تبليغاتX
آن شرلی

صب با چشاي كه از زور بي خوابي ورم كردن و باز نميشن سينه خيز تا توالت رفتن و برگشتن و آماده شدن يه طرف و اينكه اول صبي رفتم امور مشتركين واسه پرينت مكالمات و دعوام شده يه طرف ديگه !!!!

به آقاهه ميگم بابا جان اينجا خونه دانشجويي ميگه به من چه ربطي داره بگو مستاجر اصلي بياد ميگم پدرجان اينجا نيستن و هي يكي اون گفت يكي من و من هم نهايتن به علت بي خوابي ديشب والبته اعصابي كه اين چن وقته به فاك رفته سرش جيغ كشيدم با اين قوانين تخماتيك شهرتون و برگش گفت تو شهر شما از اين چيزا نيست !!!!

تلفن هم كه يك هفته است قطع شده و هر چي به اين 117 خراب شده تماس ميگيريم انگار نه انگار ....!

ديشب در حين ديدن اين سريال زنان خانه دار فهميديم همگان اون حس خيانت بالقوه تو وجودشون هست و فقط نياز دارن كه يه ميدوني بهشون داده بشه تا خودشون رو نشون بدن !

اون خانومي كه رسمان تو شهر به عنوان روسپي مي شناسنش با خانومي كه با كلاس و درجه يك محسوب ميشه فقط در حد اينكه خواسته و تونسته و خواسته و نتونسته فاصله دارن ! منظورم اينه كه اون خانوم درجه يك هم دلش خواسته ولي پا نداده بهش قضا و قدر الهي ؟!!!!!

ما در دوشب تمامي سيزن يك اين سريال رو ديديم و رسمان خواب و بي خيال شديم نمي دونم چرا ازشون خوشم اومده ...مثلا گبي با اينكه شوهر داره و شوهرشم پولداره و خيلي هم رديفه از همه نظر با پسر نوجوني كه باغبونشون رو هم ريخته و با هم برنامه هاي اوه للله دارن !!!

شايد چون زني كه قبل از اينكه شوهرش دورش بزنه شوهر جانش رو دور زده !

از اين دختره بدبخت كه عاشقه و همش زار ميزنه هم خوشش مي آيد اسمش يادم رفت الان به طور ناگهاني !! ياده خودم ميافتم كه هميشه عين اين دختره احمق بودم و مي دونم 40سالم كه بشه احمقم و بازم برا درد عاشقي هي ميشيينم و زر ميزنم !

از لينت كه اين همه ساده است و اين همه اون وروجك هاشو دوس داره بدبخت داره از پا مي افته ولي حاضرم نيست بچه هاي شيطونش رو تنبيه كنه ..زني كه مي تونسته موفق باشه ولي به خاطر بچه هاش خريتن كرده و مونده خونه !

از خانم ونديكيپ هم خوشم مياد با اينكه اين همه سرد و نچسبه برا اينكه آدم تمامي عقده هاي خودشو مي تونه يه جا ببينه اينكه بي نقص بودن خودش نقصه اينكه وقتي هميشه همه چي سر جاش باشه معلومه كار يه ايراد اساسي داره و ممكنه شوهرت راست دمكاغشو بگيره و بره پيش زني كه تو چش ديدنشو نداري و خودشو تخليه احساسي كنه !!!

حتي از ايدي هم خوشم مياد اينكه اين همه به خودش مطمئنه و جلوي بقيه وانمود ميكنه كه زناي ديگه مهم نيست !

داستانش خيلي ساده است ولي من احسا ميكردم مي تونم ارتباط بگيريم برخلاف داستان لاست كه فقط ديدم كه تموم بشه اينو دسوت داشتم و با علاقه هم ديدم البته تازه سيزن يك رو ديدم !

و الان به همه مردا شك دارم و وقتي بهم ميگي چته و من ميگم هيچي دليلش اينه كه با خودم ميگم نكنه تو هم بري و با يكي ديگه بخوابي و وقتي داري شلواتو ميكشي بالا بگي فقط يه س/ك/س و نه بيشتر ...چيزه خاصي كه اتفاق نيافته ...

ظرف اعتماد خيلي شكننده است و كافي ترك برداره و بعد يهوو مي بيني كه پودر ميشه كف دستات و هيچي نيست و يه خلا بزرگ !

