تبليغاتX
آن شرلی
دلم هوای سهراب داشت یه شعر ازش پیدا کردم (آماده از یه سایت گرفتم) و گذاشتم تا اونایی که دلش سهرابی شده حال کنن!

پ.ن.امروزم تعطیله ولی من سر کارم!!

 

پ.پ.ن.چه كسي بود صدا زد : سهراب ؟

 

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ .

 

مادرم در خواب است .

 

و منوچهر و پروانه، و شايد همه مردم شهر .

 

شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد

 

و نسيمي خنك از حاشيه سبز خواب مرا مي روبد .

 

بوي هجرت مي آيد :

 

بالش من پر آواز پر چلچله هاست .

 

صبح خواهد شد

 

و به اين كاسه آب

 

آسمان هجرت خواهد كرد .

 

بايد امشب بروم .

 

***

 

من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم

 

حرفي از جنس زمان نشنيدم .

 

هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود .

 

كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد .

 

هيچكس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت .

 

من به اندازه يك ابر دلم ميگيرد

 

وقتي از پنجره مي بينم حوري

 

- دختر بالغ همسايه

 

پاي كمياب ترين نارون روي زمين

 

فقه ميخواند

 

***

 

چيزهايي هم هست، لحظه هايي پر اوج

 

( مثلاً شاعره اي را ديدم

 

آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش

 

آسمان تخم گذاشت .

 

و شبي از شبها

 

مردي از من پرسيد

 

تا طلوع انگور، چند ساعت در راه است ؟

 

بايد امشب بروم

 

***

 

بايد امشب چمداني را

 

كه اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم

 

و به سمتي بروم

 

كه درختان حماسي پيداست،

 

روبه آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند .

 

يك نفر باز صدا زد : سهراب !

 

كفش هايم كو ؟

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 10:24 بعد از ظهر توسط آن |

 

برنامه کاری من !!!!!!!!!!!!!!!!!                                                                 

صبح ساعت 5:50 با صدای زنگ ساعتم بیدار میشم زنگش رو خاموش میکنم و تا ساعت 6 همین طوری هی چرت میزن .

ساعت 6:00 مثل فنر از جام میپرم میرم دست و صورتم میشورم ,لباسمو می پوشم ضدآفتاب و رژ و بعدم پوشیدن مقنعه ,حالا آماده رفتن به محل کارم هستم .

6:15 سوار ماشین بابا میشم (بابا پراید داره و هر روز من و چند نفر دیگه رو به شهر مجاورمون میبره برای رسوندن به محل کار دو تا خانوم و یه آقا)

توی راه اگه کتاب جدیدی داشته باشم مطالعه میکنم یا با یکی از خانوما که خیلی مهربونه و پرستاره حرف میزنیم از سیاست و هنر و موسیقی و کتاب.

ساعت 7:05 تا 7:10 میرسیم به محل کارم .

ساعت 7:10 تا 7:30 من وبلاگهای شما رو چک میکنم ببینم از شب قبل چیزی اضافه کردین یا نه (تنها کسی که همیشه چیزای جدیدی داره ژرفاست)بعدش کارم شروع میشه.

ساعت 1:30 بعد از ظهر برا ناهار با همکارم که یه دختر خانوم جوونه میریم سالن ناهار خوری و عین سربازا ضربتی ناهار می خوریم و ساعت 1:45 برمیگردیم اتاق خودمون و بازم کارمون شروع میشه.

ساعت 6 تا 6:30 آماده برگشتن میشم(بعد ازظهرا خودم باید برگردم چون بابا دیگه دنبالم نمی آد).سوار اتوبوس میشم و از غرب به سمت شرق شهر راه میافتم مجبورم دوتا اتوبوس عوض کنم و یه مسیر رو با تاکسی بیام تا برسم به محلی که ماشین واسه برگشتن به شهر خودمه (البته چند روزی همش مجبور شدم با تاکسی بیام و حسابی هزینه هام زده بالا)!!!

ساعت7:30 تا 8:00 میرسم به محل پارکینگ و همیشه هم ساعت ۸:۱۰ تا ۸:۴۰خونه هستم یعنی میرسم به خونه .

لباسامو در میارم کامپیوترم رو روشن میکنم یه آهنگ میذارم و مطلب می نویسم یا مطلب می خونم مثلا الان آهنگ قدیمی سیاوش رو گذاشتم البته به شرط اینکه یه کتاب جدید نداشته باشم ,البته اگه فیلم خوب هم دستم برسه میبینم .......

اما تلوزیون خیلی کم میبینم ,دیگه مثل قبل اخبار هم گوش نمی دم چون به اندازه کافی تو اتوبوس و تاکسی اخبار میشنوم روزنامه هم که عمرا اگه بخونم(فقط طالع بینی مجلاتو می خونم)

ولی همیشه موزیک گوش میکنم .چند وقت پیش کلاس زبان هم می رفتم اما به دلیل ساعت کلاس مجبور شدم نرم.

تصمیم دارم کلاس موسیقی برم (عاشق فلوت ,پیانو,ساز دهنی و ساکسیفونم )می خوام اگه بشه برم کلاس فلوت؟؟؟!!.

کلاس شنا هم اسم نوشتم "خیلی زشته دختر به سن من شنا بلد نباشه".

خلاصه کنم ساعت 12 تا 12:30 هم در روزهای عادی می خوابم ولی جمعه شبها بعضی وقتا تا ساعت 4 صبح بیدارم و کتاب می خونم(هفته پیش یه کتاب ایرونی خوندم به اسم یلدا تا ساعت 4 صبح خوندم و بعدشم خوابیدم و هفته قبلشم اسکارلت این بلا رو سرم آورد و همین طور جین ایر)

چقدر من از کتاب خوندن حرف میزنم حسابی واسه خودم نوشابه باز میکنم و جلوی خودم بلند میشم .میبینین من وقت آزادم خیلی کمه تقریبا 4 ساعته البته اگه نخوابم میشه 10ساعت

که من به علت تنبلی زیاد نمی تونم از خوابم بگذرم مگر اینکه بخوام یه کوه باحال برم یا کتاب بخونم که بعدش کسری خوابم جبران میکنم.

روزای جمعه که از صبح بشور وبسابه " هم خودم هم لباسم هم خونمون "و بعدشم بعضی وقتا باید به خونه مادربزرگ و خاله جان و عمو جان برم و اگر کاری پیش بیاد بنده باید مثل فضولا داوطلب شم.

خوب اینم از برنامه روزانه من و البته شبانه؟!!!راستی بعضی وقتا با دوستای قدیمیم چت هم می کنم مثل الان.

پ.ن. در برنامه من اگه توجه کنین خوردن چندان جایی نداره مثلا من در مورد خوردن شام و صبحون هیچی نگفتم!!!برا همینه که هنوز لا...نه بهتره بگیم "باربی" موندم!!!

 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 10:24 بعد از ظهر توسط آن |

 

خوب من چند روزی نبودم باور کنید سرم خیلی شلوغ بود باید برنامه کاریمو ببینین خیلی وحشتناکه حتی امروز که جمعه بود من سر کار بودم پس ببخشین اگه یه کمی فاصله افتاد(۸روز خیلی کمه مگه نه!!؟؟)

پ.ن :جودی دو هفته بعد باید امتحان بده و درساشو پاس کنه و شدیدا شروع به خوندن میکنه .یه شب که حسابی ناامیده بر میداره یه نامه به آقای جان اسمیت!!میزنه که ((شما کمترین علاقه ای به سرنوشت من ندارین و فقط برا اینکه یک کار انسانی کرده باشین سرپرستی منو قبول کردین و مطمئنم که نامه های منو نمی خونین در نتیجه از این به بعد فقط در مورد درسام می نویسم من هر دو درس لاتین و هندسه رو پاس کردم))اون نامه رو پست میکنه ولی چند روز بعد که حسابی پشیمونه به بابا لنگ دراز نامه میزنه و میگه بابایی اونروزی که من نامه رو زدم مریض بودم یعنی گریپ و چنتا بیماری دیگه گرفته بوده ولی خودش خبر نداشته و همین باعث شده که در اوج ناراحتی اون نامه احمقانه رو بنویسه .جودی توضیح میده که به علت بیماری در بیمارستان بستری شده و تا وقتی که بابا اونو نبخشه اون خوب نمیشه ....فردای اونروز یه جعبه گل رز صورتی با چند خط نامه براش میرسه میدونین از طرفه کی؟معلومه بابا لنگ دراز دیگه!! جودی از فرط خوشحالی در بسترش دراز میکشه و یه دل سیر گریه میکنه و می فهمه که بابا همه نامه هاشو میخونه در نتیجه از بابا خواهش میکنه که نامه بی تربیتیشو دور بندازه و فراموش کنه.

چند وقتی میگذره جودی داره به تعطیلات نزدیک میشه ,خانم لی پت براش نامه فرستاده که اگه بخواد میتونه در پرورشگاه بمونه و در عوض جا براشون کار کنه!اما جودی از اینکه برگرده پرورشگاه تنش میلرزه اون میخواد پرورشگاه رو به کلی فراموش کنه .می خواد زندگی عادی مثل همکلاسی هاش داشته باشه بعدشم به خاطر این چند وقته که در دانشگاه بوده فکر میکنه دیگه اونقدرها هم توسری خور مطیع نیست و ممکنه یه افتضاحی به بار بیاره؟؟

اما بابا برا تابستونش هم برنامه داره و اونم اینه که جودی باید بره به مزرعه لاک ویلو!! هوراااااااااا!!!!!!!!(این از طرفه جودی بود")

یه روز بعد ازظهر جولیا سراغ جودی میاد و ازش میخواد که عموش رو برا دیدن دانشکده ببره و اونو بگردونه تا جولیا کلاسش تموم بشه .جودی با عدم رضایت میپذیره (چون جودی از پندلتون ها خوشش نمی آد چه عمو چه عموزاده)اما جودی با یه چیز غیرمنتظره مواجه میشه ؟!جرویس پندلتون اصلا اون چیزی که تصور میکرده نیست یه مردی مثل باباش لنگ دراز اما 25-30سال جوون تر از بابا ست ..البته ثروتمند و خوشگل ولی راحت و بی تکلف بر خلاف پندلتونا؟!جودی دانشکده رو بهش نشون میده و بعد با هم چای و کیک میخورن و اون بدون اینکه جولیا رو ببینه میره ؟!جولیا از جودی ناراحت میشه چون عموش رو برده تو دانشکده گردونده!!!!!

اما یه هفته بعد جرویس برا اونا(سالی..جودی...جولیا)شکلات میفرسته و جودی تمام این مطالب رو با آب و تاب واسه بابا مینویسه و ازش میخواد که بیاد و اونو ببینه و بهش اجازه بده تا از هم خوششون بیاد ولی بابا هیچ جوابی نمیده مثل همیشه!

امتحانا تموم میشه و جودی طبق قرار میره به لاک ویلو اونجا با خانواده سمپل آشنا میشه کسی که دایه آقای پندلتون بوده و به این آقای لنگ دراز میگه ((آقا جروی))!

جودی از بابا می پرسه که منشی اون آدرس این مزرعه رو از کجا گیر آورده ؟چون این مزرعه متعلق به جرویس بوده که بعدها به دایه خودش خانم سمپل میبخشه!!!

خلاصه اینکه جودی هر روز با انرژی از خواب بلند میشه و 100تا کار جدید یاد میگیره و همه رو مو به مو برا باباش می نویسه( البته یه داستان کوتاه هم می نویسه و برا یه مجله میفرسته).اون از بردن گاوا به چرا میگه تا رفتن به کلیسا و موعظه هایی که میشنوه تا اینکه تابستون تموم میشه و اون برمیگرده به دانشکده و هم اتاقی های امسالش اگه حدس زدین چه کسایی بودن؟خوب معلومه سالی و جولیا !اونا دوباره با هم بودن برا اینکه جودی و سالی قرار گذاشته بودن که امسال با هم اتاق بگیرن و جولیا هم دوست نداشت با کس دیگه ای به جز سالی باشه نتیجه اینکه همه بازم با هم بودن .درسا کمی سخت تر شده بود اما اونا به شدت مشغول درس خوندن بودن تا اینکه تعطیلات کریسمس شروع شد اتفاق جالبی پیش اومده بود میدونین چی بود؟

خوب !سالی از جودی خواسته بود که عید امسال رو با اون و خونوادش باشه و این خیلی اتفاق مهمیه چون جودی برای اولین بار یه خونواده کامل میبینه (البته خونواده سمپل رو هم دیدیه اما اونا فقط یه زوج مسن بودن)خونواده سالی تشکیل میشن از مادر و پدرش و مادربزرگ و یه برادر جوون (که خوشگل و خوش تیپه و البته دانشجو دانشگاه پریستون)و یه خواهر کوچولوی ملوس و نازنازی و یه آشپز مهربون که همیشه یه مقداری خمیر واسه کیک و شیرینی داره!!!این واقعا فوق تصوره مگه نه(برا جودی یا شایدم خیلی از ماها؟!)

