بهش دادم و بهش گفتم این از شماره تلفنم هم برام خصوصی تره و اون گفت همین که بهش اعتماد کردم کافی و قصد بدی نداشته و خواسته همین رو بدونه نمی دونم کارم درست بوده یا نه .عذاب وجدان گرفتم به شدت .

حالم از این همه خودخوری و بدبینی به هم میخوره اما چه کار کنم دست خودم نیست دلم همش تو حال بدیه نمی دونم چی کار کنم یکی بیاد برام توضیح بده من چی کار کنم ؟؟؟؟؟؟

 
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط آن |

من امروز ظهر به شرکت جدیدمون منتقل شدم .خیلی خوشحالم از اینکه رفتم .تقریبا خسته شده بودم از این همه بی سروسامونی .دیگه از اینکه از همکارای قدیمی جدا میشم ناراحت نبودم ,حالا معنی حرف اسکارلت عزیز رو میفهمم که میگفت هیچکس از کار جدید بدش نمی آد.

مدیر جدیدمون در برخورد اول خیلی چیزا بهم گفت و خیلی موضوعات رو برام روشن کرد و بهم گفت با توقف مخالف و دوست داره کارمندش همیشه چیزای جدید یاد بگیره و از خلاقیت کارمنداش خوشش میاد .دوست داره کارمندش باهاش صادق باشه "البته قبل از اینکه من به اینجا منتقل بشم همه از اینجا به عنوان سربازخونه یاد میکردن"ولی توی برخورد اول خیلی مدرن تر از جای قبلی بود امیدوارم مدیرمون همون طور که میگفت عمل کنه.

من دوباره بعد از ظهر برگشتم شرکت مادر برا کاری که ازم خواسته بودن ! وقتی میخواستم بیام مدیر شرکت مادرمون بهم گفت من بهترین کارمند دوتا سازمان بودم و یکی از حسابرساشون که خدایی خیلی منو اذیت کرده بود و با من دشمن مادرزاد بود و همون موقع دوباره داشت منو اذیت میکرد برا اینکه دوباره برگشتم به سازمان و منم به مدیر شرکت گفتم ببینین اینا همش منو اذیت میکنن (عین این بچه های لوس که به مامان و باباشون گزارش میدن )اونم گفت خواهشا خانوم رو اذیت نکین ایشون گل سرسبد شرکت هستن "منم قند تو دلم آب شد درسته که تعریف خشک و خالی بود ولی خوب آدم حال میکنه از این قضیه ها به خصوص که اون حسابرسمون میره میاد میگه من در آینده مدیر مالی میشم فکر کنین من الان کنسرو اعتماد به نفسم !!!!!!!!!!!!

 
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 11:24 بعد از ظهر توسط آن |

امروز تعطیله .ما شب مهمونی دعوتیم .امروز رئیسم بهم تلفن کرد و گفت میتونم برا آخر هفته مرخصی بگیرم و از هفته دیگه کارم رو در محل جدیدی که در نظر گرفته شده شروع کنم .من دلم مسافرت میخواد اما تنهایی حال نمی ده دلم میخواد به کارای عقب افتاده برسم ولی نمی دونم از کجا باید شروع کنم .باید یه برنامه اساسی بریزم و بعدش شروع کنم.

 

 

داشتم به یکی از حرفای حسابرسمون فکر میکردم چند وقت پیش سر مسئله طالع بینی برگشت بهم گفت من نمی دونم چرا زنای ما اینقدر خرافاتی هستن چرا این قدر زود سرشون کلاه میره من خواستم دفاع کنم گفتم خوب مردا هم به این چیزا معتقدن ولی اون جواب داد چنتا مطلب در مورد کلاه گذاشتن سر مردا خوندم که برا بخت گشایی یا قبولی یا بدست آوردن دل یکی رفتن پیش یه شیاد؟؟؟؟

خیلی فکر کردم یه مورد یادم بیاد ولی نیومد خوب نتونستم جوابش رو بدم .ولی خودمونیم غربیه که نیست چرا زنها بیشتر به این فالگیرا و رمالها روی میارن؟؟؟

برا چی زنها برا بدست آوردن حقشون به دعا نویس روی میارن؟؟؟؟برا چی به جای مبارزه با عقاید نادرست اونو ترویج میدن؟

 
+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط آن |

با اینکه فردا تعطیل رسمی من مجبورم برم کلاس جبرانی درس حسابداری .چند جلسه به خاطر حسابرسی نرفتم برا همین فردا رو نمی تونم نرم.شاید برا ماموریت منو بفرستن تهران خیلی دلم میخواد برم تهران یه چندوقتی کار کنم اگه خوب باشه ترجیح میدم منو منتقل کنن تهران البته اصلا معلوم نیست منو بفرستن.