**

شب تولدم رو با دوستام توي تهران (خونه نگارين )جشن گرفتيم و يه عالمه شلوغ كرديم ! خوش گذشت لي لا زحمت كشيده بود برام كيك خرديه بود :*

وقتي اونجا بود زمان رو از دست ميدادم اصلا نمي تونستم برنامه بريزم يا زمان بندي كنم چون تمام مدت توي تاكسي و اتوبوس مترو يا ماشين دوستام سپري شد ! توي اين 4 روزي كه بودم فقط دو وعده شام خوردم و بقيه رو هيچي برا همين دوباره برنامه غذايم ريخته بهم و بي اشتهاييم برگشته ...آخه صب ساعت 10.5-11 بيدار ميشديم و صبحونه مي خوريديم مي فتيم بيرون و برميگشتيم شده بود ساعت 5.5 6 و ديگه وقت شام بود و من كه مهمون بودم اينور اونور اگه دير ميرسيدم جايي احتمال اينكه شام رو خورده باشن بود و منم كه كلا بچه كمرو حالا كاش رفته بودم فست فودي جايي هيچ جا رو هم بلت نبوديم:((((((

به زور ما رو بردن سينما "خواب ليلا" ديديم و از اولش تا آخرش دو نفر پشت سر ما هي همو دست مالي كردن و هي خرناسه كشيدن ...خوبه مثلا فيلم ترسناك بود اگه عاشقانه بود احتمالا موضوع اونا هم بالا ميگرفت توي تاريكي سالن !

تازه رفتيم سينما كلي خنديدم به فيلم نامه و جلوه هاي ويژه و اينا ولي از اين توالت پرديس سينمايي خيلي خوشمان آمد ....يعني كل سينما يه طرف اين توالت هاي پرديس سينمايي پارك ملت هم يه طرف !

آيينه هاش آدمو خوشگل نشون ميداد واله !!!:))))))))))

ديگه همين ...

 

 

+ تاريخ چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 10:9 قبل از ظهر نويسنده آن |
این طلسم تهروان آمدن ما شکست ...الان دوباره تهروانیم !

فقط خواستیم بدانید :)

عجب توالتهایی داره این بردیس ملت :)))))))))))))

می آیم و میگم چی بود الان این لب تاب فارسی نداره و برام تایب سخته !!!!

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 9:9 بعد از ظهر نويسنده آن |

همين چن روزي پيش به طور ناگهاني فهميديم خط تلفن همراهمون يه طرفه شده  با اينكه مبلغش اصلا قابل توجه نبود. انگاري مخ ابرات هم كاسه گدايي دست گرفته برداشته بودند برا 25 هزار تومن ناقابل خط ما را تركونده بود اونو پرداخت كرديم !! حالا ديروز فهميديم كه تلفن خانه هم قطع كردند ما هم گفتيم عمراً پرداخت كنيم ....

ما كه خونه نيستيم قطع باشه تا اموراتتان بگذرد !!!!

ديشب نشستم به فيلم ديدن ركورد زدم سه تا فيلم يك شب :

1.اول همون proposal بود كه از وقتي اين box office pmc  درموردش گفته بود دوستمون اومد ببينيمش و بالاخره هم ديديم و اولش خوب بود خنديديم و آخرش هم كه از اول معلوم بود!!

2.يه فيلمي بود كه من سفارش نداده بودم و آقاهه اشتباهي بهمون داده و مي خوام برم پس بدم بهش :دي البته بعد از ديدن !

اسپري مو بود اسمش يه فيلم موزيكال ...ما همزمان داشتيم ماكاروني كه به فهيم قول داده بوديم رو مي پختيم و مي ديديم خوب بود براي چن ساعتي كه تنها بوديم .امروز اومديم سرچ كرديم ديديم فيلم برا سال 2007 بوده من دو سال از دنيا عقبم !

3.ديگه اينو نميگم زشته ...:))))

صبي با خواهر جان تماس گرفتيم فرمودند بيمار شده اند ...حالا تكليف اون آبتين بيچاره چيه اي بابا چه معني ميده مادر بچه مريض بشه خوب !!

حالا ما بايد برويم سراغ خواهر آنفلونزا گرفته مان ببينمشان خدا به فرياد برسد L

بعدش چن روزيه ما مي خوايم بريم آرايشگاه برا همين حموم نرفتيم  كه بعدش برويم هي نوبت آرايشگاه عقب مي افتد و نوبت حمام ما هم الان همه جاي تن و بدنمان مي خارد و ما شديم يك هپلي !