جودی از لباسی که به تازگی خریده مینویسه و از شروع سال نو با خانواده مک برایدها و البته افتتاح میهمانی رقصی که به افتخار اون ترتیب داده شده با جیمی مک براید(برادر سالی)!!!بهش حسابی خوش میگذره و آماده برای ادامه تحصیل به دانشکده بر میگرده .

چند روز بعد عموی جولیا برا دیدنشون میاد و اونا هر طوری هست اجازه خوردن چای رو با عمو جروی میگیرن البته مدیردانشکده جروی رو نمیبینه وگرنه اجازه نمی داد که سه تا دختر با همچین مرد جوونوی چای بخورن(اون موقع ها امریکا هم مثل ایران بوده ها؟!!!)خلاصه اینکه جودی خیلی راحت به جرویس پندلتون میگه آقا جروی و اونم اصلا ناراحت نمیشه .جروی از مزرعه میپرسه واز اسبها و موش خرما های لاک ویلو !!بعداز خوردن عصرونه اونا رو ترک میکنه و جولیا به اونا میگه هیچوقت تا حالا عموش اینقد خوش اخلاق ندیده بوده و جودی برا باباش مینوسه چون جولیا رگ خواب مردارو بلد نیست اگه رگ خواب مردا رو بلد باشی مثل یه گربه برات میو میو میکنن ولی اگه خلافش عمل کنی روت پنجه میکشن(چه تعبیری!رگ خواب مردا چیه؟)

جودی و جولیا و سالی برا خرید به نیویورک میرن و با جروی ملاقات میکن به دیدن نمایش هملت میرن و حسابی خوش میگذرونن و موقع برگشتن با قطار جودی میگه نمی دونسته که تو قطار شام هم میدن و جولیا رو متعجب میکنه و جودی خیلی راحت میگه چون در دهکده بوده و از دهکده تا دانشگاه هم فقط 4مایل راهه!!!

البته جودی با این حرفاش باعث شده که جولیا هم خاطرخواهش بشه طوری که همش به جودی میچسبه(واقعا یه پندلتون؟!)

جودی اینقد در مورد مغازه ها و خرید کردن جولیا مینویسه که چند روز بعد باباش براش یه چک 50دلاری میفرسته اما جودی عجول بلافاصله یه نامه مینویسه که اون بیشتر خودشو ملزم نمیدونه که از بابا پول بگیره همین جوری هم بهش مدیونه و نمی دونه چطوری باید پولای بابا رو بهش برگردونه ولی بعد از پست کردنش پشیمون میشه ولی مامور پست نامه ش رو پس نمیده و اون مجبور میشه برا عذرخواهی یه نامه دیگه بنویسه و یه جوری از دل بابش دربیاره اون واقعا میدونه رگ خوابه مردا چیه!

میدونین جودی هر وقت بخواد احساسش رو نشون بده با امضای پایان نامه این کارو میکنه وقتی امضا میکنه با عشق جودی یا ارداتمند شما جودی یعنی خیلی راضیه و اون در اغلب نامه هاش اینو مینویسه تا اینکه تعطیلات تابستونی نزدیک میشه سالی ازش دعوت میکنه که با خونواده اون به اردویی در آدیرون داکز بروه و جودی اینو با خوشحالی واسه بابا مینویسه اما بابا بهش اجازه نمیده بره و ازش میخواد به مزرعه بره؟جودی با ناراحتی نامه مینویسه و از کارایی که تو اردو میتونه بکنه مینویسه .میگه اون میخواد خونه داری رو از مادر سالی یاد بگیره و جیمی هم به اون ماهیگیری و سوار کاری و قایق سواری میخواد یاد بده !!!از بابا خواهش میکنه که به ((جودی))اجازه بره ولی بابا سرسختانه میگه فقط لاک ویلو و تموم و جودی هم یه نامه مینویسه اطاعت میشه و امضا میکنه" دوشیزه جروشا آبوت"!!!اینجا دیگه جودی حسابی عصبانیه از بابا به خاطر اینکه بهش اجازه رفت به اردو رو نداده و تا دو ماه هم به بابا نامه نمی نویسه و بعد براش میگه که اون "باید"بهش اجازه میداده میرفته ولی به هر حال جودی اونو میبخشه چون تنها کسی که داره هست پدرش و مادرش برادر و عمو و خواهر و خاله اونه پس میبخشتش و براش مینویسه بازم از لاک ویلو از داستانهایی که برا مجلات فرستاده از اینکه جرویس قراره بیاد و چند روزی با اونا باشه.حداقل چند روزی رو میتونه خوش بگذرونه !!!

 
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط آن |

 

می تونم به جرات بگم تقریبا همه آدمهای این کره خاکی داستان بابالنگ دراز رو خوندن یا فیلمش رو دیدن اما این باعث نمیشه که من قصه رو نگم.اگه دوست نداری میتونی نخونی اما فکر کنم یه بار هم اینجوری از دریچه نگاه من ببینی بد نباشه .ببین یه ایرونی چطوری داستان رو میگه (خوب تو که کارتون ژاپونیشو دیدی فیلم هالیوودیش رو هم دیدی بیا مدل ایرونی جین وبستر رو  هم ببین)..........

پ.ن .آنروز چهارشنبه بود اما نه یه چهارشنبه معمولی !؟اونروز چهارشنبه ملال آور بود این اسمو جروشا دختر 18ساله پرورشگاه جان گیریر روی این روز گذاشته بود متولیان پر ادعای پرورشگاه برای جلسه جمع میشن و این واقعا دردناکه,(( آخه من مجبورم از صبح تمام بچه هایی که مسئولشون هستم رو تمیز نگه دارم و به همه کارا نظم بدم تا این خانم ها و آقایون کارشون اینجا تموم بشه و برن .))جروشا به اتومبیل متولیان نگاه میکرد و خودشو مثل یکی از اونا میدید که روی صندلی عقب ماشین لم میده و به راننده میگه خونه!!اما وقتی به خونه میرسه هیچ تصوری از خونه نداره تمام رویاش بهم میریزه و خطوط کج و معوجی باقی میمونه از اون رویا .تام اونو صدا میکنه و میگه که مدیره بداخلاق خانم لی پت اونو خواسته ؟؟!!!

جروشا با خودش فکر کرد ممکنه چه اتفاق افتاده باشه یعنی یکی از متولیان سوراخ جوراب فردی رو دیده یا ممکنه پوست گردو در پودینگ بوده باشه یا ساندویچها به اندازه کافی نازک نبوده؟((اوه خدای من نکنه که سوزی یکی از متولیان رو خیس کرده باشه؟؟؟!!))این وحشناکنرین اتفاق ممکنه است ,جروشا احساس بدی داشت ولی قبل از ورود به دفتر خانم لی پت این حس جاشو به یه لبخند داد و دلیلش سایه آخرین متولی پرورشگاه بود نور اتومبیل به طرز خنده داری اونو لنگ دراز تر از چیزی که بود نشون مبداد سایه مرد از کف راهرو شروع شد به روی دیوار کشیده شد یه لنگ دراز واقعی !!!جروشا نتونست صورت مردو ببینه و اگه میدید هم براش فرقی نمی کردیه متولی همیشه متولیه!!

اما خانم لی پت عصبانی نبود اون با خونسردی خیلی زیاد به جروشا گفت که مردی که چند دقیقه پیش از اینجا رفته کسی که چنتا از پسرای پرورشگاه رو به دانشگاه فرستاده اما تا حالا با تلاش اون, نتوسته بودن قانعش کنن که دختری رو هم به دانشگاه به فرسته ,جروشا تعجب کرده برا اینکه هیچ وقت ازش نخواسته بودن بیاد و در مورد اخلاق عجیب و غریب یه متولی براش حرف بزنن,خانم لی پت کمی صبر کرد و گفت اما اون به خاطر انشای چهارشنبه ملال آور تو در دبیرستان راغب شده که تو رو به چیزی که فکر میکنه لایقشی برسونه یعنی یه نویسنده اون میخواد تو را به دانشگاه بفرسته!!!جروشا نمی دونست چه کاری باید بکنه ؟

خانم لی پت گفت اون خیلی قدرنشناس بوده که در مورد محل زندگیش اون انشای افتضاح رو نوشته (واقعا که خانم لی پت !!!)البته این مرد عجیب که خواسته اونو جان اسمیت بنامن از این افتضاح خوشش اومده و خواسته که جروشا دانشگاه بره!!!!

جروشا وقتی به خوابگاهش رسید هنوز داشت با خودش کلنجار می رفت که یعنی اون واقعا داره میره؟این واقیعت داره؟

چند روز باقی مونده اون با کمک خانم جوانی که عضو انجمن پرورشگاه بود کاراش رو مرتب کرد و برای اولین بار از اون پرورشگاه خارج میشد و به دانشگاه دخترانه فرگوسن هال میرفت اونم با ترن برای اولین بار همه چیز هیجان انگیزه از نظر یه دختر هجدساله که همیشه در پرورشگاه بوده!البته اون به مدرسه میرفته اما اونم خیلی دور نبود و اصلا اونجا رو دوست نداشت چون بچه ها مرتبا در مورد اون پچ پچ میکردن؟

اون رسیده به دانشگاه.

قرار این بود که هر ماه یک نامه به آقای جان اسمیت عزیز بنویسه (جروشا مجبوره سرپرستش با این اسم صدا کنه)البته به آدرس منشی این آقای محترم؟!ماهانه 35 دلار بابت پول تو جیبی دریافت میکنه و هر چیزی که لازم داشته باشه میتونه بخره (اون با خودش چندین لباس نو آورده که همشون برا خودشه نه از کسی اعانه نگرفته)

جروشا یه اسم خودمونی واسه خودش و سرپرستش انتخاب میکنه (جروشا از اسمش بدش میاد چون اونو از روی یه سنگ قبر برداشته بودن)اسم خودشه میذار جودی و سرپرستشو بابا لنگ دراز....(اون هیچ نشونه ای از این سرپرستش نداره جز اینکه1.اون ثروتمنده2.از دخترا خوشش نمی آد3.قدبلنده)اون نمی تونه به یکی بگه آقای جان اسمیت عزیز !!اون معتقده مثل اینکه بگه آقای جالباسی عزیز یا آقای تیر چراغ برق!!؟خلاصه می خواد که یه اسم دیگه بگه پس فکر میکنه به خصوصیاتی که ازش میدونه نمیشه بهش بگه آقای ثروتمند عزیز چون پولش همیشگی نیست !آقای عزیزی که از دخترا خوشش نمی آدم نمیتونه بگه چون توهینی به خودشه!ولی میتونه بهش بگه بابا لنگ دراز عزیز چون درازی همیشه با اونه و این خیلی بهش میاد!!!!!!!!

جودی در دانشگاه با دو تا دختر کاملا متفاوت آشنا میشه یکی جولیا راتلج پندلتون (که حتما میدونین کیه؟؟) ودومی سالی عزیز و دوست داشتنی

جولیا از خانواده های قدیمی و پولداره آمریکاست و همین طور سالی ولی جولیا مغروره و به پولش خیلی مینازه و از اول جودی و جولیا با هم چپ میافتن !!سالی اما کاملا خودمونی و مهربونه...

جودی در هفته اول یه عالمه حرف برا گفتن به باباش داره اون از همه چی منویسه از اتاقش از خریدهای که میکنه از دوستاش از بازیگوشهاش و خلاصه از همه چیزایی که هست با شور وهیجان مینویسه در ماه بیشتر از چندین نامه برا بابا میفرسته اما دریغ از یه خط نامه البته قرار هم همین بوده ولی جودی توقعش یه چیزه دیگه است.

جودی میفهمه که از دنیا هیچی نمیدونه پس سعی میکنه یاد بگیره اون مرتبا کتاب میخونه کتابایی مثل پری خودپسند,شرلوک هلمز ,ریش آبی و جین ایروآلیس در سرزمین عجایب و ......

اون میفهمه که دختر عجیبیه چون تمام دخترای دانشکده با کتاب زنان کوچک بزرگ شدن ولی اون نخوندش پس با آخرین پنی از پولش میره و یواشکی کتابو میخره و میخونه !!!!

اون صدها کتاب داستان میخونه و یه خروار شعر یاد میگیره.اما اون به کسی نمیگه که یتیم بوده و در پرورشگاه بزرگ شده ؟!!!

چون می خواد خاطره جان گری یر رو فراموش کنه.