پ.ن.منو ماموریت تهران نمی فرستن .من باید شنبه کارم رو در محل جدید شروع کنم.دلم میخو.است برم ؟؟

 
+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط آن |

 

وقتی با بچه ها بازی میکنی دیدی چقدر انرژی میگیرن از آدم. من همیشه الفی رو تشبیه میکنم به بمب هسته ای اونم از نوع پر ملاتش .آخ وقتی شروع میکنه به بازی دیگه تقریبا همه رو از نفس میندازه.ولی من بازی کردن باهاش رو دوست دارم چون منو از دنیایی که پر از درد و غم جدا میکنه و میبره به جایی که فقط کوچولوهایی مثل خودش راهش رو بلدن و نه غیر از اونا .الان اینقدر باهاش بازی کردم که از نفس افتادیم بهم گفته دلش هوس یه چیزی به جز غذا کرده بهش میگم مثلا چی؟میگه چیپس!!!بعدش رفتیم از داداشم به زور چیپسش رو گرفتیم و بعد از یه عالمه کشتی گرفتن با اون تونسته بسته چیپسش رو بگیره و بعد از من که براش خوشگلترین و نانازترین خاله دنیا هستم خواسته ماست براش بیارم که بخوره(با همین حرفاشه که آدم رو خر میکنه و همه انرژی منو میگیره وقتی خیلی خسته باشم میاد میبوستم و قربون صدقه ام میره جوری که از همه چی هم خسته باشم انرژی واسه بازی با اونو دارم .)

الفی کوچولوی من بازی با پاسورهای آدم بزرگا رو دوست داره و امشب اسماشون رو یاد گرفته ولی نمی دونم چرا به گشینیز میگه شهناز.الفی به تخم مرغ هم میگه تخم ملغ به مهران مدیری به یاد شبهای برره میگه شیر فریاد!!!نقاشی رو دوست داره و کلاس ژیمناستیک میره البته از وقتی مریض شده و سرما خورده گذاشته کنار اما علاقه شدید به ورزشهای رزمی داره

شاید چون داداشای من ورزشکار رزمی هستن اونم علاقه داره .الفی کوچولو خیلی خیلی باهوشه و عاشق مامانشه دیشب به باباش میگفت چرا من مامانی رو بوس میکنم تو حسودیت میشه خوب تو هم بوس کن!!!!!

 
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط آن |

 
خوب منم به بازی شب یلدا جواب رد نمی دم چون سحر ازم خواسته شرکت میکنم.

وقتی وارد یه جمع بشم که نمی شناسمشون اولش همه منو یه دختر مغرور و نچسب میبینن ولی وقتی یه کمی بگذره ما دیگه خودمون رو لو میدیم و میشیم همون آنه شیطون و خلاصه سربهسر همه میذارم.با همه اینقدر راحت برخورد میکنم که بعضیها مثل موضوع پایین که توضیح دادم به خودشون اجازه پا فراتر گذاشتن از گلیمشون ور میدن ولی من هم با خنده هم که باشه طرفو سرجاش میشیونم.

۱.همیشه فکر میکنم از همه بیشتر میفهمم و حرف من از همه درست تره.و میگم یا حرف من یا ...

۲.وقتی عصبانی بشم دیگه کوچک و بزرگ و رییس و ارباب رجوع برام نداره حسابی حال همه رو میگیرم

 

۳.زود اشکم درمیاد میخواد فیلم رمانتیک هندی باشه یا قصه ایرونی یا آهنگ فرقی نداره من زود فین فینم راه میافته.اگه کسی حرف زوری بزنه به من فقط میرم یه گوشه میشینم و گریه میکنم و بعدش خودخوری من شروع میشه البته جوابشون رو هم میدم.

۴.تنها کار زنانه ای که دوست دارم آشپزی اونم تفننی هستش که خیلی افتخار بدم به اهالی خونه ماکارونی میپزم که خداییش خیلی خوشمزه میشه.

۵.عاشق خریدکردنم و پول خرج کردن و آرزوی بزرگم اینه که برم به آلمان و درسمو ادامه بدم تا مدرک دکترا!!!

۶.۱.من عاشق مردایی هستم که پوستشون آفتاب سوخته هست یعنی مردایی مثل رت باتلر و جرویس و البته آقای پیت توی فیلم تروا و نیکلاس کیج توی فیلم تغییر چهره و البته از آنتونی باندوراس توی فیلم نقاب زورو  .اونجا خیلی خوشگل بود فیلمهای دیگه اش رو کاری ندارم.نمی دونم چرا با مردایی که چشماشون رنگ سبز مشکل دارم و نمیتونم باهاشون ارتباط برقرار کنم و فکر میکنم آدمهای ناجوری هستن .

۶.۲از آنجلینا جولی خوشم میاد و همیشه توی چشماش یه جور کودکی و سادگی میبینم که منو شیفته خودش میکنه با اینکه میدونم چطور بازیگریه.

۷.یادمه سال سوم ابتدایی همه ماه رمضون من و مامان الفی یواشکی روزه هامون رو خوردیم و به کسی هم هیچی نگفتیم .و البته یادمه یه دخترعمویی داشتم که همیشه پول زیاد با خودش داشت من و مامان الفی همیشه سرکیسه اش میکردیم و گاهی که یادمون میاد دچار عذاب وجدان میشیم ولی خوب بچه بودیم .

می ترسم دیگه آبرویی نمونه اگه بخوام ادامه بدم.

از هر کدوم بچه ها خواستم دعوت کنم دیدم دعوتش شدن.فقط نازخاتون رو ندیدم و انار پس منم از اونا دعوت میکنم.

پ.ن.اونا هم شرکت کردن فقط میمونه ژرفای عزیز.

 

 

 
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط آن |