خدا رو شكر اين حجاب يه جا بدرد خورد يعني اگه مجبور بوديم بدون اين مانتو و روسري و مقنعه بيايم بيرون  عمراً  با اين وضعيت ما از خانه خارج ميشديم فكرشم نمي توني بكني تا چه حد ما الان چركيم همون جوري كه ناصر خسرو در سفرنا مه اش نوشته بود رسيدن بغداد و تمام هيكليشون شوخ بود و اينا و بعد رفتن حموم و كيسه كشي و اينا و حالا ما هم همين جور !

يه بافت و يه پوتين پاچنه بلند خوچگل خريدم .

بافتم حيف كوتاهه يعني نميشه پوشيدش به عنوان مانتو ولي من مي پوشمش J))))

بعدش الانه ما قرنطينه شديم يعني نمي تونيم بريم خونه برا اينكه همه آنفلونزا گرفتن !

بهم ميگه از دوستش دلخوره ميگم خوب بابا به دل نگير همه دوستي ها تخم اتيك شده ديگه خيلي در بند اين نباش اون چي گفت من چي گفتم تو هم بشو لنگه خودش هر چي گفت همون جوري جواب بده !

ولي ناراحته بعدش يه جوري ميگه "خوشش نمي آيد نصحيت بشنود وقتي درد دل ميكند" !!!!

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 12:18 بعد از ظهر نويسنده آن |
وقتی اینجا می ایستی رو به پنجره دراک را می بینی و خورشیدی که بی رمق می خزد پشت کوه انگاری اونم بی حوصله باشه و فقط منتظره شب از راه برسه و خودشو برسونه به سرزمین های آزاد که البته هنوز آزادیشون فراتر از مطلق نیست !!!!

این روزها صبحهایش برای من یکی عذاب است به زور از تخت بیرون می آیم ساعت ۸ و بعد خودکشان میکنم که ۹ نشده برسم به شرکت !!

 

شبها هم که خواب ندارم همش خودم را با تو تنظیم میکنم حتی روزهای تعطیل هم همش خوابم و انگاری دارم در بی خبری مطلق سر میکنم

 

+ تاريخ شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 4:33 بعد از ظهر نويسنده آن |
دیشب دچار توهم شدم یعنی منتظر بودم که تلفن زنگ بخوره و تیو تخت دراز کشیده بودم فکر نمیکردم خوابم ببره ولی انگار برده بود وقتی زنگ اولی خورد انگاری حس کردم یه موجود عجیب و گنده توی تخته اومدم در بروم که دیدم چراغ اتاق خاموشه اومدم چراغو روشن کنم دددنگ از رو تخت اوفتادم و پایم کشیده شد روی موکت ...الان هنوز جاش داره میسوزه ولی خدایی موجوده عجیبی بود شبیه مار بود ولی مثل خرس پشمالو بود ترسیده بودم ...نمی دونم چرا این شبها وقتی می خوام بخوابم همش افکار ترسناک میاد سراغم و حس میکنم ....اشباح توی اتاق دارن میان و میرن .

تازه این روزها تختم عجیب دلتنگی میکند برای بودن دو نفره ما !!!

+ تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 10:11 قبل از ظهر نويسنده آن |

بعضي از آدم ها لايق معاشرت هم نيستند يعني همين كه در دوره دوستي ببينيش و سلامي بگويي و حالت چطور است چه رسد كه دوست باشي و برايش درد دل كني يا برايت درددل كند ! و بعد به عقب كه نگا ميكني مي فهمي خيلي ها را شامل ميشود...آدم هايي كه تا دو روز پيش دوست مي ديدي به يكباره مي فهمي دوست نيستند و كمترند ! يا فقط بايد باهاشان سلام و عليك ميكردي!

در كل آدم هايي كه دور برت هستند و مي شناسي بيشترشان لايق نيستند ولي تو مدت زمان زيادي اينو نمي دونسيتي و وثتي مي فهمي خيلي به برخي نواحيت فشار مياد و دلت ميخواد بزني خودت رو لت و پار كني!

بگذزيم دوست دارم تو رو هم بفرستم همون جايي كه بقيه رو حواله دادم.ديگه دوست ندارم بهت فك كنم يا تلفن بزنم يا حتي باهات تا خونه همراه بشوم ...بي خيال از اول هم اشتباهي با هم بوديم ....