جودی در اولین هدیه کریسمس از بابا لنگ دراز 5سکه طلا هدیه میگیره که باهاشون یه عالمع هدیه میخره و به دوستانش میگه که هر کدومه یکی از اعضای خونواده خریدن .اون دو جفت جوراب ابریشمی هم خریده که باهاشون روی جولیا رو کم کنه!(اون خیلی بچه خوبیه چون همه چیز رو برا باباش مینویسه)

ولی اتفاق بدی میافته که جودی مجبوره به بابا بگه ؟اینکه اون دو تا از درسش رو نتونسته پاس کنه ولی قول میده دیگه این اتفاق نیافته ؟

 
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 10:21 بعد از ظهر توسط آن |

 

یادمه بچه که بودم وقتی تابستون میومد یه دوچرخه داشتم و یه عالمه جا واسه دوچرخه سواری..... آزاد بودم تو محیطی که همه توش احساس خفگی میکردن.دنیای بچگیم یه خرس عروسکی بزرگ بود که یه روزی مامانو مجبور کرده بودم برام از شهر بخره و پنج شش دست ظرف و ظروفی که هدیه بهم داده شده بود از دایی یا خاله جون ...

وقتی بزرگتر میشدم فهمیدم دنیا فقط همین دهکده کوچیک نیست جاهای دیگه ای هم هست جاهای که باید کشفشون کنم.همون موقع ها بود که عشق آلمان تو سرم افتاد یه آرزوی دور از دسترس نبود و نیست میدونستم اگه بخوام اگه تلاش کنم مثل همون خرس بزرگی که تونسته بودم بخرمش میتونم بدستش بیارم.

یادمه از پنج سالگی مرتب میرفتم مدرسه روز اول ماه مهر!! اما منو راه نمی دادن می گفتن باید هفت ساله که شدی بیای منم گریه کنون میومدم خونه و تا چند روزی هر روز کارم این بود

تا هفت سالم ش!!!د نمی دونی روز اولو با چه شوقی رفتم نه گریه کردم نه بهونه آوردم کلاس کوچیکی بود یادمه تعدادمون زیاد نبود شاید 20 یا 25 نفر بودیم .روز اول وقتی معلمممون پرسید کی میتونه کلمات رو بخش کنه و تلفظ کنه ,من اولین نفری بودم که دستمو بلند کردم و با ذوق رفتم جلو کلاس و با صدای بلند (آب و بابا )رو بخش کردم و گفتم آ___ ب _ب_ا_ب_ا (هیچ وقت یاد ندارم چیزی بدونم و ازم بپرسن و خجالت بکشم اگه چیزی بدونم زود دستمو بلند میکردم و می رفتم جلوی کلاس)آی آی چه روزای طلایی بود هر روز یه حرف جدید و هر روز یه نمره بیست ؟؟!!

دلم میخواست زودتر خوندن یاد بگیرم تا بتونم کتاب قصه هامو خودم بخونم (بزک زنگوله پا- آی قصه قصه و کدوی قل قل زن)یادشون بخیر اولین باری که خودم تونستم بخونمشون عطش خوندن افتاد به جونم و هیچ وقت نشد از خوندن غافل بشم .هشت ساله بودم که اومدیم شهری که الان زندگی می کنم ,چقدر خوشحال بودم از اینکه می تونستم برم پارک و کتابخونه هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی دلتنگ روستام بشم ...........

بزرگ میشدم کتاب می خوندم و بزرگ میشدم ,میدونستم که بیشتر از همسن و سالم میفهمم راهی که اونا می رفتن من رفته بودم و کاری که میکردن رو من تجربه کرده بودم.یادمه وقتی 10 یا 11ساله بودم کتاب غرور و تعصب رو خوندم و اونموقع عاشق شدم عاشق جین اوستن!!!

خرمگس رو خوندم و غرق شدم در انقلاب ایتالیا.....دختر آفتاب منو عاشق کوهنوردی کرد و حالا هر وقت برا کوهنوردی میرم گیل و چارلی رو میبینم که جلوتر از من در حرکتن.

وقتی کتاب رستاخیز رو خوندم شباهت رو حس کردم دیدم جامعه منم با جامعه کاتیوشا تفاوتی نداره و اگر منم مراقب خودم نباش ممکنه یه روزی دچار شم...

با تولستوی تا میانه جنگ فرانسه و روسیه رفتم ولی نموندم سرمای سیبری منو به سمت نیویورک برد جایی که جین وبستر منتظرم بود قلبمو به دستاش دادم تا منو به همراه جودی از میون سیاهی بیرون بکشه و حالا منتظر جرویس پندلتونم!!!!

و تنها چیزی که منو از نا امیدی نجات میداد مارک تواین عزیز بود وقتی منو با تام سایر آشنا کرد و هاک فین و جیم رو آورد, دلم سفر میخواد با یه بالن با دوستام و با کامپیوترم!!

وقتی جنگ آمریکا شروع شد منم بودم با قهرمان محبوبم جو مارچ دختری که از همه نظر شبیه من بود مثل من عاشق خطر کردن و با زنان کوچک عاشق شدم و گره کردم و خندیدم اما لوییز ام آلکوت ترکم کرد و منم باالکس هیلی و رهبر مسلمانان سیاه آمریکا همراه شدم گریه کردم و ...

الکس هیلی منو به دنیای سیاهان آمریکا برد و ریشه های سیاهان آمریکا را بهم نشون داد و گفت که اگه اجداد اون نبودن آمریکا هیچوقت آمریکا نمیشد.وقتی الکس منو همراه خودش به دهکده کوچیک اجدادیش برد من تازه فهمیدم عمق یه ریشه تا کجا خواهد بود.اما تو دلم موند که کتابای ارنست همینگوی رو بخونم..... ولی در عوضش کتاب شاعری رو خوندم که شمشیرزن قهاری بود از فرانسه با رمی و پرین آشنا شدم و همیشه سعی کردم تو زندگیم مثل اسکارلت برا رسیدن به خواسته هام تلاش کنم حتی اگه اون خواسته به دست آوردن رت باتلری باشه که ترکم کرده و منو به حال خودم رها کرده.یاد گرفتم مثل جین ایر باشم و همیشه عاشق بمونم و یاد گرفتم که ربه کا نباشم...

خلاصه اینکه تو قصه خودم که خیلی چیز یاد گرفتم, یاد گرفتم چطوری نمایش نامه هملت رو بازی کنم یا شب دوازدهم چقدر میتونه دلنشین باشه و بازی کردن رو دوست داشتم و آوازخوندن در کوچه خلوتمون تو دل شب, آی چه حالی میده وقتی باد با موهات بازی میکنه با صدای بلند بخونی ((وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد.....یا بخونی اگه باد از سر زلف تو نگذره..................

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 10:20 بعد از ظهر توسط آن |

خداحافظ .....

 از اینجا که پر از غمه خسته شدم

 می خوام برم! 

 قلبو که به تو دادم پس میگیرم ؟؟

موندن هرگز!

 خداحافظ ...

دیگه میرم

 اگه یه روز دردهای دنیا بریزه تو قلبم وای 

ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من 

من میمرم

دیگه میرم

خداحافظ 

 دیگه رفتم

پایان ثانیه منم هرجایی ساعت ببینم عقربه هاشو میشکنم 

حتی نشد واسه  یکبار من بدایاتو خوب کنم

خورشید و کشتم تا خودم به جات غروب کنم

دل میسوزه ازم نخواه بیشتر از این اسیر این قفس باشم

هیچی نمونده از دلم خاکستر دو آتیشهم

 ریزه ریزه دل میسوزه

خسته شدم دلم گرفته این روزا

 غم خونه کرده تو صدام

بارون غصه میباره تو ترانه هام

عاشق بودم خسته شدم

دیگه میرم.........

ترانه قشنگی از حامد عزیز من که خیلی دوستش دارم(۱۳تا قلبه واسه اینکه عدد ۱۳واسه من شانس میاره)

دل بیا بریم از عشق دیگه نگیم

درد عشقی که کشیدیم جز  خدا به کسی نگیم

عاشق عشق را بازگو نمی کند  بلکه تنها احساساتش رو منتقل میکنه به معشوق 

 از خانم آنه شرلی

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 10:19 بعد از ظهر توسط آن |

 

شارلوت با عجله از غار بیرون اومد پطرو(اسم قاطر کوچولویی اوناست اینو گیل انتخاب کرده)کنار دهانه غار بسته شده بود خیلی راحت مشغول چرا بود و کمی دورتر آتشی روشن بود که سطل آبی روش بود و در همین حین گیل بهش سلام کرد ,شارلوت برگشت و بهش نگاه کرد تغییری در اون می دید اما نمی دونست چیه ؟گیل خندید و دستی به صورتش کشید و گفت حتی در مسافرتهای اینجوری هم اون به خودش میرسه !اما تغییر تنها مربوط به اصلاح صورتش نبود یه چیز بالاتر!!!گیل گفت آب برا تو گرم شده میتونی یه حموم بگیری و صبحونه بخوریم و راه بیافتیم و شارلوت هم کارهارو انجام داد و بعد از صبحونه راه افتادند.سنگهایی که در جاهای مختلف دره دیده میشد می تونست سر و صدای دیشب رو توجیه کنه و شارلوت مجسمه کوچولو رو محکم تو دستش فشار آورده بود حالا مطمئن بود به هیچ قیمتی حاضر نیست از دستش بده....

اونا حالا دیگه صعود نمی کردن تمام روز رو به سمت پایین حرکت کرده بودن و الان شارلوت کمی احساس گرسنگی میکرد از شکلاتی که صبح گیل بهش داده بود یه گاز زد (گیل بهش گفته بود که خیلی دیر توقف میکنن)اون مراقب بود درست پا جای پای گیل بذاره که اتفاقی نیافته حالا کوه رو پشت سر گذاشته بودن و وارد یه جنگل کوچیک شدن هیچ صدایی نمیومد فقط صدای پای اونا مثل اینکه سالهاست کسی اینجا نبوده!!!گیل دستور توقف داد و شارلوت از خستگی روی زمین نشست .گیل ناهار رو آماده کرد و با هم خوردن بعداز ناهار گیل کاغذی بهش نشون داد ,نقشه ای بود که با دست کشیده شده بود گیل قبلا هم یکی از اینا بهش نشون داده بود ولی این یکی فرق می کرد ,گیل بهش گفت چیزی برات آشنا نیست اینبار با دقت بیشتری نگاه کرد ,اوه خدایا این خط پدرش بود شارلوت در حالی که اشک میریخت با انگشتش خطوط رو دنبال میکرد و گفت گیل ممکنه پدر هم به اینجا رسیده باشه ,گیل گفت محاله به تنهایی تونسته باشه به اینجا رسیده باشه میفهمی؟اما شارلوت با لجبازی گفت خوب تو هم تنهایی مگه نرسیدی ,گیل آروم گفت اما تو با من هستی مگه نه؟تازه ما از اول تنها نبودیم از اواسط راه تنها شدیم درسته.شارلوت در حالی که اشکاش پاک میکرد گفت اما اگر منم تنهات میذاشتم تو بازم ادامه میدادی مگه نه ؟گیل در حالی که دندوناشو بهم فشار میده میگه آره حتی اگه به قیمت از دست دادن جونم باشه.شارلوت با ذوق گفت پس پدر هم...گیل حرفشو قطع کرد و گفت نه چارلی اون نمیتونست باور کن اون اینجا نبوده ..اگه قرار بود کسی اونو پیدا کنه من بودم اما هیچکس ازش خبری نداشت میفهمی....

اونا دوباره راه میافتن گیل حالا کمی مهربونتر به نظر میومد اون گفته بود از اینکه با چارلی همسفر شده راضیه...از تپه ای که در مقابلشون بود بالا رفتن خورشد در انتهای مغرب میرفت که غروب کنه .بالای تپه بودن حالا میتونستن ساختمانهای هرمی شکلی رو ببینن که از قدیم اینجا بود ساختمهانهای زیبایی که اونا دنبالش بودن.شارلوت با خوشحالی به گیل نگاه کرد و گیل آروم گفت باید زودتر اردو بزنیم چون الانه که شب بشه .شارلوت به خودش گفت اینقدر از خود راضیه که نمذاره کمی از کشفی که کردیم لذت ببریم مثل اینکه اونم جزیی از اینجا بوده خدایا چقدر ازش میترسم...

چارلی شاهد بود چطور شب به سرعت رسید طوری که اون هنوز آمادگی اونو نداشت .گیل آتش رو روشن کرد ,شارلوت پرسید کی میریم از اینجا دیدن کنیم ,گیل گفت فردا صبح !

بعد شروع کرد به خوردن و گفت چارلی لطفا تنها برا قدم زدن نرو چون ممکنه اینجا خطری باشه .شارلوت پرید یعنی چه خطری؟آدم خوارها یا حیوانها وحشی ؟گیل خندید و گفت :هیچ کدوم دختر !از لحظه ای که وارد شدیم یه حس عجیبی دارم ,شارلوت احساس کرد پشتش لرزید ولی بروی خودش نیاورد و گفت چه حسی؟گیل گفت مثل اینکه کسی مراقب ما باشه !!

شارلوت گفت اگه میخواستی منو بترسونی مطمئن باش موفق شدی !!گیل زیر چشمی نگاهش کرد و گفت :تو و ترس .چارلی من فقط خواستم تنها جایی نری و بعد بلند شد شارلوت با ترس پرسید کجا میری؟گیل خندید و گفت میرم تا چشمه آب بیارم یه قهوه درست کنیم تو هم بیسکویتها رو بیار تا موفقیتمون رو جشن بگیریم ,زیاد دور نمیشم .اونا هر دو واسه فردا بی تاب بودن .خوابیدن تا برا صبح آماده باشن .نیمه شب بود شارلوت با صدای موسیقی خیال انگیزی از خواب بیدار شد قبلا هم این صدا رو شنیده بود در کوهستان و همچنین دهکده سرخپوستا اما این دیگه رویا نبود صدا کاملا حقیقی و از همین نزدیکی ها بود گیل رو از خواب بیدار کرد و گیل بلافاصله از کیسه خوابش بیرون اومد ,اسلحهشو بر داشت و از چادر بیرون رفت و به شارلوت گفت سر جاش بمونه و بیرون نیاد ولی شارلوت طاقت نیاورد و بیرون رفت و دستاشو دور گردن پطرو انداخت و اونو نوازش کرد صدا قطع شده بود و از گیل هم خبری نبود اون حسابی ترسیده بود همون موقع صدای پایی شنید که نزدیک میشه و بعد گیل از پشت سرش صداش کرد وقتی میخواست به سمت صدا برگرده پاش به دیرک چپادر گیر کرد و زمین خورد ,گیل از زمین بلندش کرد و گفت مگه بهت نگفتم از چادر بیرون نیا ,شارلوت گفت من خیلی ترسیده بودم تو رفته بودی و من اینجا !!نگاهش کرد و گفت چیزی دیدی؟مطمئن نبود آهنگ حقیقی بوده یا نه .گیل گفت فقط اینو دیدم وقتی برش داشتم هنوز گرمای دست یه انسانو داشت !!!شارلوت نگاهی به چیزی که در دست گیل بود انداخت و گفت این چیه؟گیل گفت اوکارینا!!یه وسیله موسیقیه...حالا مطمئنم که کسانی ما رو زیر نظر دارن ؟شارلوت چشماش از ترس گرد شده بود ؟گیل گفت نترس آدم خوارا از این چیزا با خودشون حمل نمیکنن.شارلوت گفت تو که نمخوای چیزی از اینجا ببری؟گیل گفت فقط یه چیزای شبیه به همین اوکارینا و یا کوچکتر از اون مگه چطور؟شارلوت گفت شاید اونا نگهبان اینجان؟گیل گفت چارلی احمق نباش یعنی اونا 6000سال منتظر ما بودن تا ما بیایم اینجا ؟بیا کمی از این آب آتشین بخور برات خوبه و خودش هم یه جرعه خورد و به چارلی هم داد چاذلی جرعه اولو به سختی فرو داد اما دو جرعه دیگه هم خورد ,گیل فلاسک رو ازش گرفت و گفت زیاده روی نکن ممکنه مست کنی ولی شارلوت گفت من بهش احتیاج دارم تو که رفتی من خیلی ترسیدم !!!گیل گفت شارلوت خواهش میکنم بخواب و اینجوری به من نگاه نکن.شراب در رگهاش نفوذ میکرد و اونو گرم میکرد حالا دیگه ترسی نبود فقط یه حسی داشت اینکه بدون گیل نمیتونه زندگی کنه با اینکه مرتب باهاش دعوا میکرد ولی دوستش داشت دلش میخواست دستاشو دور گردنش بندازه و سرش رو سینه اون بذاره ,فکر میکرد کار درستیه وگیل آروم گفت شارلوت لطفا برو تو کیسه خودت و آروم بخواب و شارلوت هم اطاعت کرد و اونو هم با خودش کشید به سمت کیسه خواب

صبح که از خواب بیدار شد خیلی تعجب کرد از اینکه به این نحو خوابیده بود خدایا دستهای گیل دور بدن اون حلقه شده بود و اونا کاملا بهم چسبیده خوابید ....اوه خدایا چطور ممکنه این اتفاق افتاده باشه اون تحمل گیل رو نداشت حالا در آغوشش بود (یادش اومد به خاطر زیاده روی در خوردن مشروب بود به خودش گفت لعنتی)

گفت سعی میکنم از آغوشش بیرون بیام شاید اون فراموش کرده باشه اوه خدایا حلقه آغوش گیل تنگتر شد و گفت چارلی به خاطر خدا بذار بخوابم من از دیشب تا الان نتونستم بخوابم

شارلوت با عصبانیت سعی کرد اونو کنار بزنه گفت من ....تو...چرا اینجوری اما گیل حرفشو قطع کردو گفت اما تو دیشب اینجوری فکر نمیکردی و پروانه وار گونه اونو نوازش کرد و گفت دیشب خیلی مهربونتر بودی ؟شارلوت بازم تقلا کرد و گفت :اوه خدای من منظورت چیه ؟گیل نگاهش کرد و گفت خوب تو سیاه مست کرده بودی و خودتو رو من انداختی وب منم یه مردم چه انتظاری داشتی؟شارلوت گفت خدای من و با دستاش صورتشو پوشوند حس کرد گیل داره میلرزه و نگاهش کرد و دید داره میخنده با عصبانیت بهش حمله کرد و گفت تو خجالت نمیکشی؟و...گیل نذاشت به حرفش ادامه بده و طوری راه حرف زدنش رو بند آورد که نزدیک بود نفسش قطع بشه!!!!

گیل گفت سعی کن هر وقت مست کردی خودتو از متن کنار بکشی باشه چارلی؟شارلوت چیزی نگفت واز گیل فاصله گرفت و می خواست از چادر بیرون بره که گیل بهش گفت منو نیم ساعت دیگه بیدار کن ؟چارلی به خودش گفت تا ابد بخواب من همه کارها رو میکنم.کمی آب آورد و حمام کرد حالش بهتر شده بود اما سردرد بعد از مستی هنوز باقی بود با خودش فکر چرا این اتفاق افتاده؟به یاد حرفهای زن فالگیر افتاد که گفته بود با مردی آشنا میشه کسی که نقش مهمی در زندگیش داره کسی که شارلوت عاشقش میشه اینکه به سفر میره و سختی مسکشه ولی با یه مرد ؟؟؟اوه خدایا من عاشقش شدم مردی که هیچوقت فکرشو نمی کردم اما اون چی نه ؟اون از زنها متنفره اینو دایی ماکس گفته بود.حالا دیشب رو به یاد آورد هیچی بد نبود اونا کاری نکرده بودن که مایه خجالتش باشه گیل بهش گفته بود فقط همین چند دقیقه براش تفریح داشته و خواسته اونو تنبیه کنه ...اما بوسه برای چی بود؟لباشو لمس کرد هنوز گرمای لب گیل رو حس میکرد ....

نیم ساعت شده بود صبحونه گیل رو براش برد واونو بیدار کرد ,گیل از جاش بلند شد واز چارلی تشکر کرد و گفت متاسفم چارلی من فقط خواستم یه کمی سربهسرت بذارم و باید ببخشی

چارلی گفت تو گفتی واسه تنبیه من بوده قول میدم دیگه از این مشروب نخورم واز چادر بیرون رفت و برنگشت تا نگاه گیل رو ببینه و کمی خیالش آروم بشه .با هم به کنار ساختمان هرمی شکل رفت گیل دستشو گرفت و با هم وارد شدن و اونجا رو با دقت نگاه کردن و چیزایی دیدن که براشون خیلی جالب بود .شارلوت به خودش قول داد که عشقشو رو نمیکنه نمی خواست تحقیر بشه گفت این چند روز هم میگذره و بعد....

اونا بیرون اومدن و گیل مشغول راه اندازی دستگاه فلزیابش شد و در همین حین آهنگی رو با لبش زمزمه میکرد که توجه شارلوت رو جلب کرد این همون آهنگ بود که دیشب هم شنیده بود.

شارلوت بهش گفت تو هم شنیدی پس؟گیل گفت چی؟آهنگ رو میگم .گیل گفت منظورت چیه ؟تو میخوای بگی این آهنگ دیشب شنیدی؟شارلوت گفت خوب مگه تو نشنیدی ؟چطور پس داری زمزمهش میکنی؟ بعد اوکارینا رو آورد و بهش داد اون موزیک رو هر جوری بود زد و بعد گیل ازش گرفت و گفت اینجوری بود؟؟و آهنگ رو زد و شارلوت با ذوق دستاشو بهم زد و گفت خودشه ؟گیل با تعجب نگاهش کرد و گفت محاله !!!این آهنگ فقط100سال قدمت داره و بعد این آهنگ مربوط به مکزیکه نه اینجا میفهمی؟شارلوت روبروش ایستاد و گفت اما من خودم شنیدم .گیل گفت خیالاتی شدی و بعد دوباره دعواشون شد شارلوت گفت حتی اگه عاشقش هم باشه دلیلی نداره به حرفش گوش کنه حالا رو درو ایستاده بودن و گیل گفت اگه از عصبانیت کم میکنه بیا منو کتک بزن و اونوم بهش حمله کرد و بهش گفت تو یه روباتی میفهمی احساس نداری گیل بدترین آدمی هستی که میشناسم

گیل دستاشو گرفت و گفت تو هم مثل منی دختر خانم فقط به طور زیرجلدی و زنونه تو هم بی احساسی می فهمی و می خواست چارلی رو ببوسه که شارلوت چشماشو بست و گفت حیوون و بعد رهاش کرد و با فلزیابش پشت ساختمان گم شد و گفت ناهارو درست کنه چارلی!!!!

شارلوت در حالی که نفس نفس میزد به پشت ساختمون اومد و به گیل گفت یه مرد دیده و تعقیبش کرده و با گیل به نقطه ای که اونو گم کرده بود رفت

هر دو هیجان زده بودن گیل به آب اشاره کرد و گفت اونجا باید رفته باشه از میان آبشار رد شدن و به غاری رسیدن که رد پای خیس یه انسان درش بود رد پا رو دنبال کردن و به انتهای غار رسیدن یه دره بود که هیچ مسیری به پایین داشت

شارلوت گفت اینجا آخر راهه؟گیل به راه باریکی اشاره کرد و گفت نه دقیقا .شارلوت با ترس گفت من نمیتونم

کیل گفت اگه نیای رو پشتم سوارت میکنم و پایین میریم .شارلوت پشت پیراهن گیل رو گرفته بود و پایین رسیدن وقتی به کف دره رسیدن خونه های کوچکی دیدن که در اطاف بود اما صدایی نمیومد و شارلوت که خسته بود خم شده بود و گیل گفت خدایا چارلی اینجا رو باهم پیدا کردیم همون موقع مردی از پشت ساختمونی بیرون اومد که شارلوت از اول سفر منتظرش بود اون مرد پدرش بود خدایا!!!!!

شارلوت وقتی به هوش اومد هنوز در آغوش گیل بود اما اون چشمهای نگران گیل رو نمیدید و تنها صورت پدرش بود پدر اونو بغل کرد و با گیل به کلبه اون رفتن و اون توضیح داد که چطور دوستان سرخپوستش اونو از مرگ نجات دادن و گیل گفت من برا چارلی قسم خوردم که شما موفق نشدین؟؟؟شارلوت با افتخار به پدر نگاه کرد ولی خیلی خسته بود و نیاز به خواب داشت....

وقتی بیدار شد پدر کنارش بود بازم محکم بغلش کرد و گفت اوه پدر دلم برات تنگ شده بود خیلی...پدر گفت خوشحالم که اومدی و با گیل اومدی ..اگه پسری داشتم دلم میخواست مثل گیل باشه!!اما پدر اون خیلی بیرحمه و خشن!!پدر نوازشش کرد و گفت بهم نگو که دوستش نداری!!شارلوت گفت یعنی اینقد مشخصه؟اوه پدر ما مرتب با هم دعهوا میکنیم اما من دوستش دارم.پدر گفت دخترم از اینکه انتخابت اونو خوشحالم.شارلوت گفت اما اون سرسخته ولی من باهاش میسازم .پدر لبخندی زد و گفت فکر کنم گیل اومد شما باید این چند روز اینجا بمونین.شارلوت با تعجب گفت ولی من میخوام با شما بمون حاضر نیستم ترکتون کنم و گریه کرد .پدر گفت اما تو باید بری دخترم ...شارلوت گفت نه من نمی روم

پدر بیرون رفت صدای بازو بسته شدن در اومد اما اون سرشو از رو زانواش بلند نکرد .گیل آروم صداش کرد و گفت چارلی؟؟اون گفت برو بیرون حوصله تو رو ندارم.