اینکه گاهی دیگری را متهم میکردی به حسادت امروز به فکرم وامیدارد که خودت از همه آن ها بدتری چرا که چشم نداری ببینی یکی بهتر از توست یا بهتر از تو لباس پوشیده یا اینکه زندگیش از تو بهتر است برای همین میگم برو دیگه همو نمی شناسیم نمی خوام دیگه به جز سلام چیزی بینمان باشد آن هم به خاطر رعایت ادب و همکاری که به زودی از هم می پاشد!!!

+ تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 2:23 بعد از ظهر نويسنده آن |
دیروز از اون تابلو کوچیک ها خریدم رفتم عفیف آباد و گیر آوردم از همون پسر دست فروشی که دفعه قبل خریده بودم ...بهم گفت امشب هوا ناجوره تابلوهای کوچیک رو باز نمیکنم منم خودمو لوس کردم و گفتم من این همه راه رو به خاطر اینا اومدم و پسره بهم گفت باشه بیا اینجا خودنت نگا کن هر کدوم رو خواستی انتخاب کن و بخر ....!

امروز یکی اومده بود شرکت رو ببینه یعنی شرکت رو که نه ساختمون شرکت را میخوان اینجا رو بفروشن !

حقوقمون رو هم ندادن نامردا !!! :(((

منم نگرانم ....!

+ تاريخ شنبه نهم آبان 1388ساعت 4:33 بعد از ظهر نويسنده آن |
خانواده محترم همه هفته ها با اصرار از من میخوان که بیام خونه ...چون میگن دلت تو اون آپارتمان میگیره !

ولی وقتی میام اینجا فرقی نمیکنه فقط مجبورم میکنن که یه جند کیلویی هویج براشون رنده کنم:))))

بعدش میگن دلت نگیره خوب منو ببرید بیرون بگردونید وگرنه خونه شما با اون آپارتمان دلگیر چه فرقی میکنه ؟؟؟

تازه اینا همش دارن کار میکنن یعنی از صب دارن برا فست فودشون چیز میز آماده میکنن یا دارن برا خونه تمیز کاری میکنن و شب که میشه منو سوار میکنن میبرن خونه خودم ...ای بابا !!

دلم میخواد از اون قاب های کوچولو دوباره بخرم از اونو که یه شب از دست فروشا خریدم دونه ای ۱۰۰۰تومن و کلی قشنگن رو دیوار ...ولی میگن نایاب شده ای بابا:(((

تازه امروز من کلی با دکمه بازی کردم کلی باهاش رقصیدم ....(دکمه برادرزاده ۱۰ ماهه منه )ولی بازم حوصله ام سر رفته

در کل امروز کلی یادت کردم اینکه اغلب جمعه ها دلم میگرفت و من غر میزدم و اغلبشون از زیرش در میرفتی که بیایی و منو ببری بیرون !!!

دلم تنگ شده که بریم دوباره سر پل معالی آباد ...دلم لبو داغ خواسته و باقالی و شایدم شلغم !!!!

+ تاريخ جمعه هشتم آبان 1388ساعت 6:36 بعد از ظهر نويسنده آن |
وقتی با این حال می بینمت انگاری دنیا رو سرم خراب میشه نمی دونم چیکار برات میشه کرد آخه؟!

نمی دونم تو که این همه خوبی چرا دنیا با تو اینجوری بد تا می کنه !دلم میخواد یه کاری برات کنم از این حال در بیایی اینقده بهش فکر کردم که سرم درد گرفته و تبخال زدم !!

چرا قوانین این کشور این همه تخ می ؟تو به عنوان مادر هیچ حقی نداری تویی که نه ماه تمام زجر کشیدی تویی که شبا بیدار موندی شیر دادی و تر و خشک کردی هیچی به حساب نمی آیی ولی اون مردک همه کاره بچه هاست ؟! و تو با این ترس که مبادا بچه ها رو از دست بدی باید تمام این روزهای لعنتی رو تحمل کنی و اون آشغال هر جوری دوست داره با اون ژست احمقانه روشن فکریش باهات رفتار کنه !!!

هر روز که میگذره بیشتر ازش بدم میاد...۱

+ تاريخ دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 11:21 بعد از ظهر نويسنده آن |
الان از بی بی سی شنیدم که رزا منتظمی فوت شده ...همیشه فهیم بهم میگفت زن اگه تو خونه اش هنر آشپزی رزا رو نداشته باشه کدبانو نمیشه که نمیشه !!!

+ تاريخ شنبه دوم آبان 1388ساعت 10:56 بعد از ظهر نويسنده آن |