چارلی خواهش میکنم گوش کن پدرت گفت میخوای اینجا بمونی؟شارلوت گفت آره می خوام بمونم تو میتونی تنها برگردی مگه نه؟گیل گفت میتونم تنها برگردم اما دلم نمی خواد تنها برگردم میفهمی؟

اشکاش قطع شد گیل چی می گفت؟شارلوت گفت منظورت چیه؟گیل گفت اگه بخوای اینجا بمونی منم میمونم چون بدون تو زندگی برام مفهمی نداره اوه چارلی من ,دوستت دارم

گیل بغلش کرد و گفت اینو تا الان که پدر بهم یادآوری کرد نمی دونستم .شارلوت دستاشو دور گردنش انداخت و گفت من و تو همش با هم دعوا میکنیم اما من دیون وار دوست دارم

اونا همو بوسیدن و گیل گفت میخوام اینجا رو مثل یه راز نگه دارم و البته چوچوناتسا رو و شاید یه هلیکوپتر بخرم و هر از چند وقتی یواشکی به اینجا سری زدیم !!شارلوت گفت عالیه و بازم بوسیدش و گفت بریم به پدر بگیم با اینکه مطمئن خودش خبر داره گیل گفت اون مارو به عقد هم در میاره صلاحیتش رو داره و اونا بیرون رفتن جایی که پدر ایستاده بود و آغوشش برا اونا باز بود و بهشون لبخند میزد

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 10:18 بعد از ظهر توسط آن |

 

سنگی که از کوه پرت شده بود دایی ماکس رو با خودش به ته دره برده بود تک درختی که در مسیر بود از سقوط بیشتر دایی جلوگیری کرد اوه خدای صدای زنی که شنیده بود صدای خودش بود حالا ماجرا بهتر میفهمید سنگی پرت شده بود و دایی ماکس برا اینکه به چارلی برخورد نکنه اونو هل داده بود ولی خودش فرصت نکرده بود از سر راه سنگ کنار بره و چارلی لبه دره ایستاده بود تصمیم گرفت اونم خودش پرت کنه اما دستای قدرتمند گیل اونو نگه داشت و صدای پرخشونتش اونو به حال طبیعی برگردوند ,صدایی که بهش گفت :چارلی احمق نشو بیا کنار بذار به ماکس کمک کنم و بعد طناب نازکی رو به خودش بست و به کمک سرخپوستا پایین رفت و دایی رو با خودش بالا آورد پای دایی ماکس شکسته بود و این به معنای پایان سفر بود و چارلی به دایی گفت :اوه دایی متاسفم از اینکه برنامه رو بهم ریختم اون گفته بود من نباید بیام اما من اصرار کرده بودم

دایی با صدایی که از درد می لرزید گفت گیل ببین این دختر چی میگه ؟گیل نگاهش کرد و شارلوت از پشت پرده ای از اشک بهش خیره شد اون گفت چارلی چی شده؟شارلوت گفت دایی ماکس ,با این پای شکسته نمی تونه راه بره و ما هم ...گیل گفت ما به راهمون ادامه میدیم و بعد در حالی که پای ماکس رو محکم میبست دستوراتی به سرخپوستا داد و بعد یکی از قاطرها رو برداشت و ماکس رو سوار کرد و برگشت که بره ,نگاهی به شارلوت کرد تو چی کار میکنی با من میای یا ترجیح میدی با ماکس برگردیی دهکده؟شارلوت کمی فکر کرد و به نزد دایی رفت بهش گفت اگه باهات نباشم ازم ناراحت میشی ؟دایی گفت نه فرزندم من میدونم که تو برا این سفر انتخاب شدی سعی کن برا گیل نقشه نکشی خوب!؟اینو به شوخی گفت تا شارلوت حال بهتری پیدا کنه .شارلوت گفت مطمئن باش من به اون کاری ندارم اون اینقد نچسبه که حالمو بهم میزنه و خواست حرفی بزنه اما ماکس بهش گفت :هیس فرزندم بسه اون مرد خوبی بهش اطمینان دارم و بعد مجسمه کوچولویی به شارلوت داد گفت براش شانس میاره و امروز ازش دور بوده گفت همیشه کنار خودت نگهش دار ,گیل بهشون نزدیک شد و گفت خوب ماکس آماده ای؟ کمی برات آب آتشین آوردم برات خوبه(نوعی شرابه سرخپوستی )درد کمتری حس میکنی . بعد گیل به همراه یکی از سرخپوستای همراهش و ماکس به عقب برگشتن

چارلی کمی در هوای سرد نشست بلاتکلیف؟ به خودش گفت یعنی واقعه ای از این بدتر هم میتونست اتفاق بیفته ؟سعی کرد حواسش رو به چیزای دیگه متمرکز کنه ناخواسته به عقب برگشت به شهر کوچکی که با دوستاش زندگی میکرد خیلی بهشون خوش میگذشت اون روز برا سرگزمی به فالگیر پارک بازی سر زدن فقط برا تفریح بود ,چارلی بوی علفای تازه رسته پارک رو هم حس میکرد بچه ها برا اذیت مجبورش کردن روبروی زنی که خودش رو مادام زازا معرفی میکرد بشینه اون بهش گفته بود بهه یه سفر میره و با یه مرد آشنا میشه مردی که هیچ وقت ندیده ولی براش آشناست کسی که زندگی اونو تغییر میده همه چیز یه شوخی بود اما حالا در این کوهستان باید با گیل همسفر میشد مردی که هیچگاه ندیده بودش ولی براش آشنا بود مادام زازا گفته بود سختی زیاد میکشه اما ....به زمان حال برگشت سرما بیشتر شده بود و اونم بی تحرک بود به سمت سرخپوستی رفت که داشت روی آتش قهوه درست میکرد با اشاره ازش خواست بهش قهوه بده .اوه چقدر بدمزه است ...البته این تقصیر مرد بیچاره نبود به خاطر ارتفاع بود ,شارلوت گوشه ای نشست پومچویی که هدیه سرخپوستا بود رو پوشید و شروع به نوشت کرد از لحظه ورود و...

گیل از مه خارج شد و به سمت اونا اومد شارلوت نتونست دفترچه خبرنگاریشو از چشم تیزبین گیل پنهان کنه با این حال گیل خودش بی تفاوت نشون داد.شارلوت از دایی پرسید و اونم گفت خوبه تا یه راهی اونا رو رسونده و برگشته و گفت چارلی نگرانش نباش ازش مراقبت میشه و بعد بهش گفت لطفا وسایل ضروریت رو بردار و بقیه رو همین جا رها کن چون دوتا سرخپوست کم داریم و البته یه قاطر !!چارلی نگاهی به کوله اش کرد نمی دونست چی رو باید زمین بذاره گیل به کمکش اومد و گفت اون دفترچه ها و البته دوربینت !شارلوت با عصبانیت بهش نگاه کرد و گفت تو حق نداری وسایل منو بگردی و به سمتش پرید و اونو زیر مشت گرفت گیل آروم دستاشو گرفت هی آروم باش من هر کاری که بخوام میکنم فهمیدی یا نه حالا فشار دستاش بیشتر شده بود و شارلوت تقلا میکرد و این باعث میشد نیروش کم بشه ودردو بیشتر حس کنه گفت ولم کن حیوون و گیل رهاش کرد و با خشونت گفت زود باش ما وقت نداریم و خودش به سمت سرخپوستا رفت و به کمک اونا وسایل اضافی رو پیاده کرد و البته دوربین و دفترچهای چارلی !!!

سرما بیشتر شده بود , چارلی سعی میکرد قدماشو بشماره شاید زودتر به محل مورد نظر برسه وداشت فکر میکرد چرا سرخپوستا اینقد کند راه میان و برخلاف همیشه چرا اینقد با هم پچ پچ میکنن؟به عقب برگشت از سرخپوستا خبری نبود خدایا یعنی چی شده بود؟گیل ,گیل صبر کن اونا پشت سرمون نیستن!گیل به عقب نگاهی کرد و تا از موضوع خبردار شد به عقب برگشت چارلی دستاشو به دور گردن قاطر حلقه کرده بود تا از سقوطش جلوگیری کنه که گیل برگشت و گفت اونا حاضر نیستن از این جلوتر بیان میگن اینجا نفرین شده است برا ما فرقی نمکنه چون ما الهه هستیم ولی اونا نمیان؟؟؟شارلوت گفت خوب بذار برگردن و ما هم به راه خودمون بریم من دارم یخ میزنم .

گیل گفت یعنی تو هم ادامه میدی مثل اینکه از این موضوع خوشحال بود اما زود اثرش برطرف شد و شد همون گیل سابق و برگشت وارد مه شد چند دقیقه بعد گیل و شارلوت و قاطر تنها در جاده بودن .شارلوت گفت اینقد گرسنه است که تا چیزی نخوره قدم از قدم بر نمیداره.گیل بهش گفت چوب جمع کنه تا اون مقدمات غذا رو آماده کنه ناهار آماده شد کمی غذا خوردن و به راه افتادن سریعتر حرکت میکردن چون شب نزدیک بود و در کوهستان به طور ناگهانی شب میشه زمانی که اصلا باورت نمیشه خورشید خاموش میشه .

اونا یه غار پیدا کردن گیل ازش خواست کیسه های خوابو ته غار پهن کنه تا اون آب بیاره برا قهوه .شارلوت کنار آتیش چمباتمه زده بود و با چوب کوچکی آتش رو بهم میزد .

و دود ازش بلند میشد گیل بهش گفت اگه نمیتونی کار مفیدی کنی لطفا خرابکاری نکن .شارلوت عصبانی شد و گفت میدونم تو رییسی اما من سردمه.گیل گفت اگه خانوم بودی الن پا میشدی شامو آماده میکردی هم گرمت میشد هم از بیکاری دیونه بازی در نمی آوردی .بازم آتیشی شده بود دلش میخواست کتکش بزنه اما این کارو نکرد و فقط گفت شام نمی خورم

گیل گفت بچه ها وقتی شکمشون خالی نق میزن بگیر بخور .بعد از شام دیگه با هم حرف نزدن وخوابیدن .شارلوت از صدایی که در دوردست شنیده میشد از خواب بیدار شد خدایا صدا خیلی نزدیک میشد صدایی مثل زمین لرزه با ترس گیل که عین خیالش نبود رو از خواب بیدار کرد گیل از جاش بلند شد و به سمت ورودی غار رفت و گفت چیزی نیست ریزش سنگه چارلی از جاش بیرون خزید و به سمت گیل اومد این بار صدا بلندتر بود و اون به سمت گیل دوید .گیل محکم بغلش کرد و گفت آروم باش چارلی دختر شجاع ,چیزی نیست باور کن جامون خیلی امنه

چارلی خیلی خجالت کشیده بود و می خواست که از آغوش گیل بیرون بیاد اما واقعا احساس آرامش میکرد صدای قاطر و سم کوبیدن اون باعث شد گیل رهاش کنه و به سمت اون بره گفت چارلی من براش آرام بخش میارم و تو هم چند حبه قند بیار.

دوباره همه جا آروم شد و اونا خوابیدن .صبح وقتی چارلی بیدار شد اثری از گیل و وسایل نبود اونا تنها ترک کرده بودن و رفته بودن؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط آن |

 

شب به طور خلاصه گیل بهش گفت فردا سر ساعت آماده باش ما نمی تونیم وقتی برا کسی تلف کنیم ,شارلوت از خوشحالی حتی لحن تمسخر آمیز گیل رو نشنیده گرفت و با خودش گفت فردا میرم ,موفق شدم .گیل بعد از گفتن این حرفا رفته بود و اون سعی کرد بخوابه اما اینقد هیجان زده شده بود که نتوست و یه قهوه برا خودش درست کرد .

صبح گیل صداش کرد و از خواب بیدارش کرد و بهش گفت وسایل مورد نیازش رو برداره و توی کوله بذاره و صبحونه هم بخوره چون تا توقف بعدی غذایی نیست.شارلوت وسایلش رو در کوله گذاشت و البته دوربین و دفترش رو هم برداشت و به خودش گفت گور بابای آدم فضول و مغروری مثل گیل!!!

صبحونه ,غذایی بود که اون نمی تونست بفهمه چیه ؟چیزی شبیه سوپ! شارلوت گفت آیا من باید مثل مردا لباس بپ.شم و موهامو زیر کلاه پنهان کنم (آخه اونجایی که اینا میرن سرخپوستاش یه زن سفید ندیدن؟؟؟)؟؟؟ گیل خندید و گفت نیازی نیست من به اونا گفتم تو همسر من هستی ودر این سفر با منی!!!قاشقش از دستش افتاد و نگاهش کرد ؟گیل گفت :اوه چارلی عین یه زن احمق به من نگاه نکن باور کن این فقط برا این بود که ازت حمایت بشه من حوصله مراقبت 24ساعته از تو رو ندارم میفهمی که ؟این اصلا پیشنهاد ازدواج به تو نیست !!و بعد در حالی که داشت از در بیرون می رفت گفت کتو به نام چارلی وارد زندگی من شدی و با همین نام هم خارج میشی و من فقط با این نام تو رو صدا می کنم!!

شارلوت اداشو در آورد اما اون ندید .گروه اکتشافی حرکتش رو شروع کردن بعد از چند ساعت سرزمین تمدن رو پشت سر گذاشتن و دیگه هر چی بود طبیعت وحشی و بکربود و زیبایی محض.

اونا اول چند ساعت پیاده روی کردن و بعد قایق سوار شدن و طی مسیر کردن ودایی ماکس براش توضیح داد که چرا گیل از زنها متنفره(بابای گیل خیلی پولدار بوده و مثل بعضی که مرتب ماشین عوض میکنن اونم زن عوض میکرده و گیل بیچاره هنوز با یکی دوست نشده بوده یکی دیگه جایگزین میشه)دایی میگه سرخپوستا اونا یه الهه می بینن و توضیح میده گیل گروهی از اونا رو از دست یه قبیله آدمخوار نجات داده و برا همین اون براش مقدسه و به طبع همسر گیل نیز یه قدیس محسوب میشه,اونا از قایق پیاده میشن و در طول ساحل حرکت میکنن تا به یه نقطه صاف میرسن و ناهار میخورن یکی از سرخپوستای همراه یه طور ناگهانی غیب میشه و دایی میگه اون رفته تا خبر بده که گیل داره میرسه به دهکده و اونا خودشونو واسه دیدن اون و یه فیستا(جشن خوش آمد گویی)آماده کنن.

گیل بعد از ناهار ازش می پرسه تا حالا یه (ببخشین من اسمش یادم رفته,معنی اش میشه یه نوع چاقو که دو فوت طول داره و شبیه داسه و برا باز کردن راه در میان علفهای بلند مورد استفاده میگیره)دیدی ؟اونم میگه نه و طرز کارش هم بلد نیست !گیل بهش میگه بیا تا بهت یاد بدم .اونا به قسمتی از یه علفزار میرن گیل چاقوشو بهش میده و می خواد که علفارو ببره اما اون فقط میتونه زخمیشون کنه و بعد گیل بهش میگه بذار کمکت کنم و دستشو دور کمرش میندازه و رو بازوش ثابت میشه و دست شارلوت رو میگیره و میگه اینجوری و با یهحرکت نیم دایره بیشتر علفهارو می بره,و بعد کنار میره و دستور میده که اینکارو امجام بده و اون تقریبا نیم کیلومتر این کارو میکنه طوری که دستاش بی حس میشه اما بروی خودش نمی آره و نمیذاره بفهمه چقدر خسته شده و وقتی اون بهش میگه بسه راست میاسته و به کار خودش نگاه میکنه یه راه باریک و طولانی.....

چند دقیقه استراحت میکنه و بعد به دایی میگه من میرم یه گردش کنم و دایی میگه راه دوری نرو اینجا خیلی خطرناکه ولی شارلوت که محو زیبایی جنگل شده راهو گم میکنه و نمی دونه از کجا باید برگرده با نامیدی فریاد میزنه:دایی ماکس ,گیل گیللللللل اما خبری نیست فقط صدای جنگل میاد و دیگه هیچ کم کم داره از ترس میمره که صدای گیل رو میشنوه که صدا میکنه چارلی کجایی؟اون با خوشحالی میگه اوه خدایا گیل من اینجام!!!گیل میگه کجا و اون داره میگه که گیل از پشت سرش پیداش میشه ,هر کسی دیگه ای بود غیر این مرد قد بلند مغرور حتما میبوسیدش از اینکه اونو پیدا کرده و اون خودشو نگه داشت.گیل گفت تو نباید بدون اجازه من میومدی اگه اتفاقی می افتاد خودش مسیول بودی و وقتی شارلوت خواست باهاش دعوا کنه اونو با خشونت بغل کرد و بوسید و گفت این برا این بود که بدونی علیرقم اسمت یه زنی و بعد راه افتاد و شارلوت که هم عصبانی بود و هم شوکه دنبالش راه افتاد .دایی چیزی نپرسید و شارلوت هم چیزی نگفت خیلی تحقیر شده بود و دوست نداشت دیگه با گیل حرف بزنه .

اونا به دهکده رسیدن و در جشن شرکت کردن .گیل و شارلوت لباس مخصوص سرخپوستا رو پوشیدن و در جشن شرکت کردن براشون غذا و شراب آوردن و بعد هم چون حسته بود زودتر رفت که بخوابه.سرخپوستا براشون یه اتاق در نظر گرفته بود با خودش گفت تا صبح کنار دیوار میشینم اما به سرعت خوابش برد و نتونست ببینه گیل کی میآد.نیمه های شب از خواب بیدار شد و فهمید جشن تموم شده چون همه صداها قطع شده بود به جز صدای نفسهای مردی که در کنارش خوابیده بود اما اون ازش دور خوابیده بود به خودش گفت من در امانم و باز خوابید .

صبح بازم با گیل دعواشون شد و به هم یه سری حرف زدن اما بازم پیروز میدون گیل بود و شارلوت مجبور شد کوتاه بیاد و بعد راه افتادن ....راهی طولانی که تمام روز ادامه داشت و فقط یه توقف کوتاه داشت اونا شب رو در به جای صاف از کوه چادر زدن و غذا خوردن و خوابیدن در میان خواب وبیداری تصاویری دید و اسمی در ذهنش درخشید"چوچوناتسو"

صبح از گیل معنی اونو پرسید اما اون با عصبانیت نگاهش کرد و بیرون رفت وقتی برگشت گفت این کلمه از کجا به ذهنت اومده ؟براش خوابشو توضیح داد و اومدن کلمه .شارلوت پرسید این کلمه معنی خاصی داره ؟گیل گفت مهم نیست و بیرون رفت.در مسیر گیل نفر اول بود و بعد شارلوت و دایی ماکس پشت سرش و بعد سرخپوستا و قاطرهای بارکش در آخر صف بودن

شارلوت صدای افتادن سنگی رو شنید و فریاد یه مرد و بعد فشاری در پشتش احساس کرد صدای جیغ زنی و بعد سکوت ....

 
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط آن |

زن و مرد زیر آفتاب داغ در فرودگاه کوجیک شهر لیما روبروی هم ایستاده و آماده جنگیدن بودن(البته نبرد فیزکی نه ها نبرد لفظی)شارلوت در حالی که دندوناشو بهم فشار میداد گفت نمی تونی جلوی مردم این همه داد هوار کنی .گیل برگشت و نگاهی به مردم کوتاهی قدی کرد که اطرافشون جمع شده بودن و اونارو نگاه می کردن در عرض چند دقیقه همه پراکنده شدن و شارلوت کمی تعجب کرد اما به روی خودش نیاورد!

شارلوت گفت مطمئن باش که نمی تونی منو با زور سوار اون قوطی کبریتی کنی که باهاش اومدم و منو پس بفرستی قبل از اینکه دایی ماکس عزیز م رو نبینم ,گیل در حالی که خونسرد نگاهش کرد گفت:به هر حال( چارلی) من در گروهم به یه زن احتیاج ندارم.گیل طوری اسمش رو علنا با تمسخر گفت و بروی زن بودنش مکث کرد.چارلی(شارلوت) نگاهی بهش کرد گفت اگه شما مرد مودبی بودین حداقل منو به یه نوشیدنی دعوت میکردنین و بعد دوباره بحث موندن یا رفتن منو پیش میکشیدین.

گیل براش قهوه سفارش داد و این در حالی بود که برا خودش نوشابه خنکی سفارش میداد ,قبل از اینکه شارلوت بهش اعتراض کنه توضیح داد که نوشیدنیش برا دختری که تازه ازتمدن اومده زیادی غیر بهداشتیه!!!چارلی به خودش گفت دلم میخواد سر به تنت نباشه ولی به خاطر دایی ماکس تحمل میکنم.

گرما بیداد می کرد گیل اونو به سمت یه جیپ برد که صندلیش از داغی تن آدمو میسوزند .اما چارلی چیزی به روی خودش نیاورد گرما از لباس نازکش عبور کرد و اونو سوزوند اما اینقدر مصمم برا موندن بود که این چیزا براش معنا نداشت.گیل بدون اینکه متوجهش باشه نگاهش کرد و صورتش رو دقیق بررسی کرد می دونست این زن با تمام زنهایی که میشناسه فرق داره .شارلوت سرش رو بلند کرد و نگاهی به گیل کرد (گیل دیگه نگاهش نمی کرد سرش به رانندگی گرم بود و نگاهش جاده رو می کاوید)مردی با سینه ای فراخ و قدی بلند صورتی آفتاب سوخته و موهای مشکی می تونست یه ایده آل باشه برا یه دختر اما شارلوت به خودش گفت اون آخرین مردی که ممکنه به پیشنهادش فکر کنه!!!

تو یه زنی نمی تونی دووم بیاری جایی که ما میریم هیچ تمدنی وجود نداره میفهمی ضعیفتر از اونی که بتونی گرما ومسیر رو تحمل کنی !!!شارلوت با تحقیر نگاش کرد و دستش رو بالا آورد و گفت اصلا اینطور نیست اگه باور نمی کنی می تونی امتحان کنی ؟گیل دسستش رو گرفت .شارلوت قدرتش رو حس میکرد اما باخودش گفت حتما دستمو میپیچونه و بعد به سمت خودش میکشونه اما گیل دستش رو شل کرد و شارلوت اونو محکم به سمت خودش کشید دست گیل روی سینه شارلوت بود و اون با پوزخند نگاهش میکرد و گفت :خوب که چی تو بردی این چیو ثابت میکنه.شارلوت از ذهنش گذشت بهش بگه خوک کثیف اما اونو در دلش نگه داشت و گفت تا رسیدن به دایی ماکس تحملش میکنم و با لبخندی شیرین به گیل نگاه کرد,(گیل تعجب کرد از این لبخند)اوه دایی عزیزم (این شارلوت بود که ابنو گفت و دایی اونو محکم بغل کرد و به خودش چسبوند گیل در تاریکی محو شد .شارلوت به دایی گفت شما بهش گفتی چارلی میاد ؟دایی خندید و سیگارشو روشن کرد و گفت عزیزم اگه میگفن یه زن هستی موافقت نمی کرد تازه من همیشه بهت می گفتم چارلی مگه نه عزیزم؟

شارلوت خندید و گفت میدونم دایی چی میگی اون خوک می خواست منو به زور برگردونه دایی صدایی مثل خرخر خوک از خودش در آورد و گفت هش هش فرزندم اون سرپرست گروه و اگه بخواد و تصمیم بگیره باید برگردی شارلوت عزیزم!شارلوت نومیدانه فریاد زد نه دایی خواهش می کنم من باید در این سفر همراهت باشم...

گیل برا موندن چارلی یه امتحان سخت ازش میگیره یعنی مجبورش میکنه یه کوله خیلی سنگین رو در مدت چهار ساعت جنگل نوردی به دوش بگیره و البته بدون خوردنیا نوشیدن حتی یه قطره آباز یه درخت خیلی بلند بالا رفت و بهش گفت چی میبینه!بعد مجبورش کرد از عرض رودخونه رد بشه ,شارلوت برا تعادل و همچنین اندازه گیری عمق آب یه چوب با خودش بر داشت در قسمت پر آب رودخونه پاش بروی یه سنگ نا متعادل گذاشت و در نتیجه زیر آب رفت اما به سرعت بیرون اومد و خودشو به اون طرف رسوند .گیل نگاهش کرد ,شارلوت گفت فقط یه سنگ نا متعادل بود!گیل گفت چوبی که دستت بود برا همین بود می دونی که ؟

شارلوت لبش رو گاز کرفت که نگه حیوون!!!بعد با هم برگشتن نزدیک ماشین ,گیل بهش گفت می تونی بند کوله رو وا کنی اما دستای اون جون نداشت گیل برا کمک بهش کوله رو کمی بالا آورد و اون هر جوری بود بازش کرد و روی صندلی نشست و آه رو که از خستگی بود با سرفه پوشوند.کمی قهوه و آوکادو و پنیرخوردن از همون کوله ای که رو دوشش بود و اون نمی دونست و از گشنگی داشت ضعف میکرد!!!

گیل گفت می دونم که خبرنگاری و میدونم که پدرت چقدر برات با ارزش بوده.شارلوت با دهانی باز نگاهش میکرد اون به کسی (حتی ماکس عزیز)نگفته بود قصدش از سفر یافتن پدرشه اما حالا گیل اینو میدونست؟؟

گیل گفت ما برا یه سفر اکتشافی میریم و شما هم تحت فرمان من عمل میکنید من این حق رو دارم تمومه نوشته های شما رو بخونم و هر مطلبی که خواستم و اجازه دادم میتونی برا چاپش اقدام کنی,شارلوت می خواست حرفی بزنه اما گیل دستش رو به نشانه سکوت بالا آورد,اما پدرتون ...ما برا این سفر به تمام نیروتون نیاز داریم شاید در مسیر ازش نشونی بگیریم اما سفر ما هدفش چیزه دیگه هست!مفهومه یا یه بار دیگه بگم ؟شارلوت قول سختی داد و گفت نوشته هاشو با نظر اون تنظیم میکنه ولی در مورد پدرش اون حق داره بدونه چی بسرش اومده و بعد نتونست خودشو کنترل کنه و گریه کرد .گیل اجازه داد آروم بشه و بعد گفت چارلی من تنها کسی بود که می تونست اونو پیدا کنه اما هیچکس از اون ردی نداره میفهمی؟شارلوت سرش رو تکون داد و قول سختتری داد اینکه به فکر یافتن پدرش نباشه و به راهی بره که اون می خواد.آیا اجازه رفتن صادر شده بود؟گیل گفت تا فردا باید منتظر نتیجه باشه!

شارلوت به خودش گفت این گریه احمقانه چی بود نمی تونستی خودتو نگه داری حالا دیگه مطمئن شد که این امتحان و اون قول گرفتن همش الکی بوده و اون باید برگرده حسابی عصبانی بود از خودش و از این مرد بی احساس............دیگه سفر اکتشافی مالیده بود و اون نمی تونست بره...

+ نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 10:12 بعد از ظهر توسط آن |

 

دو شب غیبت داشتم که دلیلش رو باید بگم.خوب من شاید مثل شهرزاد قصه گو روایت داستانی رو می کنم اما برا این نیست که سر هیچ شاهی رو تا صبح گرم کنم که مبادا زن دیگه ای اسیر مرگ بشه .من روایت می کنم چون عاشق قصه تعریف کردن هستم و برای رهایی از تنهایی خودمه برا یافتن یه دو جین دوست که مثل من فکر می کنن ,آره برا یادآوری قصه های قشنگی که کودکی و نوجوانی منو ساختن و پایه گذار زندگی من شدن .(جوونی رو نمی گم چون این چند وقته خیلی از کتاب دور افتادم بچه که بودم هفته ای دو تا کتاب خوراک من بود ولی الان .....)

خوب حالا چرا من نبودم؟

1.برا اینکه من قصه اولم رو تموم کرده بودم پس می تونستم یه چند روزی تعطیل کنم

2.رفته بودم عروسی یکی از فامیلامون(راستی شما تا حالا به یه عروسی در دهکده دعوت شدین ؟؟؟؟تا حالا در عروسی های که تجملات عروسی شهری براون حاکم نیست رفتین؟؟)شما که میدونین آنه که من باشم چندین سال در یه دهکده قشنگ بودم اما بدون امکانات رفاهی ...

من رفته بودم به زادگاهم جایی که نه سال از زندگیم در اونجا گذشته ,آره من بچه یه دهکده کوچیک هستم , اونجا مدرسه هم رفتم, اونجا بازی کودکانه رو تجربه کردم.خیلی کارا کردم,آزاد بودم و دوچرخه سواری می کردم می رفتم و بین گندمزارهای کشاورزا دراز می کشیدم و بوی سبزی علفها تو مشامم بازی میکرد.هنوز وقتی از جایی رد میشم که دارن سبزههاشو کوتاه میکنم بوی علف منو مست میکنه و پرت میشم به دوران بچگیم.

خلاصه که عروسی خوش گذشت اینقد رقصیدم که پاهام جون نداشت دیگه بیام خونه ...اما حیف; عروسی ایندفعه که رفتم به خوبی عروسیهای قبلی نبود بیشتر به عروسی خودمون در شهر نزدیک بود تا عروسی روستایی .هنوز هم سفره غذا رو زمین پهن میشه و هنوز هم کنار هم میشینن اما نمی دونم مردم بیشتر تجملاتی شده بودن واسه هم کلاس میذاشتن اما من به یاد دوران بچگیم اینقد سر وصدا کردم که دختر خاله جان که با من اومده بود گفت نکنه دختر مست کردی؟؟!!!!منم خندیدم و خندیدم.....

مطمئنا همه اقیانوس آبی دیدن ولی کمتر کسی میتونه بگه یه دریای سبز یا طلایی مواج دیده که وقتی باد میاد یه صدایی ازش میآدآخ .. که تورو دیونه و مست میکنه .شبهای پر ستاره با صدای جیرجیرک و قورباغه وسگ و سرود باد وای که چه حالی داره..............!!!

خونه ای پر از درختهای انار و یه تک درخت گردوو انگوری که تا غوره میداد ما بارش رو میچیدیم و میخوردیم با برگش دلمه درست میکردیم, با یه عالمه مرغ و خروس و بینهایت خاک که میتونی هر چی بخوای گل بازی کنی بدون نگرانی از هزاران بیماری و مرضی که ممکنه بگیری .سبزی خوردن تازه که از باغچه کوچیک خونه چیدی با تخم مرغ های که از مرغ ای خودتون به عمل اومده ,وای که چقدر میچسبید......حیف از این همه زیبایی که به خاطر کمبود امکانات مجبور شدیم رهاش کنیم و پناه بیاریم به این خونه ,با اینکه مامان خیلی سعی کرده فضا رو حفظ کنه الان یه باغچه داریم حیلی کوچیک (1/10باغچه سابقمون) که مامان از تمام فضاش استفاده کرده ,اینجا دیگه درخت انار نداریم به جاش درخت انجیر کاشتیم ,درخت انگور نداریم به جاش ازگیل کاشتیم,درخت گردو نداریم به جاش نارنج و توت کاشتیم.البته یه بوته رز کوچولو که برا منه, خیلی تلاش میکنه که بین اینا دوام بیاره عین خودم جون سخته!!

خوب امروز قصه شروع نکردم چون قصه ها رو در شب میگن .وقتی روز بیام قصه زندگی خودمو میگم که بیشتر بشناسید منو با اینکه مطمئنم که منو میشناسین,مگه نه ؟آنه رو که میشناسین؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط آن |

 

لیزی و جین نگران پدرشون بودن .می ترسیدن که پدر اونا رو پیدا کنه و ویکهام رو به دوئل دعوت کنه , خاونم بنت هم می ترسید که مغلوب مبارزه شوهرش باشه و دوباره دچار ضعف اعصاب شده بود.

خلاصه که دایی جون برگشت و چند روز بعد هم پدر لیزی روبرگردون خونه چون معتقد بود که در خونه مفیدتر خواهد بود تا در لندن!!!

و چند روز بعد خبر آوردن که ویکهام و لیدی پیدا شدن و بلافاصله یه پیک دیگه اومد که چی ؟ بادا بادا مبارک بادا آره ویکهام با قبول چند شرط پذیرفته بود که با لیدیا ازدواج کنه .ناگهان فضای خانه تغییر کرد و خانوم بنت با خوشحالی در مورد لباس عروس نظرش رو می گفت که آقای بنت با غرولند گفت اونا حق ندارن پاشون رو در این خونه بذارن(معلومه که هنوز دوره مرد سالاری اروپایی بوده ها؟)ولی خانوم بنت گفت :واه این چه حرفیه, دختر عزیزم داره عروس میشه بعد تو چی میگی اما آقای بنت که همین که من میگم(البته آقای بنت این قدرها هم عصبانی نیست اما اون از اذیت زنش لذت میبره)

لیدیا و ویکهام اومدن ....لیدیا خیلی خوشحاله که ویکهام زیبا رو به چنگ آورده و حسابی شلوغ میکنه اما در بین حرفاش از رازی حرف میزنه که قول داده ازش چیزی نگه (اون راز حضور دارسی به عنوان شاهد ویکهام در مراسمه)جین بهش اطمینان میده که اونا بیشتر از این کنجکاوی نخواهند کرد . لیزی در حالی که در عطش دونستن میسوزه حرف جین رو تصدیق میکنه.

لیزی بلافاصله به اتقاش میره و نامه ای به زن دایی جون می نویسه و میگه که باید همه چیز رو براش بگه و گرنه؟!!!

زن دایی هم نامه میده که داییت که ا.مده بود خونه یه مرد میاد و اونو میبینه و میگه اولین کار اینه که آقای بنت رو از لندن دور کنیم تا بعد کارها رو جور کنن و داییت هم همین کارو میکنه . وقتی من رسیدم خونه اون مرد یکی دو بار دیگه بدیدن داییت اومد تا در بار سوم تونستم ببینمش و اون کسی نبود جز ..آقای دارسی!! خلاصه اون بود که ویکهام رو پیدا کرد و قرضاش پرداخت و حتی مجبورش کرد که کنار سفره عقد بشینه ...حالا لیزی رو بگی شاخ درآورده ...و زن دایی در ادامه میگه ما فکر می کردیم که به خاطر توست که دارسی اینهمه فداکاری میکنه وگرنه دایی هیچ وقت نمیپذیرفت که این خیلی سخت بود چون اون مرد فوق العاده جدی و سر سخته!!!

لیزی نامه رو میخونه و میفهمه دارسی چقدر خوب ومهربانه برخلاف ظاهرش(نتیجه اخلاقی اینکه پیش داوری نکنیم ...راستی در مورد پیشداوری نازخاتون عزیز مطلب قشنگی داره اما من نمی دونم چطوری باید اونو اینجا بذارم).ویکهام و. لیدیا و ویکهام عازم محل خدمت جدیدشون میشن ( که البته این کارو دارسی واسش جور کرده).خانوم بنت خیلی قصه دار که یه خبر مسرت انگیز میشنوه و اون ورود بینگلی به نزرفیلده .این خبر چنان مسرتی به چا میکنه که خانوم بنت رفتن لیدیا را فراموش میکنه .اما جین کمی عصبیه از این ورود ,البته سعی میکنه که بروی خودشون نیاره اما خوب لیزی تیز تر از این حرفاست و هی لبخند میزنه و جین هم که دلخور شده میگه چیه چرا میخندی من اصلا بهش فکرم نمی کنم .لیزی بازم میخنده

در اولین مهمانی همه طوری میشینن که جین و بینگلی کنار هم بشینن و دارسی هم به طور اتفاقی کنار لیزی.حالا دیگه لیزی هم دستپاچه شده...مهمونی که تموم میشه خانوم بنت از بینگلی قول میگیره که در اولین فرصت به قولش عمل کنه و برای ناهار تشریف بیارن.جین رنگش سرخ میشه و لیزی لبخند میزنه و بینگلی هم از خدا خواسته قبول میکنه .مهمونی داده میشه و اونا میان البته دارسی هم حضور داره اون نمیتونه زیاد با لیزی حرف بزنه اما اونا همش به هم نگاه میکنن در نتیجه در بازی که میکردن می بازن.

چند روز بعد در حالی که بینگلی تنهاست وارد خونه بنت میشه و خانوم بنت تحت یه عمل حساب شده جین و بینگلی رو در اتاق تنها میذاره اما لیزی شیطون که به اتاقش رفته بود با سرعت پایین میاد اما وقتی پایین میاد با یک صحنه شدیدا عشقی مواجه میشه و میبینه که کار ماما نتیجه داده ...(حتما یه خبری بود یه ماچی بوسه ای) خلاصه که جین با سرعت از اتاق خارج میشه و بینگلی به سرعت به سمتش میاد و از خواهر جون جدیدش می خواد بهش تبریک بگه و لیزی هم در حالی که روی صندلی ولو شده تبریکات صمیمانه میگه.

فردای اونروز بینگلی مهمونش بود و این اصلا عجیب نبود و گفت که دوستش دیشب عازم لندن شده و تا دو هفته دیگه نیستش .خانوم بنت گفت اوه خدا رو شکر .اما لیزی غصه دار شد حوصله هیچکی به جز دارسی رو نداشت.

چند روزی گذشت روزی نبود که بینگلی خونه اونا نباشه و خبری از دارسی نبود

یه روز یه کالسکه خیلی با کلاس وارد محوطه خونه بنت شد همه با تعجب نگاهش میکردن که الیزابت از روی علامت کالسکه گفت این مربوط به خاله دارسیه و همه ماتشون برده که این خانوم پولدار اینجا چه میکنه؟

اون اومد و از لیزی خواست که برا قدم زدن باهاش بیرون بره اما در اصل موضوع شایعی بود که مردم بهم میگفتن(چون بینگلی با جین ازدواج میکرد پس این احتمال می رفت که دارسی با لیزی خانوم ازدواج کنه)حالا خالجان اومده که از وقوع این امر نه تنها نا مبارک بلکه خجالت آور جلوگیری کنه و از لیزی قول بگیره که اگر یه همچین پیشنهادی بهش شد قبول نکنه و لیزی در اوج عصبانیت میگه شما که میگین شایعه و مطوئن هستین که خواهر زادتون عاشق من نمیشه پس چی؟؟؟

خالجان میگه کار از محکم کاری عیب نمیکنه .لیزی هم زیر بار نمیره و میگه من یه نجیب زاده هستم و خواهرزادتون هم همین طور!!!

خالجان میگه ولی خانوم الیزابت خاله شما چی داییتون؟شوهر خواهرتون چی؟(منظور ویکهامه)ولی لیزی زیر بار نمیره و به نحوی خودمانی دماغ خالجانو میسوزونه و پوزشو به خاک میماله(آی حال میکنم با این تکه از داستان)..

خاله میره و لیزی به خودش میگه دارسی دیگه برنمیگرده .اون می دونست دارسی تا چه حدی به خالش احترام میذاره و حسابی میره تو لک..

اما در چنر روز آینده همه چی برعکس میشه .یه روز صبح که همه منتظر ورود بینگلی هستن میبینن که اون با دارسی میاد ولیزی کمی هول میشه و میره میششنه و سرشو به کارش گرم میکنه .

بینگلی پیشنهاد پیاده روی میده و خودش و جین زودتر راه میافتن و بقیه (خانوم بنت.مری.لیزی.کتی.دارسی)اینجوری تقسیم میشن:مری و مامان خونه میمونن و کتی و لیزی و دارسی میزن بیرون و کتی هم بین راه ازشون جدا میشه و میمونه دل و دلبر(آی کیف میده این لحظه ها)بعد از کمی مقدمه چینی لیزی میگه واقعا نمی دونم چطوری بابت کمکتون در مورد خواهرم ازتون تشکر کنم (البته این نقشه لیزیه ها!)دارسی کمی سرخ میشه و میگه قرار نبود شما بدونین و از این حرفا و بعد بلافاصله میگه همش به خاطر تو بود عزیزم

(اینجاشو من اضافه کردم)میگه اگه نظرت هنوز منفی من دیگه اصرار نمیکنم با اینکه قلبم به درد خواهد آمد(بمیریم واسش الهی)لیزی با خجالت بهش میفهمونه نه دیگه این دفه منم آی لاو یو...این دوتا قناری هم بهم میرسن بعدشم خواستگاری رسمی از آقای بنت و بعدشم عروسی و رفتن به قصر دارسی جون (حالا اگه گفتین تمام این چیزا رو مدیون کی بودن ؟خوب معلومه خالجان دیگه.!!!اون میره به دارسی بگه این دختر چقدر وقیحانه تو روش واسته و ال و بل.که دارسی میفهمه قلب لیزی براش یه کمی میطپه و اومده تا خودش هم بپرسه آیا دوسش داره که میبینه آره دیگه بادا بادا مبارک بادا....به قول ما ایرونی ها عدو سبب خیر شود گر خدا خواهد)

جین اوستن عزیز به خاطر خلقت داستان به این زیبایی از خدا برات طلب یه عالم آرامش ابدی خواستارم منو ببخش که به خوبی تو نتونستم روایت کنم آخه می خواستم 61فصل کتابو در چند خط بنویسم مجبور به سانسور شدم

امیدوارم اگه این کتاب در دسترستون هست بخونین و اگر نه حتما گیرش بیارین ارزش 100بار خوندن هم داره.عشق و زیبایی در تمام داستان جاریه.

غرور و تعصب رو در یازده سالگی ژیدا کردم و هنوزم با من زندگی میکنه هنوزم در ذهن من جاریه .اون کتاب جلد قرمز با اون صفحات نازک زرد رنگ هنوز بوی کاغذش رو حس میکنم و آرزو میکنم کاشکی کتاب ماله خودم بود بعضی وقتا وسوسه میشم برم و از کتابخونه داییجون بدزدمش اما ......دزدی کار بدیه

 
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط آن |

 

همون روز بعد از ظهر دارسی خواهرش رو واسه معرفی میاره ,البته یکی دیگه هم اومده که مشتاق دیدنه لیزیه آره بینگلی مهربون و دوست داشتنی که حسابی غصه دوری جین رو داره اومده که لیزی رو ببینه و البته همه به یه نوعی درگیرن با خودشون.لیزی می خواد که مورد قبول باشه که این اتفاق خیلی وقته افتاده دارسی که مشتاق اونه و جورجینا هم طوری تحت تاثیر حرف برادرشه که در لیزی کوجکترین عیبی هم نمی بینه.

فردای اون روز لیزی و زن دایی میرن که از چورجینا بازید کنن ,چون درست نیست که به جورجینا سری نزن وقتی اون در روز اول رسیدنش به اونا سر زده.جورجینا اونا رو میپذیره البته تنها کسایی که غافل گیر میشن خواهران بینگلی بودن وقتی لیزی وارد میشه .....

مهمونی بدون حضور آقایون ادامه داره تا دارسی و بینگلی وارد میشن ,دارسی سعی میکنه که لیزی و جورجینا رو بهم نزدیک کنه و البته سعیش کمی نتیجه میده و جورجینای خجالتی کمی به حرف میاد.و بالاخره لیزی خداحافظی میکنه و از مهمونی خارج میشه .زن دایی و لیزی در مورد همه چیز حرف زدن الا اون چیزی که مورد توجهشون بود.

دارسی اونا رو برا فردا به ناهار دعوت کرده بود و همه مشتاقانه فردا رو انتظار میکشید .لیزی با خودش فکر می کرد (یعنی هنوز به من فکر میکنه ؟شاید هم عشق منو فراموش کرده

اما اگه فراموشم کرده چه دلیلی داره این همه با ما قاطی بشه ,با کسایی که اون می گفت مایه شرمساری فامیل شدن بهشون و برا همیین بود که مانع ازدواج جین و بینگلی شده بود؟)

اون روز گذشت ,لیزی نامه ای رو که جین فرستاده بود می خوند ابتدای نامه چیزای معمولی بود از آب و هوا اما در پایان نامه که معلوم بود با سرعت نوشته شده بود جین گفته بو که لیدیا و ویکهام با هم به یه جای نامعلوم فرار کردن و از لیزی خواسته بود به سرعت برگردن.

لیزی چنان مضطرب شده بود که نمی دونست چی کار کنه همون موقع دارسی اومد و لیزی که در اوج ناراحتی و نگرانی بود به دارسی گفت چه اتفاقی افتاده و همش به خودش می گفت آخه چرا یه همچنین نادونی کرده اون که می دونست ویکهام چه جور آدمی بود چرا به خواهرش نگفته . دارسی سعی کرد چیزی بگه که اونو آروم کنه اما چیزی پیدا نکرد و فقط گفت متاسفم و رفت....

دایی و زن دایی و لیزی برگشتن و خونه رو در آشفتگی دیدن همه چی بهم ریخته بود .

دایی و زن دایی به لندن برگشتن  تا پدر لیزی رو پیدا کنن.

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 10:9 بعد از ظهر توسط آن |

 

با اینکه امشب حالم خیلی بده با اینکه اتفاق بدی برام افتاده اما ترجیح دادم بیام و یه پست بنویسم تا غصه بخورم .خیلی سخته از سر کار بیای ببینی برادرت با یه نامردی تصادف کرده پاش شکسته و انوم به فرض اینکه این مقصر بوده ولش کرده و رفته یعنی تا این حد انسانیت مرده یعنی فکر کرده بود ما به خاطر این تصادف اونو میکشتیم یا شاید فکر کرده بود ممکنه پول عملش رو ازش بگیریم حتی اگر اینطوری بود انسانیت ایجاب میکنه میموند و صبر می کرد تا ماما و بابا من میرسیدن..... امشب شاد نیست اما زیر قولم هم نمی زنم و بقیه داستان رو روایت می کنم.

لیزی نامه رو خوندهمون طوری که دارسی بهش گفته بود موضوع خواستگاری شب قبل نبود بلکه فقط توضیحاتی درمورد بلاهایی که دارسی به سر دوست و خواهر لیزی آورده بود توضیح داده بود.دارسی عذرخواهی کرده بود که باعث جدایی جین و بینگلی شده اما اون فکر میکرده که جین علاقه خاصی به بینگلی نداره بلکه صرفا محبتی که به همه داره؟ درباره خانواده لیزی اون هنوزم معتقده که خانواده لیزی از شان مناسبی برخوردار نیستن که البته جین و لیزی از اونا جدان.اماااااا ویکهام!!!!!دارسی میگه:(( اگه تو چند هفته است میشناسیش من یه عمر باهاش زندگی کردم اونویی که تو داری ازش حرف میزنی من باهاش مثل برادر بودم پدرم اونو اینقد دوست داشت که از ارث بخشی بهش داد اما اون با الواطی و قمار همه چیزش رو از دست داد و اون بخشی که پدرم بهش بخشیده بود تا به عنوان کشیش خدمت کنه در قبال مبلغی پول به من داده, تازه بعد از همه محبتهایی که ما بهش داشتیم خواهر من که تنها پانزده سالش بود رو فریب داد تا باهاش فرار کنه و اگر من و پسر داییم به طور اتفاقی به دیدن جورجینا نمی رفتیم معلوم نبود چه رسوایی به بار میومد ....(البته ازش می خواد این رازو حفظ کنه و اگر باورش نمیشه از پسر دایی دهن لقش بپرسه))) خالصه, میگه فکر نکن که اون بی گناهه و بازم بابت آزاری که جین دیده عذرخواهی میکنه و بعدم خداحافظ....

لیزی اول می خواد نامه رو پاره کنه اما نمی تونه و دوباره می خوندش و دوباره و دوباره و هر بار به دارسی بیشتر حق میده و میفهمه چقدر پیش داوری کرده!!!

دارسی و پسر دایی میرن و چند وقت بعد لیزی هم برمیگرده در مسیر برگشت جین رو هم بر میداره که برن خونه .از ماجرای خواستگاری دارسی میگه و اینکه اون رد کرده و قسمتهایی از نامه رو که به ویکهام بهش میگه و می پرسه آیا باید به بقیه هم هویت واقعی ویکهام رو نشون بدن یا نه ,جین میگه باید ببینیم چی پیش میاد!وقتی به خونه میرسن میفهمن که هنگ داره از دهکده میره و اونا فکر میکنن نیازی نیست که به کسی چیزی بگن اما خواهر کوچولوی اونا لیدیا به واسطه دوستش که همسر فرمانده هنگ هست با اونا راهی میشه و چند وقت بعد طبق برنامه ریزی خانواده ,لیزی با خونواده داییش به سفر میره اما به علت یه مشکل کاری تغییر مسیر میدن و به جایی میرن که خیلی به قصر دارسی نزدیکه .الیزابت همش نگرانه که مبادا دارسی اونو ببینه و فکر بدی بکنه و اول هم حاضر نمیشه با اونا به قصر پمبرلی بره اما وقتی اطمینان حاصل میکنه که مالک قصر تا چند روز آینده به قصرش مراجعت نمیکنه با دایی و زن داییش راهی قصر میشن.

قصر فوق العاده زیبا و دوست داشتنیه خدومتکار قصر توضیحاتی درباره اتاق های مختلف میده و همچنین عکسها,لیزی توجهش به یه نقاشی مدادی جلب میشه به اون چشمهای نافذ به اون لبخند گرم اوه...خدای این نقاشی کودکی دارسی .

خلاصه اینکه همه جا را میبینن و گاهی فکر میکنه ممکن بود که من بانوی این قصر بودم و الان دایی و زن داییم را برای گردش در قصر خودم همراهی می کردم ولی به سرعت فکرش رو بهم ریخت چون می دونست دارسی معاشرت با خانواده لیزی رو دور از شان می دونست.بعد از تماشای قصر تصمیم به بازگشت داشتن که یدفعه دارسی از راه میرسه و از دیدنه لیزی شوکه میشه ولی زود به خودش میآد سلام میکنه و احوال پرسی میپرسه کی اومده چند وقت میمونهو از این حرفا و بعد متوجه دایی و زن دایی جون میشه عذرخواهی میکنه و کمی با اونا قدم میزنه و بعدم ازشون خداحافظی میکنه.

لیزی با داییینا راه میافته و هی به خودش فحش میده که چرا اومدی حالا چه فکری میکنه و از این حرفا که سر پیچ بعدی دارسی رو میبینن و این دفعه بیشتر تعجب میکنن .ازشون می خواد که هر چن باری که می خوان بیان و از قصر دیدن کنن و با دایی شروع میکنه به حرف زدن و دعوتش میکنه به ماهی گیری و دایی هم میپذیره .بعد زن دایی به علت خستگی جای دارسی رو در کنار دایی میگیره و دارسی از خدا خواسته میاد کنار لیزی و باهاش حرف میزنه و ازش می خواد که خواهرش را برا معرفی ببینه و لیزی هم با خجالت می پذیره .....

ببخشین می خواستم امشب تمومش کنم اما اصلا نمی کشم مغزم از کار افتاده قلب خیلی سنگین شده و چشمام هم دیگه نمی بینن یه پرده اشک جلوی دیدن درستم رو گرفتن.

ولی خوب تا حالا سر قولم بودم.

آن با قلبی پر از اندوه

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 10:8 بعد از ظهر توسط آن |